ورود
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



گذرواژه را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید
سنگ خون
24 کاربر آن‌لاين است (10 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجمن ها)

عضو: 6
مهمان: 18

kshm, بیتا, yasmin20, tensho, residentevil, GarA, ادامه...
مطالعه‌ی گروهی
Open in new window

نام کتاب: شوالیه‌های بدنام
نویسنده: دیوید گمل
مترجم: طاهره صدیقیان

علاقه‌مندان می‌توانند تا پایان شهریور ماه، این کتاب را مطالعه نموده و در تاپیک شوالیه‌های بدنام به نقد و بررسی این کتاب بپردازند.
کتاب های دارن شان
آثار ادبی کاربران
درن‌شانی‌ها و عمومی
عنوان # آخرین ها
صندلی داغِ اعضا 163 امروز ۲۰:۵۷:۳۵
jeiran
ماورالطبيعه 224 امروز ۲۰:۳۴:۵۷
دختر سایه
مجله 25 امروز ۱۹:۳۹:۰۰
بیتا
U.S.A.BOX-OFFICE 54 امروز ۱۳:۰۹:۱۵
پرنسس
Death Note 20 دیروز ۲۲:۰۶:۳۵
master of puppets
مطالعه‌ی گروهی کتاب 20 دیروز ۲۱:۳۱:۳۷
گروبيچ گريدي
گفتگو با مدیران سايت 1520 دیروز ۲۱:۱۱:۰۷
بیتا
جام جهانی 2010 708 دیروز ۲۰:۴۴:۵۴
evil girl
ایفای نقش
عنوان # آخرین ها
دخمه‌ي خونين ( ليستِ انتظار ) 30 ۱۵:۰۷:۱۶ جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
دیوید پاتر
گفتگو با ناظرین آغاز داستان 158 ۱۵:۰۱:۲۶ جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
دیوید پاتر
انتظارات شما از ایفای نقش 34 ۱۴:۳۵:۲۳ جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
گروبيچ گريدي

تابلو اعلانات انجمن

* برای ارتقاء سطح کیفی کتاب‌خوانی در طرح مطالعه گروهی شرکت کنید. شما می‌توانید با ایجاد بحث‌های کاربردی در زمینه‌ی کتاب معرفی شده به درک عمیق‌تری از آثار ادبی دست یافته و در پی‌ آن به تقویت قوه‌ی تحلیل خود کمک فراوانی کنید. ما تلاش می‌کنیم این فرصت را در اختیار شما قرار دهیم پیمودن این مسیر با شماست؛ بنابراین فرصت شرکت در این طرح مفید را از خود دریغ نکنید.

* شما می‌توانید با شرکت در گروه ترجمه و با ترجمه‌ی کتاب‌های داستانی در ترجمه‌ی آثار ادبی سهیم باشید. لذا در صورتی که زمان کافی و زمینه‌ی لازم برای شرکت در این گروه را دارید می‌توانید از اینجا برای ثبت نام در گروه مترجمان سایت اقدام فرمایید.

* با توجه به اینکه در انجمن داستان‌های متعددی توسط کاربران محترم منتشر می‌شود، بر آن شدیم که گروه ویراستاران سایت را که پیش از این به طور غیر رسمی فعالیت می‌کرد به شکلی هدف‌مندتر و با اهداف برنامه‌ ریزی شده در اختیار کاربران قرار دهیم. شما می‌توانید برای عضویت در گروه ویراستاران از اینجا اقدام فرمایید.

* کاربران محترم می‌توانند برای گپ و گفتگو به چت باکس سایت مراجعه کنند.

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان



(1) 2 »


محافظین علیه بیگانگان
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
اینم یه داستانیه که سال گذشته با چند تا از دوستان نوشتیم. نقاشی هاش رو هم کشیدم که توی سایت اصلی us5.ir گذاشته بودیم. حالا اینجا هم میزارم دوستان نظر بدن و بخونن و استفاده کنن و خلاصه اینا...
--------------------------------------------------
قسمت اول: آرمان

آرمان دوان دوان نزدیک شد و خودش را پرتاب کرد بین پلاستیک های زباله که توی یک کوچه باریک روی هم انباشته شده بودند. بعد از چند ثانیه صدای پای چند نفر که با سرعت می دویدند آمد. صدای پاها متوقف شد و صدایی شنیده شد؛ کسی گفت: "فکر کنم از این طرف رفت، شما دوتا همینجا رو بگردید. ما میریم اونطرفی!"
آرمان فهمید دو نفر در آنجا مانده و دنبالش خواهند گشت، توی زباله ها دراز کشیده و نفسش را حبس کرده بود.
پاها توی کوچه ی تنگ و تاریک این طرف و آن طرف می رفتند و با هم حرف می زدند...
- این بچه های دزد دیگه شورش رو در آوردن. تو این نصف شبی نون چرا دزدیده. مگه دستم بهش نرسه، داره وقتمو تلف میکنه.
- من که دلم واسشون میسوزه، واسه یه وعده غذا باید کلی گشنگی بکشن، منتظر بمونن، یه نون بدزدن و کلی فرار کنن تا بتونن دلی از عذا در بیارن، که اونم ما نمیزاریم.
- واسه یه همچین مشکلاتی یه جایی هست به اسم نوانخانه... دیگه لازم نیست حق من و تو رو بدزدن و وقتمونو هدر بدن.
- شنیدم اونجا از زندان وحتشناک تره! غذاهای کثیف و بدمزه، جای خواب بدبو و سرد، آدمای سخت گیر...
- من شنیدم ازشون خیلی سخت کار می کشن... [سپس پچ پچ کنان گفت] :"حتی شنیدم بعضی هاشون رو که از زیر کار در میرن به طرز وحتشناکی شکنجه می کنن...
در همین حین ناگهان آسمان روشن و تاریک شد و لحظه ای بعد غرش مهیبی کرد، که مو بر تن آدم سیخ می شد. سپس باران شدیدی شروع به بارش کرد.

- این دیگه چه موقعشه؟ توی اون پلاستیکا رو هم بگرد زود بریم یخ زدم.
- من که به خاطر نون یه نفر دیگه دستمو به آشغال نمیزنم. خودت بگرد.
یکی از آنها به طرف زباله ها رفت. آرمان هنوز بی حرکت زیر آنها خوابیده بود و داشت از سرما یخ میزد؛ تنها آرزویش در آن لحظه این بود که آن دو نفر از آنجا بروند و از این وضعیت نجات پیدا کند. مرد پلاستیک را بلند کرد، و حتی با اینکه کفش آرمان را، که کثیف و پاره پاره بود دید اما بخاطر اینکه تنها فکر او هم نجات پیدا کردن از این وضعیت بود، و سرما و باران باعث شده بود فراموش کند چرا در این موقعیت است و چرا کیسه ی زباله در دست دارد، آن را رها کرد.
- بزن بریم، مردم از سرما!
این را مردی که پلاستیک را در دست داشته بود گفت. سپس هر دو مرد دوان دوان رفتند و از آنجا دور شدند.
دیگر بجز صدای ضربات باران و هر از گاهی رعد و برق چیز دیگری به گوش نمیر سید. آرمان از زیر پلاستیک ها بیرون آمد. تکه نانی که قاپ زده بود را هنوز توی دستش محکم گرفته بود، اما این نان، همان نانی نبود که انتظارش می رفت، کاملاً خیس شده بود و بوی بد زباله گرفته بود. اما برای کسی که با مشقت یک تکه نان بدست آورده و کلی بخاطر از دست ندادنش زحمت زیادی کشیده و دیگر گرسنگی نائی برایش نگذاشته است، همین کافی بود. نان خیس را خورد و بلند شد.

با ترس و لرز که نکند مردان برگردند، چند تکه کارتن پیدا کرد، روی خودش کشید و در گوشه ای زیر تازیانه های بی رحم باران، خوابید.

پیام زده شده در: ۱۱:۱۱ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: محافظین علیه بیگانگان
ارباب سایه ها
عضو شده از:
۱۸:۴۸ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۷
از پس کوچه های سکوت
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
ايفاي نقش
اشباح
ویراستار
پیام: 1021
سطح : 28; درصد این سطح : 24
پست/روز : 136 / 681
روز/پست : 340 / 4244
آنلاین
سلام به هانتر عزیز:
خب این هم یک داستان دیگه!
نمی دانم چی بگم.در هر حال مقدمه یا فصل اول خوبی بود.راجب شخصیتت چیزهای خوبی را فهماندی.این نقطه مثبتیه.
اما اشکالات:

مان دوان دوان نزدیک شد و خودش را پرتاب کرد بین پلاستیک های زباله که توی یک کوچه باریک روی هم انباشته شده بودند.
جمله اولت گنگه دو تا مشکل داره:
به چی نزدیک شد؟
و مشکل دوم:
نباید اسم ارمان را می بردی.معمولا شروع ها با او شروع میشن تا حالت بهتری داشته باشن.
بازسازی:
در میان کوچه ای باریک،پسرکی دوازده ساله به تندی به سوی پلاستیک های زباله می امد،پشت سرش...
باید حس و حال قوی تری به داستان بدی .
اما غیرازاین مشکل دیگر اندکی باید بیشتر فضا سازی کنی.داشتی اما به موقع نبود.مثل همان بازسازی بالا.
اما خب من از متن نوشته بی نقصت لذت بردم.سعی کن بازسازی خوبی روش کنی تا بهتر جملات را به کار ببری و تمام نوشته هایت را به هم ربط بدی.
بارانه یک کم بی موقع شد.باید یک اشاره ای به این بکنی که هوا گرفته هم بود.
خوابیدنش هم تند بود،مثلا :
ارام ارام،در حینی که به ضربه های باران بر کارتن گوش می داد،به خواب فرورفت...سالهابود که تنها لالایی که می شنید همین قطارت باران بود...
با این حال،منتظر ادامه هستیم.
با تشکر

پیام زده شده در: ۱۱:۴۹ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸
_________________
دوستان،من توانایی پاسخ پی ام را فعلا ندارم. هر کاری که مربوط به انجمن هاست، در بخش مربوطه، ویراستاری یا داستان بلند بیان کنید.
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: محافظین علیه بیگانگان
شبح یار - شبح زن
عضو شده از:
۲۰:۴۶ شنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۸
از زمین
گروه:
كاربران عضو
ايفاي نقش
اشباح
پیام: 114
سطح : 9; درصد این سطح : 70
پست/روز : 0 / 217
روز/پست : 38 / 717
آفلاین
هانتر جان داستان خیلی عالی بود.من که خیلی خوشم اومد.مشتاقانه منتظر ادامه ی داستان هستم.حتما ادامشو تو تاپیک بذار خیلی باید قشنگ باشه.

ممنون.دبی.

پیام زده شده در: ۱۱:۵۱ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸
_________________
حتی در مرگ پیروز باشی.

من برگشتم.
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: محافظین علیه بیگانگان
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
مرسی از نظرات.
قسمت قبل از ستاره ها رو بنفشه خانم دوست عزیزم نوشتن:
--------------------------------------------------
قسمت دوم: بنفشه؛ بَنی
بنی پشت یه دیوار پناه گرفته بود مدت ها بود که یه زن پولدار رو زیر نظر گرفته بود که همیشه با کیف پر از پول به مغازه ی لباس فروشی میرفت.... بنی از این جور زن ها که همیشه به فکر مدل لباس عوض کردن هستن اصلا خوشش نمیومد.....
پیش خودش میگفت:این بار دیگه فرصت خوبیه همه جا خلوته وقتی اومد بیرون میرم طرفش و کیفش رو میدزدم و سریع فرار میکنم و اون زن با اون کفش های پاشنه بلند حتی نمیتونه یه کوچه هم دنبال من بکنه....در همین فکر بود که اون زن در حالی که داشت زیپ کیفش رو میبست از مغازه خارج شد و به راه افتاد....
بنی خیلی سریع به طرفش رفت و با یه حرکت تند کیف اون زن رو گرفت و فرار کرد به سرعت می دوید و فقط صدای فریاد اون زن رو میشنید که میگفت این بچه ی دزد رو بگیرید......
بنی وقتی که کاملا حس کرد که کسی به دنبالش نیست به طرف کوچه ای رفت که پر از زباله و کیسه زباله بود و در انجا پناه گرفت تا نفسی تازه کنه....
او کیف را محکم به خودش چسبانده بود و همیشه این عقیده را داشت که این پول هایی که از ثروتمندان دزدی میکنه حق خودش و سایر بچه های اواره و گرسنه است...
کمی که اروم شد اطرافش رو نگاه کرد و یکباره چشمش به پسری افتاد که زیر کارتون دراز کشیده...
***

"بنی" برای غذا تنها چیزی که گیر آورده بود یک تکه نان بود که از توی سطل زباله پیدا کرده بود، که آنقدر بوی بد میداد که مجبور بود نفسش را حبس کند تا بتواند آن را حتی به صورتش نزدیک کند. دیگر نیمه های شب شده بود، و کسی که غذای زیادی گیرش نمی آید، باید صبر کند تا به اوج گرسنگی برسد سپس تنها تکه ی غذایش را بخورد. و آن زمان، نیمه شب قبل از خواب بود.
نان را از جیب کت پاره پاره اش در آورد و همینطور که داشت آشغالها را از رویش پاک میکرد، نور شدیدی در آسمان پدیدار شد، آسمان لحظه ای مثل روز روشن شد، در پس آن غرش مهیبی از آسمان آمد، و سپس مهلک ترین باران تمام دوران شروع به بارش کرد.
خواست شروع کند و شامش را بخورد که چشمش به پسربچه افتاد،که مظلومانه زیر کارتن ها خوابیده بود، جلو رفت و گفت:« تو کی هستی؟»
- خودت کی هستی؟
- من اول سوال کردم.
- ...
- اگه جواب ندی می زنم تو سرت.
- اسمم "آرمانه". و تو حق نداری با من اینطوری صحبت کنی.
- یکم که باهام آشنا بشی میفهمی حق دارم!
- نخیر نداری!
- چرا دارم!
- مگه تو کی هستی؟ ها؟ چه فرقی با من داری؟ تو از آسمون اومدی؟
- گرسنت نیست؟ من یه نون دارم.
- خودم تازه یه دونه خوردم. دستت درد نکنه.
- شبا کجا می خوابی؟
- همینجا!
- منم میخام بخوابم.
- آره یه مقوا واسه خودت پیدا کن.
- نه! تو یه مقوا واسه خودت پیدا کن. من یکی پیدا کردم.
- آرزو میکنم فردا که بیدار شدم رفته باشی، زورگو!

