مرسی از نظرات.
قسمت قبل از ستاره ها رو بنفشه خانم دوست عزیزم نوشتن:
--------------------------------------------------
قسمت دوم: بنفشه؛ بَنیبنی پشت یه دیوار پناه گرفته بود مدت ها بود که یه زن پولدار رو زیر نظر گرفته بود که همیشه با کیف پر از پول به مغازه ی لباس فروشی میرفت.... بنی از این جور زن ها که همیشه به فکر مدل لباس عوض کردن هستن اصلا خوشش نمیومد.....
پیش خودش میگفت:این بار دیگه فرصت خوبیه همه جا خلوته وقتی اومد بیرون میرم طرفش و کیفش رو میدزدم و سریع فرار میکنم و اون زن با اون کفش های پاشنه بلند حتی نمیتونه یه کوچه هم دنبال من بکنه....در همین فکر بود که اون زن در حالی که داشت زیپ کیفش رو میبست از مغازه خارج شد و به راه افتاد....
بنی خیلی سریع به طرفش رفت و با یه حرکت تند کیف اون زن رو گرفت و فرار کرد به سرعت می دوید و فقط صدای فریاد اون زن رو میشنید که میگفت این بچه ی دزد رو بگیرید......
بنی وقتی که کاملا حس کرد که کسی به دنبالش نیست به طرف کوچه ای رفت که پر از زباله و کیسه زباله بود و در انجا پناه گرفت تا نفسی تازه کنه....
او کیف را محکم به خودش چسبانده بود و همیشه این عقیده را داشت که این پول هایی که از ثروتمندان دزدی میکنه حق خودش و سایر بچه های اواره و گرسنه است...
کمی که اروم شد اطرافش رو نگاه کرد و یکباره چشمش به پسری افتاد که زیر کارتون دراز کشیده...
***
"بنی" برای غذا تنها چیزی که گیر آورده بود یک تکه نان بود که از توی سطل زباله پیدا کرده بود، که آنقدر بوی بد میداد که مجبور بود نفسش را حبس کند تا بتواند آن را حتی به صورتش نزدیک کند. دیگر نیمه های شب شده بود، و کسی که غذای زیادی گیرش نمی آید، باید صبر کند تا به اوج گرسنگی برسد سپس تنها تکه ی غذایش را بخورد. و آن زمان، نیمه شب قبل از خواب بود.
نان را از جیب کت پاره پاره اش در آورد و همینطور که داشت آشغالها را از رویش پاک میکرد، نور شدیدی در آسمان پدیدار شد، آسمان لحظه ای مثل روز روشن شد، در پس آن غرش مهیبی از آسمان آمد، و سپس مهلک ترین باران تمام دوران شروع به بارش کرد.
خواست شروع کند و شامش را بخورد که چشمش به پسربچه افتاد،که مظلومانه زیر کارتن ها خوابیده بود، جلو رفت و گفت:« تو کی هستی؟»
- خودت کی هستی؟
- من اول سوال کردم.
- ...
- اگه جواب ندی می زنم تو سرت.
- اسمم "آرمانه". و تو حق نداری با من اینطوری صحبت کنی.
- یکم که باهام آشنا بشی میفهمی حق دارم!
- نخیر نداری!
- چرا دارم!
- مگه تو کی هستی؟ ها؟ چه فرقی با من داری؟ تو از آسمون اومدی؟
- گرسنت نیست؟ من یه نون دارم.
- خودم تازه یه دونه خوردم. دستت درد نکنه.
- شبا کجا می خوابی؟
- همینجا!
- منم میخام بخوابم.
- آره یه مقوا واسه خودت پیدا کن.
- نه! تو یه مقوا واسه خودت پیدا کن. من یکی پیدا کردم.
- آرزو میکنم فردا که بیدار شدم رفته باشی، زورگو!
در این زمان ناگهان صدای غرش وحشتناکی از آسمان آمد و همه جا روشن شد، خیلی روشن، انقدر که انگار تمام زمین، نه، تمام کهکشان رنگش پرید، برای چند ثانیه همه جا سفید بود و هیچ چیز بجز نور معلوم نبود.
ناگهان "بنی" جیغ کشید و شروع کرد به بلند بلند گریه کردن.
"آرمان" گفت: تو چت شده؟ همین الان میخواستی بزنی تو سر من، حالا داری از ترس گریه می کنی؟
- من ترسو نیستم.
- آره جون خودت.
- بس کن.
- هرچی تو بگی رئیس. من برم پتومو پیدا کنم.
- نه!
- ها؟
- بمون!
- اینجا که کارتن نیست. باید برم پیدا کنم.
- بیا همینو بنداز روت. من نمیخام. فقط تو رو خدا از پیشم نرو.
- از چی میترسی؟
- تو رو خدا...
- نمیخاد. تو بندازش رو خودت. منم جایی نمیرم. بگیر بخواب.
- باشه. شب بخیر.
- ...!