در این زمان ناگهان صدای غرش وحشتناکی از آسمان آمد و همه جا روشن شد، خیلی روشن، انقدر که انگار تمام زمین، نه، تمام کهکشان رنگش پرید، برای چند ثانیه همه جا سفید بود و هیچ چیز بجز نور معلوم نبود.
ناگهان "بنی" جیغ کشید و شروع کرد به بلند بلند گریه کردن.
"آرمان" گفت: تو چت شده؟ همین الان میخواستی بزنی تو سر من، حالا داری از ترس گریه می کنی؟
- من ترسو نیستم.
- آره جون خودت.
- بس کن.
- هرچی تو بگی رئیس. من برم پتومو پیدا کنم.
- نه!
- ها؟
- بمون!
- اینجا که کارتن نیست. باید برم پیدا کنم.
- بیا همینو بنداز روت. من نمیخام. فقط تو رو خدا از پیشم نرو.
- از چی میترسی؟
- تو رو خدا...
- نمیخاد. تو بندازش رو خودت. منم جایی نمیرم. بگیر بخواب.
- باشه. شب بخیر.
- ...!

پیام زده شده در: ۲۰:۲۱ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: محافظین علیه بیگانگان
شاهزاده ی اشباح - ارباب شبحواره
عضو شده از:
۱۱:۰۱ یکشنبه ۸ دی ۱۳۸۷
از کجا آمده ام...؟ آمدنم بهر چه بود....؟
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ویراستار
پیام: 735
سطح : 24; درصد این سطح : 54
پست/روز : 117 / 588
روز/پست : 245 / 2891
آفلاین
با سلام خدمت هانتر عزيز.
خوب، خوش حالم كه بار ديگر اثري از آثار بي نهايت زيباي شما رو مي خونم!

ايده ي اوليه ي داستانتون خيلي جالبه، بچه هاي بي سرپرست...
من هميشه ايده هاي شما براي داستان نويسي رو تحسين مي كردم. البته، موضوع مهم پرورش داستان هاست. به طوري كه در آخر مفهوم قابل ملاحظه و قابل تاملي رو به ما عرضه كنه.

راستش، داستان شما، خيلي قشنگ پردازش شده، در فواصل زماني خاص، خيلي خوب احساسات آرمان و بني رو در حين دزديدن غذا يا كيف دستي، يا قايم شدن از ترس صاحب مقازه و هراس اونا از تنهايي و تاريكي رو به تصوير كشيده ايد.
اين به خوبي نمايانگر قدرت نويسندگي بالاي شماست.

نكته ي جالب اينه كه هر قسمت داستانتون راجع به يك نفره درسته؟ البته، توضيحاتي كه در حال حاظر درباره ي آرمان و بنفشه داده ايد، به نظرم كمي ناقصه. هنوز شخصيت پردازي كامل نشده، ويژگي هاي ظاهري به تصوير كشيده نشده و زندگي و گذشته ي هر فرد و خاطراتش معلوم نيست.
فكر مي كنم نكته اي كه مي تونيد براي جذاب كردن داستان استفاده كنيد، گذشته و خاطرات بچه هاي بي سرپرسته.
و البته به خصوص آينده ي اونا، كه خواه نا خواه در ادامه مشخص مي شه.
و همين طور ««اهداف اونا»»
ممكنه مثلا آرمان بخواد يك پزشك بشه، براي اين كار چه زحماتي بايد بكشه؟ چه جاهايي بايد بره؟ چه طور بايد آموزش عالي و كافي براي اين كار ببينه؟؟ در نهايت، آرمان، چگونه با مشكلاتش رو به رو مي شه؟

يا بنفشه، اگه بخواد بازيگر، خواننده، يا حتي سياستمدار بشه چي؟؟
من مي گم بهتره براي آينده ي اين افراد، اهداف خيلي بزرگي تعيين كنيد. مثلا همين سياستمداري بنفشه رو در نظر بگيريد...
سوالات::
1. چرا و چطور تصميم گرفت سياستمدار بشه؟؟ چه چيزي ديد؟ چه كسي مجبورش كرد؟
2. هدفش چيه؟؟ نجات مردم از دست دولت ستمگر؟؟ كسب مقام؟؟
3. چه ارتباطي با گذشته اش داره؟؟ شغل پدرش به اون ربطي داشته؟ آيا بعدا مي فهمه پدرش هم چنين قصدي داشته؟
و بي نهايت سوال ديگه كه مهم ترين هاشونو مثال زدم.

اميدوارم پيشنهادات من، براي خلق اثري پربار، ياري راهتان باشد.

پیام زده شده در: ۲۲:۵۶ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸
_________________


شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد؟

انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: محافظین علیه بیگانگان
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
ساغر جان این یه رمانه و انقدر زود شخصیت پردازی انجام نمیگیره. همچنین داستان همونطور که گفتم سال گذشته نوشته شده، یعنی کامله و الان در حال نوشتنش نیستم. فقط چند روزی یه بار یه قسمتش رو میگذارم.
-----------------------------------------------------------------------
قسمت سوم: بقیه!

شر شر باران بند آمده و دیگر به نم نم تبدیل شده بود، اما سرما بیداد می کرد. آرمان توی آشغال ها و بنی زیر کارتن ها، احساس امنیتی غریب می کردند، امنیتی که پیش از این نداشتند. هیچکدام نمیدانستند این احساس خوب از کجا میاید، اما سعی می کردند با کنار هم ماندن آن را حفظ کنند.
ساعتی بیش از خوابشان نگذشته بود که آرمان با صدای قدم زدنی از خواب بیدار شد. وحشت تمام وجودش را فراگرفت، مطمئن بود کسی آمده دوباره دنبال او بگردد. با ترس و لرز به تنها کسی که میشناخت پناه برد:
- بنی...! بنی...! پاشو یکی داره میاد اینطرفی!
بنی با صدایی خوابالود که هنوز بین خواب و بیداری گیج بود غرغر کرد:
- چه مرگته؟ تازه خوابم برده بود.
- یکی داره میاد. یکی داره میاد.
- خوب بیاد. به تو چه؟
- من نون دزدیدم.
- بچه! من کیف پر پول دزدیدم انقدر نمی ترسم که تو میترسی. بخواب بابا کسی کاری به کارت نداره!
دیگر آرمان داشت از ترس بیهوش میشد که از توی کوچه سایه ای پیدا شد.
- بنی پاشو این یارو داره میاد سراغ ما!
این بار بنی کمی به خودش آمد: کو؟ پاشو ... یه چیزی پیدا کن بزنیمش. آماده شو.
از میان تاریکی و سایه ها دختری پدیدار شد و گفت: شما کی هستین؟ اینجا چکار میکنین؟
بنی : به تو چه؟ خودت اینجا چی میخای؟
غریبه: بهتره مواظب حرف زدنت باشی بچه...
آرمان: پیشنهاد میکنم باهاش اینطوری حرف نزنی... من تجربشو دارم.
بنی: آرمان تو عقب وایسا ...
غریبه: من داشتم تمرکز میکردم، حرف زدنتون مزاحمم شد، اومدم بهتون بگم ساکت بشین...
بنی حرفش را قطع کرد: وگرنه چیکار میکنی؟
غریبه: تو واقعاً اون روی منو دوست نخواهی داشت.
بنی: من همین روتم دوست ندارم! ولی مطمئن باش هیچ کاری نمیتونی بکنی.
غریبه: سلاحتو دربیار. هنوز منو نشناختی!
بنی جا خورد: سلاح دیگه چیه؟ اگه راست میگی با دست خالی باهام بجنگ...
غریبه: هرچند هنوز خیلی بچه ای... ولی ازت خوشم اومد.
بنی: منم ازت خوشم نیومد! شوخی کردم...
غریبه: اسم من "ساجومونگه" و تنها نوه ی دختری ژنرال جومونگ ام.
بنی: اسم منم بنفشست، اما همه صدام میکنن بنی، که شامل توهم میشه.
آرمان گلویش را صاف کرد...
بنی: آها اینم آرمانه.

پیام زده شده در: ۱۰:۳۷ پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: محافظین علیه بیگانگان
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
خوب سلام!

اسمهای کاراکترها بخاطر درخواست دوستان تغییر پیدا کرد و تصمیم گرفته شد از اول داستان رو بزاریم. تا قسمت چهارم:
************************************************************

اورلاندو دوان دوان نزدیک شد و خودش را پرتاب کرد بین پلاستیک های زباله که توی یک کوچه باریک روی هم انباشته شده بودند. بعد از چند ثانیه صدای پای چند نفر که با سرعت می دویدند آمد. صدای پاها متوقف شد و صدایی شنیده شد؛ کسی گفت: "فکر کنم از این طرف رفت، شما دوتا همینجا رو بگردید. ما میریم اونطرفی!"
اورلاندو فهمید دو نفر در آنجا مانده و دنبالش خواهند گشت، توی زباله ها دراز کشیده و نفسش را حبس کرده بود.
پاها توی کوچه ی تنگ و تاریک این طرف و آن طرف می رفتند و با هم حرف می زدند...
- این بچه های دزد دیگه شورش رو در آوردن. تو این نصف شبی نون چرا دزدیده. مگه دستم بهش نرسه، داره وقتمو تلف میکنه.
- من که دلم واسشون میسوزه، واسه یه وعده غذا باید کلی گشنگی بکشن، منتظر بمونن، یه نون بدزدن و کلی فرار کنن تا بتونن دلی از عذا در بیارن، که اونم ما نمیزاریم.
- واسه یه همچین مشکلاتی یه جایی هست به اسم نوانخانه... دیگه لازم نیست حق من و تو رو بدزدن و وقتمونو هدر بدن.
- شنیدم اونجا از زندان وحتشناک تره! غذاهای کثیف و بدمزه، جای خواب بدبو و سرد، آدمای سخت گیر...
- من شنیدم ازشون خیلی سخت کار می کشن... [سپس پچ پچ کنان گفت] :"حتی شنیدم بعضی هاشون رو که از زیر کار در میرن به طرز وحتشناکی شکنجه می کنن...
در همین حین ناگهان آسمان روشن و تاریک شد و لحظه ای بعد غرش مهیبی کرد، که مو بر تن آدم سیخ می شد. سپس باران شدیدی شروع به بارش کرد.

- این دیگه چه موقعشه؟ توی اون پلاستیکا رو هم بگرد زود بریم یخ زدم.
- من که به خاطر نون یه نفر دیگه دستمو به آشغال نمیزنم. خودت بگرد.
یکی از آنها به طرف زباله ها رفت. اورلاندو هنوز بی حرکت زیر آنها خوابیده بود و داشت از سرما یخ میزد؛ تنها آرزویش در آن لحظه این بود که آن دو نفر از آنجا بروند و از این وضعیت نجات پیدا کند. مرد پلاستیک را بلند کرد، و حتی با اینکه کفش اورلاندو را، که کثیف و پاره پاره بود دید اما بخاطر اینکه تنها فکر او هم نجات پیدا کردن از این وضعیت بود، و سرما و باران باعث شده بود فراموش کند چرا در این موقعیت است و چرا کیسه ی زباله در دست دارد، آن را رها کرد.
- بزن بریم، مردم از سرما!
این را مردی که پلاستیک را در دست داشته بود گفت. سپس هر دو مرد دوان دوان رفتند و از آنجا دور شدند.
دیگر بجز صدای ضربات باران و هر از گاهی رعد و برق چیز دیگری به گوش نمیر سید. اورلاندو از زیر پلاستیک ها بیرون آمد. تکه نانی که قاپ زده بود را هنوز توی دستش محکم گرفته بود، اما این نان، همان نانی نبود که انتظارش می رفت، کاملاً خیس شده بود و بوی بد زباله گرفته بود. اما برای کسی که با مشقت یک تکه نان بدست آورده و کلی بخاطر از دست ندادنش زحمت زیادی کشیده و دیگر گرسنگی نائی برایش نگذاشته است، همین کافی بود. نان خیس را خورد و بلند شد.

با ترس و لرز که نکند مردان برگردند، چند تکه کارتن پیدا کرد، روی خودش کشید و در گوشه ای زیر تازیانه های بی رحم باران، خوابید.

پنی پشت یه دیوار پناه گرفته بود مدت ها بود که یه زن پولدار رو زیر نظر گرفته بود که همیشه با کیف پر از پول به مغازه ی لباس فروشی میرفت.... پنی از این جور زن ها که همیشه به فکر مدل لباس عوض کردن هستن اصلا خوشش نمیومد.....
پیش خودش میگفت:این بار دیگه فرصت خوبیه همه جا خلوته وقتی اومد بیرون میرم طرفش و کیفش رو میدزدم و سریع فرار میکنم و اون زن با اون کفش های پاشنه بلند حتی نمیتونه یه کوچه هم دنبال من بکنه....در همین فکر بود که اون زن در حالی که داشت زیپ کیفش رو میبست از مغازه خارج شد و به راه افتاد....
پنی خیلی سریع به طرفش رفت و با یه حرکت تند کیف اون زن رو گرفت و فرار کرد به سرعت می دوید و فقط صدای فریاد اون زن رو میشنید که میگفت این بچه ی دزد رو بگیرید......
پنی وقتی که کاملا حس کرد که کسی به دنبالش نیست به طرف کوچه ای رفت که پر از زباله و کیسه زباله بود و در انجا پناه گرفت تا نفسی تازه کنه....
او کیف را محکم به خودش چسبانده بود و همیشه این عقیده را داشت که این پول هایی که از ثروتمندان دزدی میکنه حق خودش و سایر بچه های اواره و گرسنه است...
کمی که اروم شد اطرافش رو نگاه کرد و یکباره چشمش به پسری افتاد که زیر کارتون دراز کشیده..............


"پنی" برای غذا تنها چیزی که گیر آورده بود یک تکه نان بود که از توی سطل زباله پیدا کرده بود، که آنقدر بوی بد میداد که مجبور بود نفسش را حبس کند تا بتواند آن را حتی به صورتش نزدیک کند. دیگر نیمه های شب شده بود، و کسی که غذای زیادی گیرش نمی آید، باید صبر کند تا به اوج گرسنگی برسد سپس تنها تکه ی غذایش را بخورد. و آن زمان، نیمه شب قبل از خواب بود.
نان را از جیب کت پاره پاره اش در آورد و همینطور که داشت آشغالها را از رویش پاک میکرد، نور شدیدی در آسمان پدیدار شد، آسمان لحظه ای مثل روز روشن شد، در پس آن غرش مهیبی از آسمان آمد، و سپس مهلک ترین باران تمام دوران شروع به بارش کرد.
خواست شروع کند و شامش را بخورد که چشمش به پسربچه افتاد،که مظلومانه زیر کارتن ها خوابیده بود، جلو رفت و گفت:« تو کی هستی؟»
- خودت کی هستی؟
- من اول سوال کردم.
- ...
- اگه جواب ندی می زنم تو سرت.
- اسمم "اورلاندوه". و تو حق نداری با من اینطوری صحبت کنی.
- یکم که باهام آشنا بشی میفهمی حق دارم!
- نخیر نداری!
- چرا دارم!
- مگه تو کی هستی؟ ها؟ چه فرقی با من داری؟ تو از آسمون اومدی؟
- گرسنت نیست؟ من یه نون دارم.
- خودم تازه یه دونه خوردم. دستت درد نکنه.
- شبا کجا می خوابی؟
- همینجا!
- منم میخام بخوابم.
- آره یه مقوا واسه خودت پیدا کن.
- نه! تو یه مقوا واسه خودت پیدا کن. من یکی پیدا کردم.
- آرزو میکنم فردا که بیدار شدم رفته باشی، زورگو!

در این زمان ناگهان صدای غرش وحشتناکی از آسمان آمد و همه جا روشن شد، خیلی روشن، انقدر که انگار تمام زمین، نه، تمام کهکشان رنگش پرید، برای چند ثانیه همه جا سفید بود و هیچ چیز بجز نور معلوم نبود.
ناگهان "پنی" جیغ کشید و شروع کرد به بلند بلند گریه کردن.
"اورلاندو" گفت: تو چت شده؟ همین الان میخواستی بزنی تو سر من، حالا داری از ترس گریه می کنی؟
- من ترسو نیستم.
- آره جون خودت.
- بس کن.
- هرچی تو بگی رئیس. من برم پتومو پیدا کنم.
- نه!
- ها؟
- بمون!
- اینجا که کارتن نیست. باید برم پیدا کنم.
- بیا همینو بنداز روت. من نمیخام. فقط تو رو خدا از پیشم نرو.
- از چی میترسی؟
- تو رو خدا...
- نمیخاد. تو بندازش رو خودت. منم جایی نمیرم. بگیر بخواب.
- باشه. شب بخیر.
- ...!

شر شر باران بند آمده و دیگر به نم نم تبدیل شده بود، اما سرما بیداد می کرد. اورلاندو توی آشغال ها و پنی زیر کارتن ها، احساس امنیتی غریب می کردند، امنیتی که پیش از این نداشتند. هیچکدام نمیدانستند این احساس خوب از کجا میاید، اما سعی می کردند با کنار هم ماندن آن را حفظ کنند.
ساعتی بیش از خوابشان نگذشته بود که اورلاندو با صدای قدم زدنی از خواب بیدار شد. وحشت تمام وجودش را فراگرفت، مطمئن بود کسی آمده دوباره دنبال او بگردد. با ترس و لرز به تنها کسی که میشناخت پناه برد:
- پنی...! پنی...! پاشو یکی داره میاد اینطرفی!
پنی با صدایی خوابالود که هنوز بین خواب و بیداری گیج بود غرغر کرد:
- چه مرگته؟ تازه خوابم برده بود.
- یکی داره میاد. یکی داره میاد.
- خوب بیاد. به تو چه؟
- من نون دزدیدم.
- بچه! من کیف پر پول دزدیدم انقدر نمی ترسم که تو میترسی. بخواب بابا کسی کاری به کارت نداره!
دیگر اورلاندو داشت از ترس بیهوش میشد که از توی کوچه سایه ای پیدا شد.
- پنی پاشو این یارو داره میاد سراغ ما!
این بار پنی کمی به خودش آمد: کو؟ پاشو ... یه چیزی پیدا کن بزنیمش. آماده شو.
از میان تاریکی و سایه ها دختری پدیدار شد و گفت: شما کی هستین؟ اینجا چکار میکنین؟
پنی : به تو چه؟ خودت اینجا چی میخای؟
غریبه: بهتره مواظب حرف زدنت باشی بچه...
اورلاندو: پیشنهاد میکنم باهاش اینطوری حرف نزنی... من تجربشو دارم.
پنی: اورلاندو تو عقب وایسا ...
غریبه: من داشتم تمرکز میکردم، حرف زدنتون مزاحمم شد، اومدم بهتون بگم ساکت بشین...
پنی حرفش را قطع کرد: وگرنه چیکار میکنی؟
غریبه: تو واقعاً اون روی منو دوست نخواهی داشت.
پنی: من همین روتم دوست ندارم! ولی مطمئن باش هیچ کاری نمیتونی بکنی.
غریبه: سلاحتو دربیار. هنوز منو نشناختی!
پنی جا خورد: سلاح دیگه چیه؟ اگه راست میگی با دست خالی باهام بجنگ...
غریبه: هرچند هنوز خیلی بچه ای... ولی ازت خوشم اومد.
پنی: منم ازت خوشم نیومد! شوخی کردم...
غریبه: اسم من "لایرا"ست و تنها نوه ی دختری ژنرال "تاداکاتسو" ام.
پنی: اسم منم بنفشست، اما همه صدام میکنن پنی، که شامل توهم میشه.
اورلاندو گلویش را صاف کرد...
پنی: آها اینم اورلاندوه.
اورلاندو زیر لب غر غر کنان گفت : هرچی دختر خلافکاره امشب وارد زندگی من شدن...
در همین حین و بین صدای پایی آمد، صدای پایی خسته و دل شکسته، که آرام آرام قدم بر میداشت، اورلاندو گفت: شرط میبندم یه دختر دیگست. این بار داستان چیه؟
دختری داشت از آنجا رد میشد، ناگهان ایستاد، سرش را به طرف آنها چرخاند و آرام به آنجا آمد.
اورلاندو گفت: بزار حدس بزنم، تو یه دختر قاطی هستی که صد در صد اومدی منو بکشی و بعدش با این دو تا دوست میشی؟ عجب سرنوشتی پیدا کردم من. توروخدا زودتر منو بکشید انقدر نترسونیدم من جنبه ندارم.
پنی: ساکت شو بابا چرت و پرت میگی. کی میخاد تورو بکشه؟
لایرا: این جا یه خبرائیه... من یه احساسی دارم.
پنی: میشه خودتو معرفی کنی و بگی اینجا چیکار میکنی؟
دختر تازه وارد با خجالت گفت: من گم شدم.
لایرا: به سن و سالت نمیخوره گم شده باشی. زود بگو کی هستی و چی میخای؟
دختر گفت: کمک...
اورلاندو: نکنه دنبلاتن؟
پنی: کمک...؟
دختر گفت: من به کمک احتیاج دارم. باید برادرم رو پیدا کنم...
پنی: آخرین بار کجا دیدیش؟
دختر: بیگانه ها ...!
پنی: دور ما خیط بکش. من تنها بازمانده ی حمله ی بیگانه ها توی خاندانمون هستم. نمیخام کاملاً نابود بشم. تا همینجا بسه.
لایرا: چطور میخوای بری به سیارشون؟ با چی میخوای بری؟ چطور میخوای برادرت رو نجات بدی؟
دختر: من نمیرم. اونا دارن میان.
اورلاندو پرید توی زباله ها و گفت: وقتی برگشتن به سیارشون منو صدا کنین.
پنی گفت: چی میگی؟! از کجا میدونی دارن میان.
دختر: سیارشون داره به سیاره ی ما نزدیک میشه. دو هفته ی دیگه میرسن زمین. و حمله رو شروع میکنن. من باید از این فرصت برای نجات دادن برادرم پیدا استفاده کنم.
لایرا: میتونی رو کمک من حساب کنی.
پنی: منم هستم. به شرطی که داداشت خوشتیپ باشه...! اورلاندو؟
اورلاندو از توی زباله ها گفت: اورلاندو اینجا نیست. پیداش کردین بگین اینجا مشکل پیدا کردیم بیاد کارمونو راه بندازه.
پنی: بسه دیگه بیا بیرون. ما یه تیمیم. تو که دوست نداری وقتی بیگانه ها حمله کردن تنها باشی. میخای؟
اورلاندو فوراً پرید بیرون: یه سری چیز قایم کرده بودم زیر اون پلاستیکا رفتم برداشتم. کی گفته من باهاتون نیستم. من تا آخر خط هستم.
پنی رو به دختر تازه وارد کرد و گفت: راستی گفتی اسمت چی بود؟
دختر تازه وارد جواب داد: میراندا.
ناگهان صدایی از توی تاریکی ها آمد: میتونین رو کمک منم حساب کنین ...!
صدای پسر جوانی بود. صدایی مصمم، از دل تاریکی ها می آمد، و از همان اول بوی صلح می داد.
اورلاندو: میشه یکم بیای جلو تر، یه خورده نور کمه اونجا...
جوان جلو آمد: منم باهاتونم. منم پیش بیگانه ها یه امانت دارم...
همه همانطور که بودند سرجایشان بدون هیچ حرکت و حرفی ایستادند و برای چند دقیقه فقط یکدیگر را نگاه کردند. آسمان رعد و برق های مهلک را از سر گرفت، باران شدید شروع به بارش کرد، سپس هر پنج نفر احساس عجیبی پیدا کردند. زیر پایشان نوری شروع به روشن شدن کرد. بزودی زیر پاهایشان ستاره ای از نور تشکیل شد بطوری که هر کدامشان بر روی یکی از ضلع های آن ایستاده بودند ستاره شروع به پر رنگ شدن کرد تا جایی که نورش تا آسمان رفت.
اورلاندو گفت: فکر کنم دیگه جدی شد!

پیام زده شده در: ۱۰:۵۳ یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: محافظین علیه بیگانگان
شاهزاده ی اشباح - ارباب شبحواره
عضو شده از:
۱۲:۳۲ سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۷
از جهنم با شنگو
گروه:
كاربران عضو
ايفاي نقش
انسان‌ها
پیام: 853
سطح : 26; درصد این سطح : 17
پست/روز : 125 / 629
روز/پست : 284 / 2976
آفلاین
دوست عزیز فقط می تونم بگم خیلی عالیه.مثل داستانای دیگرتون.
فقط خیل تند تند می نویسی یه فرصتی هم برای خوندن ما بذار.
الان پیام اخریت ادامه فصل سومه یا فصل 4 رو شروع کردی؟؟؟
من که هنوز قسمت اخر و نخوندم.
ولی منتظر ادامه داستانت هستم.

پیام زده شده در: ۱۵:۳۹ یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۸
_________________
ارزش هر انسان به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن داره.
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: محافظین علیه بیگانگان
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
نه. پست آخرم از اول داستان بازنویسی شده بود. چون اسمها رو عوض کردم، داستان رو از اول گذاشتم. (این پست تا قبل از خشک شدنش ویرایش میشه و قسمت جدید قرار میگیره)

------------------------
ویرایش: ادامه ی داستان
------------
بیل، یکی از موفق ترین پسران در بین همکلاسی هایش بود، اما هیچگاه "کافی" برایش راضی کننده نبود. هیچگاه از تلاش بر نمیداشت، اما بزرگترین هدفش این بود که از پدرش موفق تر شود. پدرش صاحب امتیاز بزرگترین کمپانی ساخت و تولید گیتارهای برقی و آلات موسیقی در دنیا بود.
در آن شب بیل در حال تهیه ی مدل جدید گیتار آکوستیک دست سازش بود که سال گذشته جایزه ی نوول بهترین اثر دستی را گرفته بود. او سعی داشت با ارتقاء دادن آن رکورد خودش را بالاتر ببرد و بار دیگر جایزه را ببرد. در همین حین ناگهان از بیرون پنجره ی اتاقش، که در طبقه ی بیست و پنجم یک ساختمان سی طبقه در بالای شهر بود، متوجه نوری خیره کننده و عمودی شد. تعجب برانگیز ترین چیزی بود که تابحال دیده بود. نور از آسمان به طرف زمین میزد، و وقتی به ابرها میرسید ستاره ای برنگ آبی در آنجا تشکیل میداد. هیچ لامپی چنین قدرتی نداشت، بیل از همان لحظه اول فهمید این اتفاق، یک چیز کمیاب است؛ و باید به گنجینه ی کشفیات او اضافه شود. لباسش را پوشید و به سرعت به طرف اتومبیلش - که یک مرسدس مک لارن مشکی رنگ بود- حرکت کرد.
همینطور دنبال نور را گرفت تا به کوچه ای باریک رسید. از اتومبیل پیاده شد و به طرف کوچه دوید، او از هیچ چیز نمی ترسید، اعتماد به نفس عجیبی داشت. وارد کوچه شد و دید ستاره ای روی زمین است. به طرف آن رفت، دستش را به طرف نور برد تا مطمئن شود خطری ندارد، و وقتی مطمئن شد فقط یک نور است، وارد آن شد و در وسط آن ایستاد. زیر پایش را نگاه کرد، ناگهان همه جا شروع به لرزیدن کرد، همه چیز می چرخید، درست مثل اینکه او در وسط یک گردباد باشد، همه چیز کم کم رو به سفیدی رفت تا اینکه همه جا مطلقاً سفید شد.
بیل احساس کرد زیر پایش خالی است، ناگهان شروع به افتادن کرد، در این جو سفید چند لحظه ای در حال افتادن، توأم با فریاد و ترس بود که به زمین خورد. بلند شد، خودش را تمیز کرد و اطرافش را نگاه کرد. چند نفر ایستاده بودند و با دهان های باز و چشمان گرد شده به او نگاه میکردند.
آنها اورلاندو، پنی، لایرا، میراندا و فرانک تازه وارد بودند.
اورلاندو با طنز همیشگی خودش گفت: اول از توی کوچه آدم میومد، حالا قراره از این سوراخه هی آدم بیفته! چه خبره امشب اینجا؟
پنی با گستاخی رو به اورلاندو کرد و گفت: همه جا باید مزه بریزی؟ بزنم...؟
اورلاندو گفت: ببین حالا سه تا مردیم، سه تا دختر، هممونم از حقوق مساوی برخورداریم، دیگه واقعاً حق نداری با من اینطوری حرف بزنی...
بیل حرفشان را قطع کرد: اینجا چه خبره؟ شما کی هستین و چرا من اینجام؟ لطفاً شمرده همه ی سوال هام رو با دقت پاسخ بدین.
میراندا گفت: پیاده شو با هم بریم ، تند تند سوال میکنی. واقعا تو اینجا چیکار میکنی؟ اینجا یه انجمن خصوصیه.
اورلاندو گفت: راست میگه... ما انجمن داریم... ستاره درست کردیم باهم، قراره بترکونیم.
پنلوپه گفت: یه بار دیگه بی اجازه حرف بزنی زبونتو میکشم بیرون بعد میزنم تو سرت تا زبونت با دندونات قطع بشه...
اورلاندو آهسته چند قدم به عقب برداشت.
لایرا گفت: ببین تازه وارد، تو اول داستانتو بگو، اون وقت اگه ربط داشت ما هم بهت میگیم.
اورلاندو از دور گفت: وگرنه نصفت میکنه، این یکی خیلی جدیه!
پنی نگاهی به اورلاندو انداخت و اورلاندو نیشخندی زد چنانکه دندانهایش معلوم شد، سپس دستش را روی دهانش گرفت و نشست.
در تمام این مدت فرانک در گوشه ای ساکت ایستاده بود و فقط نگاه میکرد.
تازه وارد گفت: اسم من بیل ژرارده. من توی اطاقم بودم، نور همون ستاره رو که گفتین دیدم، اومدم اونجا، وقتی بهش نزدیک شدم نفهمیدم چی شد اومدم اینجا.
میراندا دستش را روی سرش گذاشت و چشمانش را بست، سپس گفت: اون لیدره!
فرانک و لایرا با عصبانیت نگاهی به او کردند و ابروهایشان را گره زدند. اورلاندو خواست حرف بزند، صدایی از دهانش خارج شد، پنی نگاهی به او کرد و ساکت شد. سپس پنی پرسید: منظورت چیه؟ کی گفته اون لیدره، اصلاً اون کیه؟
بیل بر خلاف هر کس دیگری که ممکن بود در چنین موقعیتی بگوید :«من فقط میخام برم خونه!» چون خیلی کنجکاو بود گفت: داره کم کم خوشم میاد. ادامه بده.
میراندا با صدایی که انگار مال خودش نبود گفت: بعد از تشکیل ستاره، مرکز وارد می شود، که این غریب است. شخصی است با چشمان و موهای سیاه، مهربان است و باهوش، شجاع است و کنجکاو، ستاره دنبال او محافظت می کنند؛ و این انجمن محافظین است...

پیام زده شده در: ۱:۰۴ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: محافظین علیه بیگانگان
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
بیل، یکی از موفق ترین پسران در بین همکلاسی هایش بود، اما هیچگاه "کافی" برایش راضی کننده نبود. هیچگاه از تلاش بر نمیداشت، اما بزرگترین هدفش این بود که از پدرش موفق تر شود. پدرش صاحب امتیاز بزرگترین کمپانی ساخت و تولید گیتارهای برقی و آلات موسیقی در دنیا بود.
در آن شب بیل در حال تهیه ی مدل جدید گیتار آکوستیک دست سازش بود که سال گذشته جایزه ی نوول بهترین اثر دستی را گرفته بود. او سعی داشت با ارتقاء دادن آن رکورد خودش را بالاتر ببرد و بار دیگر جایزه را ببرد. در همین حین ناگهان از بیرون پنجره ی اتاقش، که در طبقه ی بیست و پنجم یک ساختمان سی طبقه در بالای شهر بود، متوجه نوری خیره کننده و عمودی شد. تعجب برانگیز ترین چیزی بود که تابحال دیده بود. نور از آسمان به طرف زمین میزد، و وقتی به ابرها میرسید ستاره ای برنگ آبی در آنجا تشکیل میداد. هیچ لامپی چنین قدرتی نداشت، بیل از همان لحظه اول فهمید این اتفاق، یک چیز کمیاب است؛ و باید به گنجینه ی کشفیات او اضافه شود. لباسش را پوشید و به سرعت به طرف اتومبیلش - که یک مرسدس مک لارن مشکی رنگ بود- حرکت کرد.
همینطور دنبال نور را گرفت تا به کوچه ای باریک رسید. از اتومبیل پیاده شد و به طرف کوچه دوید، او از هیچ چیز نمی ترسید، اعتماد به نفس عجیبی داشت. وارد کوچه شد و دید ستاره ای روی زمین است. به طرف آن رفت، دستش را به طرف نور برد تا مطمئن شود خطری ندارد، و وقتی مطمئن شد فقط یک نور است، وارد آن شد و در وسط آن ایستاد. زیر پایش را نگاه کرد، ناگهان همه جا شروع به لرزیدن کرد، همه چیز می چرخید، درست مثل اینکه او در وسط یک گردباد باشد، همه چیز کم کم رو به سفیدی رفت تا اینکه همه جا مطلقاً سفید شد.
بیل احساس کرد زیر پایش خالی است، ناگهان شروع به افتادن کرد، در این جو سفید چند لحظه ای در حال افتادن، توأم با فریاد و ترس بود که به زمین خورد. بلند شد، خودش را تمیز کرد و اطرافش را نگاه کرد. چند نفر ایستاده بودند و با دهان های باز و چشمان گرد شده به او نگاه میکردند.
آنها اورلاندو، پنی، لایرا، میراندا و فرانک تازه وارد بودند.
اورلاندو با طنز همیشگی خودش گفت: اول از توی کوچه آدم میومد، حالا قراره از این سوراخه هی آدم بیفته! چه خبره امشب اینجا؟
پنی با گستاخی رو به اورلاندو کرد و گفت: همه جا باید مزه بریزی؟ بزنم...؟
اورلاندو گفت: ببین حالا سه تا مردیم، سه تا دختر، هممونم از حقوق مساوی برخورداریم، دیگه واقعاً حق نداری با من اینطوری حرف بزنی...
بیل حرفشان را قطع کرد: اینجا چه خبره؟ شما کی هستین و چرا من اینجام؟ لطفاً شمرده همه ی سوال هام رو با دقت پاسخ بدین.
میراندا گفت: پیاده شو با هم بریم ، تند تند سوال میکنی. واقعا تو اینجا چیکار میکنی؟ اینجا یه انجمن خصوصیه.
اورلاندو گفت: راست میگه... ما انجمن داریم... ستاره درست کردیم باهم، قراره بترکونیم.
پنلوپه گفت: یه بار دیگه بی اجازه حرف بزنی زبونتو میکشم بیرون بعد میزنم تو سرت تا زبونت با دندونات قطع بشه...
اورلاندو آهسته چند قدم به عقب برداشت.
لایرا گفت: ببین تازه وارد، تو اول داستانتو بگو، اون وقت اگه ربط داشت ما هم بهت میگیم.
اورلاندو از دور گفت: وگرنه نصفت میکنه، این یکی خیلی جدیه!
پنی نگاهی به اورلاندو انداخت و اورلاندو نیشخندی زد چنانکه دندانهایش معلوم شد، سپس دستش را روی دهانش گرفت و نشست.
در تمام این مدت فرانک در گوشه ای ساکت ایستاده بود و فقط نگاه میکرد.
تازه وارد گفت: اسم من بیل ژرارده. من توی اطاقم بودم، نور همون ستاره رو که گفتین دیدم، اومدم اونجا، وقتی بهش نزدیک شدم نفهمیدم چی شد اومدم اینجا.
میراندا دستش را روی سرش گذاشت و چشمانش را بست، سپس گفت: اون لیدره!
فرانک و لایرا با عصبانیت نگاهی به او کردند و ابروهایشان را گره زدند. اورلاندو خواست حرف بزند، صدایی از دهانش خارج شد، پنی نگاهی به او کرد و ساکت شد. سپس پنی پرسید: منظورت چیه؟ کی گفته اون لیدره، اصلاً اون کیه؟
بیل بر خلاف هر کس دیگری که ممکن بود در چنین موقعیتی بگوید :«من فقط میخام برم خونه!» چون خیلی کنجکاو بود گفت: داره کم کم خوشم میاد. ادامه بده.
میراندا با صدایی که انگار مال خودش نبود گفت: بعد از تشکیل ستاره، مرکز وارد می شود، که این غریب است. شخصی است با چشمان و موهای سیاه، مهربان است و باهوش، شجاع است و کنجکاو، ستاره دنبال او محافظت می کنند؛ و این انجمن محافظین است...

پیام زده شده در: ۳:۵۹ چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: محافظین علیه بیگانگان
ارباب سایه ها
عضو شده از:
۱۸:۴۸ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۷
از پس کوچه های سکوت
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
ايفاي نقش
اشباح
ویراستار
پیام: 1021
سطح : 28; درصد این سطح : 24
پست/روز : 136 / 681
روز/پست : 340 / 4244
آنلاین
سلام لرد هانتر عزیز:
خب این یکی را فقط قسمت اولش را خوانده بودم.
به غیر از عوض شدن کاراکتر ها،یک سری اشکالاتی داشت.موضوع و سوژه جالبی در نظر داری،اما باید بیشتر رویش کار کنی.
این اشکالات،اشکالاتی نیستن که بخواهم با نقل قول ریز ریز توضیحشان بدم.از اونجا که خود شما هم تمرین نویسندگی زیادی دارید،متوجه منظورم میشید.
اول اینکه،در داستان شما وقایع سریع بدون تفسیر لازم اتفاق می افتن.مثلا همین اتفاق که این سه شخصیت همدیگر را می بینن،اونقدر لازم شفاف نبود. همین که دخترک دیده شد،باید توصیف سرو ظاهرش در ان نور کم گفته شود،بعدش احساسی که از دیدنش در دو کاراکتر دیگه دیده می شد و یک سری چیزهای دیگه به خواننده در درک داستان کمک کنه.

این اشکال در یک سری قسمت های دیگه هم دیده میشد.حتی ان جایی که پنی می خواست کیف زن پولدار را بدزد.اگر خیلی ترسیده است،باید این را ذکر می کردی.اگر هم به کارش مطمئن بود،باید این را هم توصیف می کردی.سروضع خانم پولدار،مغازه خیابان و فضا سازی بیشتری نیاز داشت.هم چنین دزدیدنش را چند خط نمی توانه کامل کنه.

بیشتر حرف من برای بازسازی این داستان شما،روی همین نکته است.هر واقعه ای که رخ میده،چه دیدن یک شخصیت جدید باشه،چه دزدیدن و چه رفتن به محیطی تازه،چند چیز ملزم داره که بیشتر باید رویشان تمرکز داشته باشی.فضا سازی مناسب،توصیف هر کارکتر و شخصیت به جا و به موقع و روال داستان.

این نکته،یک مزیت مهم دارد،و این مزیت اینه که با داشتن این نکات،خواننده را نیز درون داستانت جا دادی.اما بدون توصیفات لازم،خواننده فقط یک سری وقایعی را می خوانه که انگار هیچ ربطی به او نداره و لازم نیست بفهمه دقیقا چه اتفاقی می افته.بنابراین روی جزئیات و توصیف انها خیلی کار کن.

در هر حال موضوع جالبی داره،و اول با ان دختره نوه جومونگ خیلی حال کردم!
موفق باشی و منتظر ادامه داستان هایت هستیم...

پیام زده شده در: ۱۱:۵۱ چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۸
_________________
دوستان،من توانایی پاسخ پی ام را فعلا ندارم. هر کاری که مربوط به انجمن هاست، در بخش مربوطه، ویراستاری یا داستان بلند بیان کنید.
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: محافظین علیه بیگانگان
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
من چرا اون بالا دو تا پست پشت سر هم زدم؟؟؟9# و 10#

(این پست ویرایش شده و داستان جدید قرار خواهد گرفت.)

پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: محافظین علیه بیگانگان
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
فرانک همیشه در کنار عشقش خوشبخت ترین انسان روی زمین بود، اما هیچ خوشبختی ای پایدار نیست و شادمانی فرانک و تینا هم از این قاعده مستثنی نبود. در آخرین حمله ی بیگانگان، که کاملاً غیر مترقبه بود، درست زمانی که هیچ کس انتظارش را نداشت، نیمی از زمین نابود شد. خیلی ها توسط آنها غارت شدند، شکنجه و کشته شدند و تعداد زیادی به اسارت گرفته شدند.
فرانک زمان زیادی برای خداحافظی از تینا، قبل از این که سرش از تنش توسط بیگانگان جدا شود نداشت. اما بعد از بازگشت بیگانگان به سیاره شان، فرصت زیادی برای سوگواری و فکر کردن به انتقام داشت، انتقام تنها کسی که داشت، عزیز ترین چیز در زندگی اش، کسی که باعث میشد قلبش از حرکت نایستد،
اما بعد از مرگ او در برابر چشمانش دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشت، اما به خود کشی فکر نکرد. تنها فکرش انتقام بود، چنان دل شکسته شده بود که حاضر بود تمام موانع را بدون فکر کردن به عواقبش از سر راهش بردارد، حاضر بود تمام زندگی اش را بدهد اما دوباره با تینا باشد. اما یک آرزوی محال، فقط یک آرزوی محال است، اما هدفی مسر، هدفی آمدنی است، و تنها هدف فرانک در حال حاضر قتل عام بیگانگان بود. میدانست روزی بازخواهند گشت، و او برای آن روز کاملاً آماده بود...

پیام زده شده در: ۴:۱۵ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: محافظین علیه بیگانگان
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
همه لحظه ای سکوت کردند. آرامشی مخوف فضا را پر کرده بود. انگار که هر کس یاد هدف آنجا بودنش افتاده بود. باران نم نمی شروع به باریدن کرد که کم کم شدید می شد. کابل برقی که بالای سرشان بود با اصابت رعد و برق قطع شد. میراندا جیغ کوتاهی کشید و گفت: من میترسم.
اورلاندو با آرامشی دلگرم کننده که تا کنون در صدایش شنیده نمیشد گفت: تا زمانی که ما با هم هستیم دلیلی برای ترس و نگرانی نیست.
اما ناگهان درد تیزی پشت گردنش احساس کرد و محکم آن را گرفت.
فرانک به اورلاندو گفت: این چیه؟ دستتو بردار!
اورلاندو دستش را برداشت و از لای انگشتانش نور آبی رنگی نمایان شد. به ترتیب این اتفاق برای همه شان رخ داد. ابتدا سوزش گردن و سپس نور آبی رنگ شفاف.
همه با تعجب به پشت گردن یکدیگر نگاه می کردند که ناگهان درد اورلاندو به قدری شدید شد که از هوش رفت. وقتی چشمانش را باز کرد دید همه دورش حلقه زده و با تعجب به او نگاه می کردند... و فقط نگاه می کردند.
بلند شد و گفت: یکیتون نمیخاد دست منو بگیره؟ بابا مثلاً من بیهوش شده بودما همتون وایسادین یه گوشه بهم ظل زدین... به چی ظل زدین...
بعد دید اوضاع کمی طبیعی نیست، همینطور که در حال حرف زدن دستانش را حرکت می داد دید که دستکشهایی بزرگ و عجیب در دستانش است، خودش را کم کم بر انداز کرد و دید به انسانی باورنکردنی تبدیل شده بود. هیبتی با دو متر قد، ماهیچه هایی شبیه به کسانی که تمام عمرشان ورزش کرده اند و لباس های رزمی، بدون پیراهن.
اول تعجب کرد اما بعد خنده ای موزیانه در صورتش پدیدار شد... سرش را بالا آورد و گفت: پنلوپه جون... دیگه تموم شد... حالا اگه مردی یه چیزی بگو تا بهت بگم کی اینجا دستور میده.
پنلوپه گفت: اینجا چه خبره؟ چرا این اینجوری شد؟
بیل: نکنه لیدر اونه؟
لایرا: مسخره ترین فرد گروه؟ اگه اون لیدر باشه همینجا هاراگیرا میکنم.
میراندا: پیشگوئی اشتباه نمیکنه. یا این جا یه چیزی خیلی غلطه، یا خیلی درست.
اورلاندو با خنده ای خودپسندانه گفت: همه چیز رو به راهه، شما همه پشت سر منید.
ناگهان بیل گردنش را گفت و آه خفیفی کشید و از حال رفت. پشت سرش میراندا و فرانک از حال رفتند و چند لحظه بعد پنی نیز بیهوش شد.
اورلاندو گفت: خاک بر سرم شد.
لایرا رو به اورلاندو کرد و گفت: اگر بیهوش شدم دست بهم بزنی نصفت میکنم...
اورلاندو گفت: میتونم شمشیرتو بگیرم؟
لایرا: نه!
اورلاندو: فقط بهش دست بزنم؟
لایرا: نه!
اورلاندو: خوب بابا خسیس. منم اگه بیهوش شدم حق نداری دست به ماهیچه هام بزنی.
لایرا گفت: خیال پردازی نکن.
این را گفت و چشمانش چپ شد و کم کم از حال رفت.
بعد از چند دقیقه یکی یکی به هوش آمدند. اول فرانک. او بلند شد و خاک را از روی خودش تکاند.
اورلاندو گفت: خوب شد اومدی: کم کم داشت حوصلم سر میرفت.
فرانک: من تغییر کردم؟
اورلاندو: هیکلت که نه! اما لباسات چرا. خودتو ببین...
فرانک نگاهی به خودش کرد و دید اسلحه ای به قد یک انسان بالغ روی دوشش است و لباس های رزمی در تن دارد.
پنلوپه با آه و وای از حالت بیهوشی بیرون آمد و سر پا ایستاد.
اورلاندو گفت: روز از نو روزی از نو. چرا تو هم مثل این فقط لباسات عوض نشد؟
پنی: چی داری میگی؟ چی شده؟
این را گفت و بعد با تعجب به خودش نگاه کرد. دید قدش از آن چه که بود بلند تر شده، لباس ها و آرایش های رزمی نیز بر تن داشت.
اورلاندو: ولی قدت یه خورده از من کوتاه تره.. و این معنیش اینه که...
پنی جلو آمد و با انگشت اشاره و شصت هر دو دستش دو طرف شکم اورلاندو را نیشگون گرفت و گفت: دفعه دیگه منو تهدید نمیکنی عزیزم. وگرنه انقدر دوستانه برخورد نمیکنم...
اورلاندو در حالی که نفسش بند آمده بود و سرخ شده بود، و هیچ حرکتی نیمتوانست بکند گفت: باشه... باشه... خوب... خوب... آخ... اوخ... ول کن... آی... اوف...اوه...
پنلوپه دستانش را ول کرد و هر سه نفر به لایرا که داشت بلند میشد نگاه کردند. دستش روی سرش بود و سرش گیج می رفت، کاهلانه بلند شد و خودش را راست نگه داشت. همه سوال انگیز نگاهی به او کردند سپس فرانک گفت: همه چیت سر جاشه؟
لایرا نگاهی به خود انداخت و گفت: فکر میکنم. اما احساس عجیبی دارم. احساس میکنم بیست سال به تجربیاتم اضافه شده...
سپس شمشیرش را بیرون کشید و حرکاتی بسیار سریع با شمشیر و حرکات رقص پا و دست همراه با پرش های پی در پی کرد و سپس ایستاد و گفت: اضافه شده.
پس از آن بیل بهوش آمد و خود را در حالی دید که میراندا در آغوشش افتاده و بیهوش است. قبل از اینکه بلند شود سرش را بلند کرد و از آنها پرسید: اینجا چه خبره؟
اورلاندو با لحن طنز آمیز همیشگی اش گفت: بزار واست خلاصه کنم... من پاشدم آرنولد بودم، فرانک پاشد رامبو بود... پنی پاشد لارا کرافت بود... لایرا بلند شد جت لی بود تو هم که الان پاشدی احتمال زیاد الان یا آل پاچینویی یا رابرت دنیرو...
لایرا گفت: بهمون قدرتهای خارق العاده داده شد. من زمانی که بیهوش بودم دیدم که مردی با ریش ها و موهای سفید نزدیک اومد، مثل یه خواب میموند، یه جای خیلی رویایی بودم، از همه جا شکوفه میبارید و من توی یه حیاط تمرین کره ای بودم. پیرمرد جلو اومد و بسته ای به من داد، مثل یه کتیبه یه پارچه ای لوله ای بود، بازش که کردم نوشته ها مثل نور بلند شدن و وارد بدنم شدن. بعد به هوش اومدم.
در این زمان میراندا هم بهوش آمد و بیل به او کمک کرد بلند شود. هردو سر پا ایستادند و سپس بیل گفت: منم یه همچنی چیزی دیدم. من پدرم رو دیدم که داشت کلیدی بهم میداد، خواستم کلید رو ازش بگیرم گه اونو قایم کرد پشتش و گفت اگه چیزی رو میخای، باید بدستش بیاری. بعد محو شد و من بیدار شدم.
فرانک گفت: منم خواب دیدم. توی یه مزرعه پر از مترسک و علامت بودم. به هرکدوم که نگاه میکردم نابود میشد.
میراندا حرفش را قطع کرد و گفت: اینا نشونه است. پیشگوئی میگه به هرکدوم از اعضای انجمن محافظین هدیه ای داده میشه - مطابق با خواستشون- ، تا با اون از زمین محافظت کنند. من توی خوابم یه عصا گرفتم. از مادرم.
اورلاندو گفت: بزار یه براورد کلی بکنم...
پنی نگذاشت ادامه دهد: من توی خواب دیدم اورلاندو زیر دستمه و دارم به طرز فجیعی شکنجش میدم. اول از همه زبونشو از تو حلقش بیرون کشیدم. بعد چشماشو دروردم و زیر پاهام له کردم. بعدشم خرخره اش رو جویدم تا مرد.
اورلاندو چشمانش رو گرد کرد و با حالتی تعجب کرده گفت: عزیزم چقدر بهت گفتم انقدر قبل از خواب هله هوله نخور. خواب بد میبینی دیگه.
سپس ادامه داد: بهرحال، خواب منم اینه... من دیدم توی یه علفزار ایستادم و کلی آدم، که خیلی کوچولو موچولو بودن هی میومدن از بدنم میرفتن بالا. بعدش افتادم زمین و منو بستن. بعدش هی میومدن روی بدنم یه چیزایی میگفتن و میرفتن.
پنی گفت: اینو از سفرهای گالیور برداشتی؟
اورلاندو گفت: من خونه نداشتم. هیچوقت کارتون ندیدم!
پنی گفت: من نگفتم کارتونه!
اورلاندو سرخ شد و گفت: من دیگه حرفی واسه گفتن ندارم!

پیام زده شده در: ۲۲:۰۷ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: محافظین علیه بیگانگان
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین

***
دیگر وقتش رسیده بود. زمانی که همه از آن می ترسیدند، زمانی که پس از چند سال صلح و آرامش، دوباره تاریکی بر زمین حاکم می شد، قتل و غارت شروع می شد. هر بار نوبت هر سیاره ای که میشد، ترس تمام وجود موجودات آن سیاره را می گرفت، ترس از مرگ، از به اسارت گرفته شدن و از دست دادن عزیزان؛
اما اینبار برای نجات زمین، گروهی دست به دست هم داده بودند، اما چقدر امکان موفقیتشان در این مأموریت وجود داشت... فقط زمان همه چیز را مشخص می کند.
همه در یک رستوران در حال خوردن غذا بودند که ناگهان زمین لرزید و صدای مهیبی آمد. همه مردم سر جایشان خشک شدند، اعضای انجمن نگاههای تعجب زده ای به یکدیگر انداختند، چند لحظه تمام دنیا در سکوت فرو رفت، تا این سکوت با صدای دوم که خیلی بلندتر بود شکسته شد، ناگهان از دور انفجار بزرگی دیده شد که اول آتش سپس به دود تبدیل شد. همه تقریباً فهمیده بودند چه اتفاقی افتاده است، از زمان پیشگوئی تقریباً پانزده روز گذشته بود و تقریباً همه انتظارش را داشتند که بیگانگان حمله خود را شروع کرده باشند.
فرانک بلند شد و گفت: بلند شید!
اورلاندو : غذامون رو نخوردیم!
بیل: نباید همینطور بریم وسطشون.
میراندا: درسته؛ به یه نقشه نیاز داریم.
همه بلند شدند. به طرف پناهگاهی که قبلاً آماده کرده بودند دویدند و تجهیزات جنگی خود را برداشتند. همه داشتند میرفتند بیرون که بیل اورلاندو را صدا زد و گفت: اسلحت کو؟
اورلاندو : من ندارم!
بیل: چرا زودتر نگفتی؟ بیا بریم اسلحه خونه یکی انتخاب کن.
اورلاندو هیجان زده شد و گفت: بزن بریم.
بیل رو به بقیه افراد کرد و گفت: شما برید، ما توی میدون اصلی شهر بهتون ملحق میشیم.
همه به طرف خیابان دویدند و بیل و اورلاندو به درب پشتی پناهگاه رفتند. وارد اتاقی شدند که پر از اسلحه و مهمات بود. بیل گفت: هرچی میخای بردار، فقط با دقت انتخاب کن. چیزی که راحت باشی و دست و پا گیر نباشه.

همه دوباره در میدان اصلی شهر به هم پیوستند. جایی که پر از مردمی بود که از ترس جانشان به این طرف و آنطرف می دویدند و دنبال هر سوراخی برای مخفی شدن می گشتند. در این میان بیگانگان کم کم سر و کله شان پیدا شد که با وحشی گری در حال کشتن و آزار و اذیت انسان های بی دفاع بودند.
بیل رو به بقیه افراد کرد و گفت: من ، اورلاندو و فرانک جلو تر میریم، میراندا و پنلوپه همینجا می مونن و پشتیبانی می کنن ...
حرفش تمام نشده بود که اورلاندو داد زد: مواظب باشید!
پنی جلو آمد و با تمام نیرویش لایه ای محافظ دور هر هفت نفر -- که اکنون یک نفر دیگر هم به جمعشان اضافه شده بود -- ایجاد کرد. دلیل این کار این بود که یک ارتش از دسته ی سلاخان در حال تیر اندازی به طرف آنها بودند. فرانک از زیر لباسش یک نارنجک دودزا بیرون آورد و به طرف آنها پرتاب کرد، بعد از چند لحظه همه جا را دود گرفته بود. دیگر خیابان خلوت شده بود، خبری از مردم و سر و صدایشان نبود.
اورلاندو گفت: این چیزه که درست کردی از توش میشه به بیرونش تیر اندازی کرد!
سپس همه شروع به تیر اندازی کردند و صدای برخورد تیر با لباس های آهنین سلاخ ها می آمد، و گاهی هم صدای ناله شان که می مردند.
پنی گفت: دیگه بیشتر از این نمیتونم...
بیل نگاهی به او کرد، دید پنی دارد از حال می رود، روبه بقیه کرد و داد زد: همه پناه بگیرید!
سپس به طرف پنی رفت، زیر کتفش را گرفت و کمکش کرد پشت دیواری پنهان شدند. دودها کم کم محو شدند، معلوم بود بیگانه ها هم در سنگر مخفی شده اند. فرانک از پشت دیوار بیرون آمد و با سرعت به طرف دیگر خیابان دوید، در این زمان گلوله بود که به طرفش سرازیر می شد، سپس به کوچه ی باریکی رسید و پشت دیوار پنهان شد. اورلاندو از طرف دیگر خیابان داد زد: مگه از جونت سیر شدی؟ نکنه میخوای خودتو به کشتن بدی؟
تیر اندازی ها توقف نداشت، مدام صدای شلیک و شکستن و خشاب عوض کردن می آمد.
فرانک با صدایی مرموز بلند گفت: تا دخل رایکر رو نیارم بلایی سرم نمیاد. انتقامم دست اونه، باید ازش بگیرم.
سپس تفنگش را به طرف سلاخان نشانه رفت و چند شلیک پیاپی کرد.
بیل گفت: سر به خود کاری نکنید، اگه قراره تو این کار موفق بشیم، باید همه با هم باشیم.
در این زمان تیر اندازی ها یک لحظه بند نمی آمد، اورلاندو به طرف دیگر دیوار رفت، آماده شد، بیل گفت: وقتی اشاره دادم می دوی.
کمی از سنگر بیرون آمد و شروع به شلیک کرد، سپس فریاد زد: برو! برو! برو!
اورلاندو سرش را پائین آورد و با آخرین سرعت شروع به دویدن کرد. به میدان رسید و پشت مجسمه ای سنگر گرفت و با تیر هایی که پیاپی به طرفش می آمد تقلا کرد و آنها را به بیرون بردن تفنگ از سنگر و شلیک کردن جواب می داد.
ساکاتسو، که با سیندرلا پشت سر بیل ایستاده بود، گفت: احساس میکنم کسی داره از پشت سرمون میاد.
میراندا گفت: بیگانه ها دو گروهن، سلاخان، که پسرا دارن باهاشون دست و پنجه نرم میکنن، و قاتلین، که بدون کمک ما حریفشون نمیشن. -- سپس جمله ی بعدی را بلند گفت تا همه افراد بشنوند: مواظب روی پشتبوم ها باشید. با خنجر می پرن روی سر و کولتون.
تمام این مدت پنلوپه گوشه ای بی حال نشسته بود و هیچ حرکتی نمی کرد.
ساکاتسو نیشخندی زد و گفت: منتظرشون هستم...

فقط یکی دوتا از بیگانگان هنوز در حال مقاومت بودند که فرانک آنها را هم با نشانه گیری دقیق از پای درآورد. کمی از هیجان کاسته شده و همه نفس راحتی کشیدند. دیگر صدای تیر و گلوله فقط از دور شنیده میشد، همراه با صدای جیغ و فریاد آدم ها. همه به طرف پنلوپه دویدند و وقتی مطمئن شدند حالش خوب است به خودشان رسیدگی کردند.
در این میان میراندا گفت: اینا فقط یه گروه کوچیکشون بودن.
حرفش که تمام شد بیل گفت: اون طرف شهر مردم دارن جون میدن. ما نمیتونیم همینطور بشینیم و دست رو دست بزاریم. مجبوریم از هم جدا شیم. [سپس رو به فرانک کرد و گفت]: تو و میراندا و اورلاندو از طرف شمال برید. ساکاتسو...
ساکاتسو حرفش را قطع کرد: دیگه من رو ساتسو صدا کنید.
اورلاندو غرغر کنان زیر لب گفت: من که سر از اسم گذاشتن این چینیا در نیاوردم.
ساتسو رو به او کرد و گفت: من از ژاپن اومدم.
اورلاندو : هیچوقتم فرق بین ژاپنیا و چینیا و کره ای ها رو نفهمیدم.
ساتسو دستش را به طرف شمشیرش برد و یک قدم به جلو برداشت و گفت: اگه بخای میتونم نشونت بدم...
میراندا خودش را بینشان انداخت و گفت: آهای... نکنه میخاید تو این موقعیت همدیگرو بکشید؟ حالا که از هر موقعی بیشتر به هم نیاز داریم.
ناگهان ساتسو هراسان گفت: ساکت!
میراندا با اخم نگاهی به او کرد، خواست چیزی بگوید که ساتسو با کف دست به سینه اش کوبید و او را به عقب هول داد. در همان لحظه یک نیزه از بینشان با سرعت رد شد و به دیوار کوبید. چشمان همه گرد شد، میراندا که داشت از ترس سکته می کرد، اعتماد به نفس خود را به دست آورد و لکنت کنان گفت: ف.. ف... فکر کنم...
هنوز حرفش تمام نشده بود که با هول دادن اورلاندو به زمین افتاد. بیل فریاد زد: زود باشید، به طرف کوچه... ساتسو دست سیندرلا را گرفت و زودتر از همه دوید، بیل پنی را روی دوشش گرفت و دوید، فرانک و اورلاندو به میراندا کمک کردند بلند شود، و آنها هم به بقیه ملحق شدند، در این زمان نیزه بود که به طرفشان سرازیر میشد.
همه به داخل کوچه ی باریک رفتند. بیل پنی را روی زمین گذاشت، همه به لبه ی دیوار رفتند تا ببینند چه خبر شده است. میراندا با صدای آهسته گفت: این فقط کار قاتل هاست. اونا بیشتر از سلاح سرد استفاده می کنند.
اورلاندو با حالت طعنه گفت: چرا اسم اون یکیا رو نزاشتن سلاخ؟
میراندا نگاهی به او کرد و گفت: چون اگه گیرت بیارن تیکه تیکه ات میکنن. طوری که فرقت رو با آبگوشت نمیشه تشخیص داد.
اورلاندو با تردید ادامه داد: اهم... اوم... مگه نگفتی ...
میراندا حرفش را قطع کرد: اونا این کارو باهاش نکردن.
ساتسو پرسید: در مورد چی داری حرف میزنی.
میراندا: برادرم. اونا نکشتنش. اونا نمیتونن نابودش کنن.
فرانک رو به میراندا کرد و با عصبانیت و شک پرسید: برادرت... کیه...؟
ناگهان با جیغ پنی همه رو به طرف او کردند؛ یک بیگانه داشت از روی پشت بام با شمشیر به طرف او می پرید.
همه به طرف او دویدند، فرانک تفنگ خود را آماده کرد... و ناگهان قاتل بیگانه به دیوار روبرو چسبید و خونش روی دیوار ماند. به طوری که له شده بود.
همه فکر کردند فرانک این کار را کرده، به طرف او برگشتند و با کمال تعجب دیدند او هنوز اسلحه اش را آماده هم نکرده، ناگهان مردی از درون تاریکی بیرون آمد.
همه ی نگاه ها به طرف او جلب شد. مردی در لباسی آهنین، شبیه به یونیفرم های فضانوردی، اما به شکل جنگی، در آن تاریکی چراغهای روی یونیفرمش بیشتر به چشم میزد. ناگهان همه چشمانشان به چراغ روی سینه اش که حرف G را نشان می داد خیره شد.
اورلاندو پچ پچ کنان گفت: بیل جیش شبیه جی توئه.
همه اسلحه هایشان را به طرف مرد یونیفرم پوش، که احتمالاً جان پنی را نجات داده بود گرفته بودند.
او جلو آمد و با صدایی کلفت و با وقار گفت: پس محافظین جدید شما چارتا بچه اید؟
اورلاندو گفت: اولاً ما شیش تائیم نه چارتا. بعدشم بچه نیستیم...
مرد گفت: تو ادیشونی.
اورلاندو گفت: ادیشون؟
بیل گفت: اینجا چی میخای؟
مرد: همون چیزی که همه شما میخاین.
میراندا با تعجب و شعف گفت: شما... شما... شما بازمانده ی گروه محافظین قبلی هستین؟
مرد خنده ای کرد: هه... درست مثل تیم خودمون. تو پیشگوئی میکنی. [سپس آهسته با خودش گفت]: دلم واست تنگ شده...
بیل لبخندی بر لبانش نشست: قبل از ما هم همچین گروهی بوده؟
مرد گفت: هر بار که حمله ای شروع میشه، گروه محافظین توسط جوونا تشکیل میشه. من کاپیتان فاکس، لیدر قبلی گروه محافظینم. شما میتونید فاکس صدام کنید.
اورلاندو : پس تاحالا کجا بودی؟
فاکس: حتی نمیتونی تصورشم کنی.
فرانک: از جهنمی که من توش بودم جات بدتر نبوده.
فاکس: نه! من تو خونه ام بودم.
بیل: پس چرا نیومدی کمکمون کنی؟
فاکس: اومدم؛ نیومدم؟ مثل اینکه جون یکیتونو نجات دادم.
ناگهان همه یاد پنی افتادند که روی زمین افتاده بود، ولی وقتی رویشان را برگرداندند او آنجا نبود...
***
در همین لحظه مه غلیظی زیر پاهایشان را گرفت، همه از اینکه پنی کجا غیبش زده متعجب بودند، مه تمام منطقه را فرا گرفته بود. همه داشتند به مه غلیظی که اکنون تا زیر زانوهایشان را فرا گرفته بود خیره می شدند که با صدای شلیک هوایی فاکس توجهشان به او جلب شد.
با عصبانیت اخمهایش را در هم کرد و فریاد زد: به اون لعنتی خیره نشید.
میراندا پرسید: چرا؟
فاکس: چون کور میشید.
میراندا: برای همیشه؟
فاکس: نمیدونم.
اورلاندو : یعنی چی نمیدونم؟
فاکس: چون بعد از اینکه شان با نگاه کردن بهش کور شد قاتلا حمله کردن. که اون توی درگیری کشته شد.
بیل نگاهی به پشت سرش کرد: و حالا دارن حمله میکنن.
فاکس: فقط مواظب همدیگه باشید، به مه هم خیره نشید. من میرم دنبال دوستتون.
اورلاندو : نه!
همه به اورلاندو نگاه کردند، او با دستپاچگی ادامه داد: خودم میرم دنبالش... تو بمون کمک بقیه.
ساتسو با حالت کنایه گفت: اینجا لیدر داریم.
بیل گفت: ساتسو، تو همراه اورلاندو برید پنی رو پیدا کنید. ما حساب اینا رو میرسیم و پیداتون میکنیم ...
در این زمان قاتل ها از در و دیوار به سر و کله شان سرازیر می شدند و با خنجر ها و شمشیرهایشان به آنها حمله می کردند.
فاکس: خیلی خوب زودتر حرکت کنید. تا همین الانشم معلوم نیست اون یکی رو کجا بردن.
اورلاندو و ساتسو با سرعت از میان مه به طرف تاریکی های خیابان دویدند و ناپدید شدند.
***
بالاخره موج اول قاتلین به پایان رسید. کم کم مه هم از آن غلظت قبل در آمد و محو شد. فاکس، بیل، فرانک، میراندا که از خستگی نائی برایشان نمانده بود گوشه ای نشستند و نفس نفس می زدند، سیندرلا هم که تمام این مدت در گوشه ای پنهان شده بود جلو آمد و پیش آنها نشست؛ ناگهان نگاهش به دست بیل افتاد: خدای من تو یه زخم داری.
میراندا دستپاچه شد: ای وای... کجا؟ حالت خوبه؟ درد نداری؟ چطور این اتفاق افتاد؟ نکنه...
فرانک نگذاشت ادامه دهد: چرا انقدر سرصدا میکنی؟ یه زخم کوچیکه دیگه. میبینه که زندست، حالشم خوبه.
بیل گفت: راستشو بخای حتی احساسش نمیکنم.
میراندا گفت: ولی خطر ناکه، به مرور زمان ممکنه...
فرانک: اگه خیلی به فکرشی یه چیزی پیدا کن دستشو ببند.
میراندا در یک چشم به هم دستانش را حرکتی داد و دستمالی در دستش ظاهر شد، رو به بیل کرد و گفت: بزار ببینم...
سپس با احتیاط دستش را بست و پارچه را گره داد.
***
همان موقع بود که یک گردان عظیم از قاتلین بطرف آنها سرازیر شدند. تیر اندازی شروع شد و تیرها مانند باران به طرف محافظین، که اکنون پنی، اورلاندو و ساتسو در جمعشان نبودند سرازیر شد. همه فرارکرده و پشت دیواری پناه گرفتند. بیل گفت: چرا انقدر زیادن؟
فاکس: نکنه فکر اینجاشو نکرده بودین؟
میراندا: نگو که تو هم فکر اینجاشو نکرده بودی؟
فاکس: اگه بتونیم ده دقیقه اینجا دوام بیاریم یه فکری واسش میکنم.
بیل: دیوونه شدی؟ ده دقیقه؟ ... اینجا...؟
سیندرلا زد زیر گریه و با هق هق و ناله کنان گفت: من نمیخام بمیرم...
و نفسش بند آمد.
فاکس گفت: این دیگه کیه؟
میراندا: از خونه فرار کرده...
فاکس: چرا جای زخم و کبودی نداری؟
بیل: ما مواظبش بودیم...
فاکس حرفش را قطع کرد و گفت: مگه تو خونه کتکت نمیزدن؟
سیندرلا گریه اش قطع شد و با تعجب جواب داد: نه...
فاکس: واسه چی فرار کردی؟
سیندرلا: آخه خیلی بهم میرسیدن. همش میخاستن هر چیزی میخام بر آورده کنن...
فاکس: مغزت از چی ساخته شده؟ خونه رو ول کردی اومدی وسط جنگ چون خیلی تو خونه بهت خوش میگذشت؟
سیندرلا: من که نمیدونستم چه خبره.
سپس زد زیر گریه و گفت: من میخام برم خونه.
در این زمان صدای شلیک گلوله ها از همان دور شنیده میشد، دلیل اینکه هنوز نزدیک نشده بودند شلیک های پیاپی فاکس و بیل بود.
فاکس از لبه ی دیوار شلیکی کرد و برگشت بین جمع و گفت: پنج دقیقه وقت میخایم...
میراندا: واسه چی
فاکس: تا از این مهلکه نجات پیدا کنیم
بیل نگاهی به وضع آشفته ی گروه انداخت و گفت: من سرشونو گرم میکنم...
سیندرلا: من نمیخام تو بمیری
بیل: این تنها چارمونه
میراندا: من فکر بهتری دارم...
سپس چشمانش را بست و شروع به تمرکز کرد، بعد دستانش را چند بار شروع به جلو و عقب بردن کرد، سپس نسخه های شبیه سازی شده ای از هر کس بیرون آمد، نگاهی به نسخه ی اصلی اش کرد و به طرف بیگانگان دوید، چندین بار این کار تکرار شد.
همه که داشتند از تعجب شاخ در می آوردند، و نگاههای تعجب آمیزشان تمام نمیشد، شروع کردن به بزبان آوردن سوالات آهسته:
- چطوری...
- چی؟...
- این چیه...
میراندا فقط درجواب آنها یک کلمه گفت، قبل از اینکه از حال برود: نوره...
میراندا روی زمین افتاد و بیل او را به آغوش کشید.
دیگر شمارش معکسوس فاکس به پایان رسیده بود. صدای غرش مهیب موتور وسیله ی نقلیه ای از دور آمد و کم کم بلند و بلند تر شد. صداهای مهلک انفجار، شلیک گلوله و توپ و آتش سوزی آمد و همه جارا دود برداشت. همه به سرفه افتادند. بیل پرسید: چه خبر شد؟
فاکس با خنده ای از رضایت گفت: کاترین وارد می شود.
میراندا کم کم داشت به خودش می آمد. همه میان خاک و دود سر پا ایستادند و به طرف صدای موتور که دیگر به حداقل فاصله رسیده بود رفتند. کم کم خاک ها خوابید و جنگ افزاری پدیدار شد، مثل هیچ چیزی که قبلا دیده بودند.
فاکس جلو رفت و گفت: کتی... امروز از تمام دفعاتی که دیدمت بیشتر خوشحال شدم.
زن جوانی که از در بالای وسیله نقلیه تا نیم تنه بیرون آمده بود نیشخندی زد و گفت: این اولین باری نیست که اینو ازت شنیدم.
فاکس: خوب هر دفعه خوش حال تر از دفعه ی قبل میشم.
زن جوان، که کاترین نام داشت، جواب داد: واسه همینه که منو دوست داری.
فاکس: واسه همینه که عاشقتم... سپس به طرف دیگر افراد رو کرد و گفت: دوستان، کتی، با عرضه ترین زنی رو که تا بحال دیدم رو بهتون معرفی میکنم.
سپس رو به کاترین کرد و گفت: حدس بزن اینا کی اند.
کتی: نگو که محافظای جدیدن، و بقیشون مردن!
فاکس: سوال اولت آره، سوال دومت تا حدودی آره! یکیشون ناپدید شده و دوتای دیگه رفتن دنبالش.
کاترین: اینطوری که میشن هفت تا!
میراندا به سیندرلا اشاره کرد و گفت: اون دوستمونه، قراره برسونیمش خونه
سپس به علامت تأئید به سیندرلا چشم غره ای رفت و دستش را پشت کمرش گذاشت.
سیندرلا با تعجب رو به میراندا کرد و نگاهش کرد اما چیزی نگفت، سپس سرش را پائین انداخت.
بیل نیز به جمع اضافه شد و گفت: گمون نمیکنم این وسیله جای هممون رو داشته باشه.
کتی: حالا که اشاره کردی باید بگم، اینجا جای یه نفر دیگه رو داره، و خوشحال میشم یه نفر با دل و جرأت بتونه تو روندن این ماشین کمکم کنه، تا من تیر اندازی میکنم.
میراندا گفت: بقیه چی میشن؟
کاترین: ارابه تون تو راهه علیاحضرت...
سپس صدای اتوبوسی عجیب از دور دست شنیده شد، همه به طرف صدا چرخیدند و فاکس که روبروی بقیه ایستاده بود گفت:
اگه قبلی رو دوست داشتید. عاشق این یکی میشید...
***

میراندا به طرف فاکس برگشت و پرسید: این کامیون خودش اومد اینجا؟
کاترین رو به میراندا کرد و گفت: اسمش تروپره! خودشم نیومد اینجا. ادی توشه.
فرانک: تو که گفتی دوستامونو از دست دادیم؟
فاکس: سه تا شونو. سه تامون هنوز زنده ایم. این که ناراحتت نمیکنه.
فرانک: منظورت چیه؟
بیل: چرا شما دو تا همش به هم می پرین؟
در این لحظه بود که در کناری تروپر به شکل عجیبی با بخار و دود فراوان باز شد و ادی از آن پیاده شد.
ادی: هی برو بچ... و برو بچ...! نگو این چارتا بچه محافظای جدیدن! من برمیگردم تو تروپر وقتی بیدار شدم صدام کنید ...!
میراندا که احساس کرد به او توهین شده است خواست جوابش را بدهد که فاکس زد توی حرفش: ادوارد! چند بار بهت گفتم با کسی که هنوز نمیشناسی شوخی نکن؟ بزار اون یکی رو پیدا کنیم. هرچقدر دلت خواست باهاش شوخی کن.
ادی: اون یکی کیه؟
بیل رو به فرانک و میراندا کرد و گفت: فکر کنم اورلاندو رو میگه.
در این لحظه صداهای عجیب و غریبی مثل صدای صدها موتور که از دور می آمدند شروع به زیاد شدن کرد. کتی که هنوز از وسیله اش پیاده نشده بود داد زد: بیل! بدو بیا اینجا. فاکس، بهتره تو با بقیه بچه ها بری، من بیل رو میبرم.
فاکس: ولی...
کتی نگذاشت کسی تصمیم دیگری بگیرد دوباره داد زد: دارن میرسن... عجله کنید. سوار شید.
فاکس رو به ادی کرد و گفت: پس آمفیبیوس کوش؟
ادی: پس فکر کردی برنی آچار فرانسه کجاست؟
فاکس دستانش را به حالت سوال پرسیدن به دو طرف برد و سرش را تکان داد و گفت: خوب...؟
کتی باز داد زد: سوار شید...
فاکس بیل را به طرف کتی هول داد و دستش را پشت کمر میراندا و سیندرلا را گذاشت و به طرف تروپر برد. میراندا با نگاه حسرت آمیز به بیل که به طرف ماشین کتی میرفت چشم دوخت و با حسودی زنانه به کتی که بیل نگاه میکرد خیره شد.
همه سوار ماشین شدند و به طرف پناهگاهی که برنارد در آنجا آمفیبیوس را آماده کرده بود رفتند. در راه فاکس به دیگر کسانی که در تروپر بودند نقشه را توضیح داد که قرار است با سفینه ی فاکس (آمفیبیوس) دنبال دیگر دوستانشان بگردند؛میراندا پرسید: این برنارد که منتظرمونه جزو محافظین نیست؟
فاکس گفت: نه اون یه متخصص ماشین آلاته.
ادی: که این معجزه ای هم که سوارشین رو اون آماده کرده...
اما هیچکس خبر نداشت بین آن دو نفر در وسیله ی نقلیه دیگر چه اتفاقاتی می افتد...
***
در راه فرانک از فاکس پرسید: صدای موتورا چی بود؟
فاکس: نیروهای ویژه ی سلاخا.
ادی که در حال رانندگی بود رو به از فاکس پرسید: واسه چی اومدن؟ اونا که هیچوقت الکی سر و کلشون پیدا نمیشد؟
فرانک رو به ادی کرد و گفت: از گروه محافظین مهمتر هم هست؟
ادی نیشخند زد.
میراندا از فاکس پرسید: چقدر اسمشون واسم آشناست... نیروهای ویژه
سپس از آینه چشمش به پشت سر افتاد. دید صدها موتور به دنبالشان می آید. جیغی کشید و گفت: پشت سرمون...
سپس شلیک ها شروع شد. همه دستپاچه شده بودند.
فاکس: ادی سریعتر...
میان آن همه همهمه و سر و صدای اصابت گلوله ها به تروپر، میراندا شروع به نفس نفس زدن کرد، رنگش پرید، چشمانش خیره شد...
سیندرلا (که دیگر او را سیندی صدا می کردند) دستش را روی شانه اش گذاشت و سعی کرد نوازشش کند، فرانک به طرف او خم شد، دستانش را روی صورت داغش که خیس عرق شده بود گذاشت و پرسید: حالت خوبه؟
میراندا با همان حالت که چشمانش خیره و اکنون پر از اشک بود با صدایی خفیف گفت: مادرم رو کشتن...
فرانک گفت: چی؟ مادرت کجاست؟ از کجا میدونی؟
میراندا: اونا مادرم رو کشتن!
فاکس پرسید: نیروهای ویژه؟
میراندا: نیروهای ویژه مادرم رو کشتن.
ادی گفت: و دلیل اینکه دنبالمونن همینه... ببینم تو جادو مادو بلدی؟
فاکس با تعجب و هیجان گفت: خدای من! جولیا!
ادی فریاد زد: جـــــــــــولـــــــــــیا!!!
میراندا به فاکس و ادی که در یک راستا نشسته بودند نگاه کرد: جولیا! جولیا مادر منه!
فرانک و سیندی با تعجب و دهان ها باز فقط نگاه می کردند، ولی کم کم داشتند متوجه می شدند.
فاکس شروع کرد: جولیا از اعضای گروه بود. اون بهترین دوست ما بود.
ادی: جولی بچه نداشت!
فاکس: نه نداشت!
میراندا: من مادرم رو ندیدم.
همه چند دقیقه ای ساکت ماندند. ناگهان ادی که پشت فرمان بود چنان تکانی به ماشین داد که همه از یک طرف به طرف دیگر پرت شدند، چرا که جلویشان موشکی منفجر شد.
فاکس: اینا ول کن نیستن، واسه کشتن ما اومدن. ادی، اسلحه ها رو فعال کنن. باید حال این حرومزاده ها رو بگیرم...
میراندا: باید یه چیز دیگه رو بهتون بگم...
ادی که داشت با دکمه های بیشماری که جلوی رویش بود ور میرفت تا اسلحه ها را فعال کند گفت: باشه واسه بعد...
سپس صداهایی عجیب آمد و فاکس به طرف دسته ای که در ته ماشین بود رفت تا زمام اسلحه را در دست بگیرد، به طرف چپ اشاره کرد و پله را به فرانک نشان داد و گفت: فرانکی از اون برو بالا موشک انداز رو نگه دار و این لعنتیا رو بفرست هوا...
از سوی دیگر ماشین کاترین نیز به موازات آنها حرکت می کرد و در حال دریافت و شلیک گلوله بود...
***
ماشین کاترین با شلیک یک موشک آخرین دسته از نیروهای ویژه ی موتورسوار را متلاشی کرد. اوضاع آشفته کمی آرام شد. ادی گوشه ای توقف کرد و اتوموبیل دیگر نیز در کنار آنها ایستاد. همه پیاده شدند تا نفسی تازه کنند. بیل از ماشین کاترین پیاده شد و کاترین پشت سرش پیاده شد و دستش را روی شانه ی او گذاشت. میراندا خیلی عصبانی شد اما چیزی نگفت.
ادی: از بیخ گوشمون گذشت!
میراندا با حالت کنایه همینطور که به کاترین و بیل نگاه می کرد: آره ... نزدیک بود...!
فاکس نگاهی به میراندا بعد به کاترین، که با حسودی به یکدیگر نگاه می کردند انداخت... کم کم متوجه شد، به طرف کاترین رفت: کتی...! نگرانت شدم!
سپس دستش را از شانه ی بیل برداشت و خودش دستش را روی شانه ی کاترین گذاشت.
ادی نیز که متوجه همه چیز شده بود سعی کرد فضا را عوض کند. نگاهی به سیندی انداخت و گفت: خوب خانوم خانوما... قابلیت شما چیه؟
فرانک با جدیت گفت: اون دوستمونه. قراره مواظبش باشیم تا این اوضاع تموم شه...
میراندا رویش را برگرداند به طرف سیندی و گفت: یا اینکه برسونیمش خونه...
در این لحظه صدای شلیک گلوله ای شنیده شد، سپس شلیک های پیاپی ای از دور شنیده شد. همه به طرف صدا برگشتند...
بیل گفت: احتمال زیاد دارن مردم رو قتل عام میکنن.
فاکس: صدا از دور میاد...
فرانک: نمیتونیم که دست رو دست بزاریم ؟
کاترین: بیل بپر بالا باید بریم کمک!
فاکس دستش را از روی شانه ی کاترین برداشت و بازوهای کاترین را گرفت و با حالتی اسرار آمیز گفت: شاید بهتر باشه اینبار من با تو بیام؟ بیل تمام کاربردها این ماشین رو بلد نیست. شایدم بخاد کمی با دوستاش باشه...
کتی: فکر خوبیه، بزن بریم.
فاکس و کتی سوار تانک شدند و بقیه سوار تروپر و به طرف صدا حرکت کردند.
***
دیگر از شهر خارج شده بودند؛ از میان جاده های خاکی گذشتند و به روستائی که صدا از آن طرف می آمد رسیدند. از روی جنازه ی ده ها سلاخ بیگانه گذشتند تا به جائی که صدای شلیک های تک تک می آمد رسیدند. اورلاندو بود که داشت به آنهایی که در حال جان دادن بودند تیر خلاص می زد.

همه پیاده شدند، بیل و میراندا به طرف او دویدند و دیگران آهسته به آنها ملحق شدند.
بیل: اورلاندو . تو حالت خوبه؟ پنی رو پیدا کردید؟ ساتسو کجاست؟
اورلاندو بدون این که به آنها نگاه کند به کارش ادامه داد و جواب داد: نیست...
میراندا: چی ؟
اورلاندو شلیکی کرد و با عصبانیت: گفتم نیست!
فرانک: ساتسو کجا رفته؟
اورلاندو نگاهی خشمگین به فرانک کرد، چشمانش حالت عجیب و وحشتناک، و در عین حال ناراحتی داشت، سپس گفت: من... خبر... ندارم.
میراندا کمی عصبانی شد و صدایش را بالا برد: چرا چرت و پرت میگی؟ شما با هم بودید، قرار بود پنی رو پیدا کنی! چطور خبر نداری ساتسو کجا رفته...
اورلاندو با خونسردی، در حالیکه سر و دستش می لرزید و رنگ از رویش پریده بود، و تمام بدنش پر از خون و زخم و خاک و کثیفی بود، اسلحه اش را آرام به طرف میراندا نشانه رفت...
بیل با سرعت به طرفش دوید و دستش را به طرف بالا برد، در همان لحظه اورلاندو شلیک هوائی کرد، سپس اسلحه اش را به زمین انداخت، روی دو زانویش افتاد و شروع به گریه کردن کرد...
در تمام این مدت ادی، فاکس و کاترین با دهان باز فقط به آنها نگاه می کردند.
بیل کنار اورلاندو نشست و دستش را روی شانه او گذاشت و با نرمی گفت: یادت نمیاد ساتسو کدوم طرفی رفت؟
اورلاندو و هق هق کنان گفت: همش تقصیر منه...
بیل: تو نباید خودت رو سرزنش کنی، هیچ چیزی تقصیر تو نیست. فقط خونسرد باش و بگو چه اتفاقی افتاد.
اورلاندو که کمی آرام شده بود روی زمین نشست و با صدای خفیف شروع به صحبت کرد: ما تا اینجا دنبال قاتلا اومدیم. من صدای پنی رو میشنیدم... داشت منو صدا میزد
سپس شروع به زار زار گریه کردن کرد؛ اکنون دیگر فرانک، میراندا و سیندی نیز کنار او نشسته بودند و بقیه بالای سرشان ایستاده و گوش می کردند.
بیل دستش را روی شانه ی اورلاندو فشرد: خوب... بعدش چی شد؟
اورلاندو با ناراحتی، در حالی که چشمانش پر از اشک و قرمز از خشم و ناراحتی بود ادامه داد: ما از هم جدا شدیم. صدای جیغشو میشنیدم، اما محاصره شده بودم، اونم فقط یه شمشیر داشت. ولی اون لعنتیا با اسلحه حمله کرده بودن.
بغضش دوباره ترکید و زیر گریه زد، میراندا دستمالی در آورد و اشکهایش را پاک کرد، سپس دستش را روی گونه اش گذاشت و گفت: تو میدونی بعدش چی شد؟
اورلاندو : صداش از این جا میومد. وقتی همه رو کشتم برگشتم جائی که بود. ولی هیچ اثری ازش نبود.
دیگر گریه اش آرام شد، انگار با گفتن این حرفها باری از دوشش برداشته شد.
چند لحظه هیچ کس چیزی نگفت، ناگهان کاترین سکوت را شکست: پس تو ندیدی کسی دوستت رو بکشه...
همه ی نگاه ها به طرف کاترین متوجه شد، که کنار دستش فاکس دست به سینه ایستاده بود و در حال فکر کردن بود، دستانش را به کمرش زد و گفت: پس هنوز امیدی هست... واسه هر دو شون
اورلاندو با سرعت از جایش بلند شد و رو به فاکس کرد: من باید پیداشون کنم.
سپس نگاهی به کاترین و بعد به ادی انداخت، بیل به سوالهای نپرسیده اش پاسخ داد: کاترین، اورلاندو ، اورلاندو ، کاترین...
و به ادی اشاره کرد و گفت: ایشونم ادوارد، اعضای انجمن قبلی هستن.
اورلاندو با صورتی خیس، بدن خونین و کثیف و خسته جلو رفت و با ادی دست داد.
فاکس گفت: شرط میبندم شما دو تا دوستای خیلی خوبی بشید... اما وقت واسه اینکارا زیاده. فعلاً باید به طرف گاراژ بریم. آمفیبیوس منتظرمونه، و همچنین دوستاتون
این را که گفت میراندا آهی کشید و چشمانش را بست. بیل به طرف او، که اکنون دستانش را روی گوشهایش گرفته بود رفت و پرسید: تو حالت خوبه؟
میراندا: پنی رو میبینم... همینطور ساتسو رو
اورلاندو به طرف او دوید: کجاست؟ چیکار میکنه؟ حالش خوبه؟ کجاست...
میراندا: هردوشون زندانی اند. با یه طنابهای عجیب...
فاکس و کاترین نگاهی به هم کردند: آه... نه!
بیل رو به آنها کرد و نگاهی سوال آمیز به آنها کرد.
فاکس گفت: توی ونوس اند!
فرانک: ونوس؟
این را گفت و چند قدم جلو آمد. اورلاندو گفت: زود باشید، باید بریم اونجا.
میراندا که هنوز در همان حالت بود گفت: چند نفر دیگه هم اونجان.
کاترین: اونا رو میشناسی؟
میراندا: خوب معلوم نیستن، اما یه نفر دیگه هم هست که خوب میبینمش. اما نمیشناسمش. یه چیزایی بهش وصله...
ادی گفت: باید عجله کنیم. انقدر روشون آزمایش انجام میدن تا...
فاکس حرفش را با آرنجش که به پهلوی او زد قطع کرد و گفت: سوار شید، میریم ونوس...
در تمام این مدت سایه ی ونوس که بسیار به زمین نزدیک بود بالای سرشان بود. همه به طرف ماشین ها دویدند، اورلاندو تا پیش ماشین رفت، سپس دوید و برگشت. بیل داد زد: کجا میری؟
اورلاندو به اسلحه اش رسید، آنرا برداشت و به طرف آنها برگشت. همراه میراندا، فرانک، بیل، سیندی و ادی سوار تروپر شدند. ادی گفت: باورم نمیشه واسه این اسلحه برگشتی تا اونجا.
اورلاندو : این لعنتی تیراش تموم نمیشه! حدود دویست نفر رو باهاش فرستادم بهشت.
ادی پوزخزد و گفت: بهشت؟
اورلاندو هم جوابش را با نیشخندی تحویلش داد: شهیدا میرن بهشت. کسی که در حال انجام مأموریت باشه و کشته بشه شهید حساب میشه!
سپس خندید و بدنبال او بیل، میراندا و فرانک نیز با تمام وجود قاه قاه خندیدند. نه به خاطر اینکه حرفش خنده دار بود، برای اینکه نگرانیشان نسبت به او رفع شده بود، و خوشحال بودند که به وضع عادی اش بازگشته است.
بعد از چند ساعت به گاراژ رسیدند، که با تابلوی بزرگی که رویش "محفل برنی" نوشته شده بود مشخص شده بود. وارد آنجا که شدند برنارد پشت میزکارش مشغول کار کردن روی یک موتور بیست و چهار سیلندر هواپیمای فالکن 36 که تمام دست ساز بود کار میکرد. پس از خوش آمد و معرفی، همگی استراحت کوتاهی کردند و برنی آنها را به طرف سفینه ی آمفیبیوس که همه مشتاقانه منتظر دیدنش بودند راهنمائی کرد.
همه، از جمله برنارد، که همه برنی آچارفرانسه صدایش می کردند و جعبه ی ابزارش همیشه همراهش بود، سوار آمفیبیوس شدند و به طرف ونوس حرکت کردند.
فاکس گفت: مستقیم به طرف زندان ونوس میریم.
بیل گفت: میتونیم مرکز فرماندهی بیگانه ها رو هم از بین ببریم.
فاکس، کاترین، ادوارد و برنی زدند زیر خنده ولی بقیه با تعجب نگاهشان کردند.
فاکس: میدونم چرا تعجب میکنید. چون تا حالا ونوس نرفتید.
ادوارد: خورشید رو تصور کنید...
کاترین به ادوارد نگاه کرد و طعنه زنان گفت: تقسیم بر یک میلیونش کنیم حتماً؟
ادوارد که سعی میکرد خنده اش را کنترل کند: نه...
فاکس از مهلکه نجاتش داد: خلاصه خیلی داغه...؟
ادوارد: آره دیگه...
بیل: ولی نمیتونیم منتظر بمونیم تا ببینم کی دوباره بهمون حمله میکنن، باید از این فرصت نهایت استفاده رو بکنیم.
فرانک: من که موافقم.
میراندا: من تا برادرم رو پیدا نکنم برنمیگردم.
سپس همه ی اعضای محافظین قبلی با تعجب به او نگاه کردند. کاترین پرسید: برادرت توی زندان اوناست؟
اورلاندو مثل کسانی که چیز بسیار مهمی را فهمیده باشد با سرعت بلند شد اما بدلیل بلندی قدش سرش به دستگیره کنترل کننده ی فشار خورد و دوباره نشست و گفت: آخ... سرم!
و همینطور که دستش روی سرش بود گفت: نکنه اون که پیش پنی بود داداشته؟ آخ سوز میزنه!
همه منتظر جواب بودند و به میراندا چشم دوخته بودند. میراندا به انتظار ها پایان داد: نه! من برادرم رو میشناسم.
اورلاندو گفت: تو آخرین بار ده سال پیش دیدیش. شاید خیلی تغییر کرده باشه!
میراندا سرش را پائین انداخت و جواب نداد.
در تمام مدت دیگر کسی چیزی نگفت و همه به موسیقی تند متال که برنی گذاشته بود گوش میدادند.

***
بالاخره پس از چند ساعت به سطح ونوس رسیدند. در جائی که خشک و بی آب علف و دور از چشم بود پیاده شدند. محیط به شدتِ غیر قابل تحملی گرم بود. سطح سیاره پر از گدازه های پراکنده در محل های مختلف بود. از چاه هایی که در سرتاسر سطح ونوس بودند، هر چند لحظه یکبار قیر مذاب همراه آتش و گرمای سوزان فوران میکرد. زیر پا انقدر خشک بود که گوئی هیچ اثری از حیات در آنجا وجود نخواهد داشت.
همه پیاده شدند، برنی هنوز داخل آمفیبیوس بود، فاکس رو به درب خروجی سفینه کرد و بلند پرسید: برنی تو نمیای؟
صدای برنی از داخل سفینه آمد: یه لحظه وایسین!
صدای کشیده شدن جسمی سنگین بر روی زمین آمد، سپس صدای برنی به گوش رسید: دو تا آدم گُنده رو میفرستین یه لحظه؟
همه به اورلاندو و ادی نگاه انداختد، که بدن از عرق خیس شده بود. ادی گفت: منظورش من و اورلاندو بود، خودمون میدونیم!
سپس هردو به سفینه رفتند. بعد از چند لحظه جعبه ای را که از دو سر گرفته بودند و آوردند کنار بقیه گذاشتند و خودشان کنار ایستادند. برنی نزدیک شد، قفل های جعبه را باز کرد و درب آن با دود و صداهای عجیب و غریبی که در آخر به بوقی ممتد منتهی شد به بالا سپس به عقب رفت و باز شد. دود ها جلوی دیدن داخل جعبه را گرفته بودند، خنکی دلپذیری از درون جعبه می آمد.
اورلاندو : نوشابه آوردی؟
ادی: بستنیه...! برنی جون... خیلی به موقع بود.
اورلاندو جلو آمد تا از محتویات جعبه که احتمالاً خوردنی خنکی بود بردارد. برنی شروع به صحبت کرد: از اونجائی که جَوّ این لعنتی به شدت گرمه، و بنظر کار ما خیلی بیشتر از چند ساعت طول خواهد کشید؛ من یه سری یونیفرم واسه همه آماده کردم که هر کدومشون دارای قابلیتهای خاص به علاوه ی توانایی خنک کنندگی شارژی داره.
همه با تعجب منتظر ادامه ی این داستان بودند...
- یونیفرم ها رو با توجه به خصوصیت های هرکدومتون طراحی کردم، واسه اون دو نفر دیگه که واسه نجاتشون اومدیم هم آماده کردم، که یه نفر باید زحمت آوردنشون رو بکشه؛
اورلاندو با شتابزدگی گفت: من لباس پنی رو میارم!
همه نگاهشان به طرف او برگشت، ادی گفت: هردو رو بردار دیگه. مگه وزنشون چقدره؟
اینبار همه ی نگاههای منتظر به برنارد نگاه کردند:
- حدود ده الی سیزده کیلو. گفتم که بستگی به قابلیـ...
میراندا حرفش را قطع کرد: تو که انتظار نداری من ده کیلو لباس رو دنبال خودم بکشونم؟
برنارد: نه! ولی انتظارم ندارم همتون اینجا جزغاله بشین و من مجبور بشم تنهایی برگردم زمین!
فاکس در حالی که سرش را می خاراند: اَه... من که یونیفرم خودم خوبه.
کاترین: برنی...؟ تو نمیتونستی یکم سبکتر درستشون کنی؟
ادی: من یکی که سوختم، بده بپوشم بابا...
سپس یونیفرم خودش را که رویش "Eddie" نوشته شده بود برداشت و پوشید: واو...! عجب چیزی! ... آهای این چیه نوشتی اینجا؟
برنارد: اسمته؟
ادی: اسم من ادوارده! ببینم مال خودتو...
سپس لباسی که رویش "Bernard" نوشته شده بود را پیدا کرد، رو به برنی کرد: پس چرا مال منو مخفف کردی؟
برنی خودش را به نشنیدن زد و شروع به سوت زدن کرد. سیندی در این میان خودش را جلو کشید و گفت: فکر کنم بهتره بپوشیم دیگه... چیکار میشه کرد؟
میراندا با حالت طعنه آمیز و در عین حال تعجب به او نگاهی انداخت. سپس اورلاندو جلو آمد، یونیفرم خودش را پیدا کرد و پوشید. سپس یکی یکی یونیفرم های سنگین را برداشته و به تن کردند و به راه افتادند.
در راه فاکس و برنی، که نقشه ی عملیات را با کمک بیل از پیش طراحی کرده بودند توضیح داد: با کمک GPS هایی که به لطف برنی توی لباسهاتون جاسازی شده، میتونید نقشه ی عملیات رو داشته باشید. محل دوستاتون با نقطه های سبز نشون داده میشه، دشمن ها نقاط قرمز، و مثلث آبی هدفمون که زندان مرکزیه رو نشون میده. نقطه ی سیاهی که همیشه وسط صفحه است محلی که خودتون قرار دارید رو مشخص میکنه که خیلی توی پیدا کردن مسیر کمکتون میکنه.
اورلاندو : پسر...! این جی پی اسه عجب چیز کثیفیه! واقعاً باید به ژاپنیا احترام گذاشت.
برنارد: اینا مال تایوانه!
ادی: من فکر کردم خودت درست کردی؟
برنارد: آره با اون حقوقی که بهم میدید یه کارخونه جی پی اس سازی زدم.
فاکس: خیلی خوب حالا...!
***
ساتسو که بی صدا با دستان، پاها و چشمان بسته ایستاده بود با صدای ناله های پنی، که بنظر تازه بهوش آمده بود، به خود آمد.
- پنی...؟ تو اینجائی؟
پنی چند سرفه ی خفیف کرد و با صدائی بی حال گفت: ساتسو...؟ این توئی؟
- آره... تو حالت خوبه؟
- نمیدونم... دنده هام درد عجیبی دارن... نمیتونم تکون بخوردم. فکر کنم دنده هام شکستن. اینجا خیلی سرده...
- چیزی نیست... تحمل کن؛ ما نجات پیدا میکنیم.
- چطوری؟ هیچکس حتی نمیدونه ما کجائیم.
- همه میدونن، الانم احتمالاً توی راهن که نجاتمون بدن.
- تو از کجا انقدر مطمئنی؟ تو چطور اومدی اینجا؟ چطور زندانی شدی؟
- خودم هم مطمئن نیستم...
سپس ساتسو ساکت شد. چند لحظه ای سکوت فضا را فرا گرفته بود، سپس پنی سکوت را شکست:
- باهام حرف بزن. من ترسیدم.
- چیزی نیست... بزودی نجات پیدا میکنیم.
- چرا انقدر مطمئنی؟ بهم بگو چطور اومدی اینجا...
- من اورلاندو برای نجات تو از گروه جدا شدیم. تا جائی که پرتال اونا باز میشد و سربازاشون ازش پیاده می شدن خودمون رو رسوندیم، اما یه دفعه یه گردان عظیم بهمون حمله کرد.
- خوب... بعدش چی شد... چه بلای سر اورلاندو اومد؟ اون حالش خوبه؟
- اگه الان اینجا نیست... معنیش اینه که پیش بقیه است.
- منظورت چیـ...
- منظورم کاملاً واضحه...
- نه ! یعنی احتمال نمیدی که اون رو کشته باشن؟
- صد در صد نه. اونا نمی کشن.
- منظورت چیه؟ دارم قاطی میکنم.
- تمام اونها به طرف من شلیک میکردن، منم فقط یه شمشیر داشتم. بنظرت چطور تونستم قسر در برم؟
پنی ساکت مانده بود و فقط گوش میداد؛ گوئی که دریچه ای امید برویش باز شده بود، از جهتی دیگر هم می ترسید.
ساتسو ادامه داد: اسلحه های اونا حاوی تیرهای بی حس کننده، یا یه همچین چیزیه. هیچوقت نمیکشه. قاتلین می کشن، اما سلاخا تصرف میکنن.
- یعنی...
- دقیقاً... کسائی که الان اینجان همه اعضای انجمن های محافظین قبلی اند. و توی زندان روبرو، مردم عادی اند.
- ولی چرا ما رو از هم جدا میکنن؟
- چون ما قدرتهای خارق العاده داریم. نمیتونن ما رو کنترل کنن. اما به مغز مردم عادی رسوخ میکنن و اونا رو به سربازای خودشون تبدیل میکنن.
پنی که شوکه شده بود و زبانش بند آمده بود، با لکنت گفت: یع...یع... یعنی کسائی که ما می کشتیم، انسان ها بودن...؟
ساتسو آهی کشید و گفت: متأسفانه درسته...
پنی: ولی اونا هیولا بودن... من خودم دیدم
ساتسو: هیولایی که زندگی میکنه، میکشه، می بلعه، تفکر میکنه، و رفتار میکنه. انسان...!
پنی آه و افسوس سر داد.
ساتسو به داستانش ادامه داد: چند ساعتی میشه که اینجام: پیرزنی که قبل از من اینجا بود بهم گفت که زمانی از اعضای انجمن بوده، گفت ساحره گروه میتونه با لمس کردن کسی که پیش من بوده، من رو تا حدودی ببینه.
- پس اینطور فهمیدی که اونا دارن میان کمکمون...
- دقیقا.
- این همه اطلاعات دقیق رو از کجا آوردی؟ همه چیزای دیگه که میدونستی رو؟
- این همه نیرو رو توی این فضا حس نمیکنی؟
- چرا... واسه چیه؟
- بخاطر اعضای انجمن های قبلیه... خیلیاشون اینجان...
- بقیشون کجان؟
- کشته شدن.
- آخه واسه چی این همه آدم اینجا نگه میدارن...
- نمیدونم. شاید خودشونم نمیدونن. اونا از یه رهبر اصلی دستور میگیرن. اسمش ... یادم نمیاد.
- اون رهبر مخش کار میکنه؟
- تنها بیگانه ای که مخ داره اونه. اون طور که شنیدم قاتلا بیگانه های اصلی اند، که خیلی ضعیفن، ولی سلاخا از موجودات سیاره های دیگه و بیشتر انسانهان.

در این لحظه صدای انفجار شدیدی آمد، و همه جا لرزید. پنی خواست بلند شود اما آنقدر درد داشت که نتوانست، جیغ خفیفی کشید و روی زمین افتاد. ساتسو گفت: زیاد تکون نخور، حدس میزنم بدونم چه خبره...
صداهای ترسناک صحبت کردن بیگانگان می آمد که با داد و فریاد با اطراف حرکت می کردند.
در همین موقع صدای شلیک گلوله و انفجارهای پیاپی آمد، صدای جیغ و فریاد زندانی ها بلند شد و با تیر اندازی و کشتار در هم آمیخت.
صدای ضعیفی به گوش رسید: پنی! پنی!
پنی خواست داد بزند اما دنده هایش به شدت درد گرفت و فریادش به آه و ناله تبدیل شد. ساتسو شروع به فریاد زدن کرد: آهای...! ما اینجائیم.
صدا نزدیک تر شد... صدای اورلاندو بود: ساتسو!
سپس صدای شلیک های پیاپی آمد از بسیار نزدیک می آمد. صدای قدم های سریعی آمد و سپس ایستاد.
"شما اینجائید...؟" اورلاندو بود، که به محل حبس آنها رسیده بود.
در همین لحظه صدای جیغ میراندا آمد و سپس شلیک گلوله ای صدا را قطع کرد و به فریاد اورلاندو منتهی شد...

پیام زده شده در: ۱۷:۴۳:۱۷ جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال






شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید

[جستجوی پیشرفته]