داشتم توی کتابهای دوران راهنمائی سیر و سیاحتی میکردم که با دفتر سوم راهنماییم برخوردم. باورم نمیشد این داستان رو من نوشته باشم! البته خیلی ضعیفه اما من اون موقع اصلاً نمیدونستم داستان نویسی یعنی چی! دوستدارم ادامه ش بدم بنابرین میزارم اینجا تا از نظرات دوستان بهره مند بشم.
هرچی ایراد به نظرتون میرسه بگیرید. دست به نگارشش نزدم فقط تایپش کردم.
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
فصل اول: یک دوستاروپا. 1700 میلادی.
کوئینتین چروئیگه. او این را بیست سال بدنبال خود می کشید اما هرگز پدرش را ندیده بود، هرچند درباره اش زیاد شنیده بود. مادرش همیشه میگفت پدرت مرد موفقی بود، هرچند فقط پنج سال اول زندگی اش را با او گذراند، قبل از اینکه ناپدید شود. او یک محقق علمی بود و از خطر کردن نمی ترسید.
نانسی، مادر کوئینتین گفته بود: «آخرین بار، چند ماهی بود سر پروژه ای علمی کار میکرد که خودش هم از آن سر در نمی آورد. تنها سر نخش سنگ عجیبی به شکل گوی بود که از دل کوه مونتانا بیرون آورده بود. درست نمیدانم، اما اینطور که او میگفت مثل اینکه با استفاده از آن میتوانستی از قدرتهای خارق العاده بهره مند شوی! بیچاره دانته! انقدر مطالب علمی را باور کرده بود که به خرافات اعتقاد پیدا کرده بود. مثلا یک ورد بخوانی و تبدیل شوی به یک موجود دیگر...!»
تمام این مدت احساسش به او میگفت حق با پدرش بوده و کاری که میکرده درست است؛ با اینکه هرگز او را ندیده بود، اما به او ایمان کامل داشت. او تصمیم گرفته بود دنبال پژوهش های پدرش را بگیرد و به نتیجه برسد، تا به همه ثابت کند پدرش خرافاتی نیست و شاید سر نخ هایی از چگونگی ناپدید شدن او بیابد.
کوئینتین در پی تصمیمش برای ادامه ی راه پدرش به این نتیجه رسید که باید ابتدا با پدرش هم فکر شود، بنابرین فرزند همکارش را پیدا کرد.
یکی از روزها زپ بیست ساله با یک شلوار و بدون پیراهن در حیاط پشتی مشغول شکستن هیزم ها بود. او در هیزم شکنی مهارت زیادی نداشت اما بخاطر قدرت بدنی بالا این کار برایش نوعی تفریح بود؛ وقتی تبر را بالا میبرد عضلات پشت کمرش به اشکال مختلفی در می آمد و روی پوست تیره اش بهتر نمایان می شدند و وقتی تبر را پائین می آورد و هیزم را به دو نیم تبدیل می کرد، عضلات پشت بازوهایش شکل عوض می کردند.
همین موقع بود که کوئینتین با چهره ای جدی به او نزدیک شد و به تماشا کردن پرداخت. زپ متوجه کوئینتین شد، نگاهی به او انداخت، کمرش را راست کرد، تبر را بر دوش گذاشت و گردنش را کج کرد و با بدن عضلانی اش به طرف کوئینتین چند قدم برداشت.
کوئینتین گفت: «تو باید زپ باشی؛ فرزند ژاک دومینیک؟». زپ آدم گستاخی بود، و از همان نگاه اول از کوینتین خوشش نیامد، بنابرین جواب داد: «گیریم که خودم باشم. چکار داری؟»
- برای شروع بد نیست. من کوئینتین چروئیگه، فرزند دانته چروئیگه ام.
سپس دستش را جلو آورد تا با او دست دهد؛ و ادامه داد: «پدر من و شما بیست سال بیش روی پروژه ای کار می کردند.»
زپ تبر را پائین گذاشت و بدون اینکه با او دست دهد به چشمانش زل زد و گفت: «میدانم، من اسمش را گذاشتم پروژه ی گوی نفرین شده. باعث شد هرگز پدرم را نبینم، و مطمئن باش این اولین و آخرین چیزی است که درباره اش با من حرف می زنی!»
- انقدر تند نرو! پدر تو دوست پدر من بود. آنها با هم به سفر رفتند و با هم ناپدید شدند. تو نمیتوانی من را بخاطرش سرزنش کنی. من فکر کردم...
زپ حرفش را قطع کرد و گفت: «من تو را مقصر نمیدانم! فقط نمیخواهم دنبالش را بگیرم. فاجعه ای که برایم پیش آمده برایم بس است.»
- پس از دسته کسانی هستی که وقتی درست با حقیقت یک قدم فاصله دارند جا می زنند؟ من هم مثل تو پدرم را هرگز ندیده ام، اما وقتی مادرم می گوید بیچاره دانته، عقلش را از دست داده بود، خرافاتی شده بود، نمیدانست چکار میکند... دیوانه می شوم. من هرگز پدرم را ندیده ام، اما او را دوست دارم و نمیتوانم تحمل کنم کسی پشت سرش اینها را بگوید. من بالاخره حقیقت را روشن می کنم، با تو یا بی تو، حالا می خواهی در این راه با من دوست باشی، همانطور که پدرانمان بودند، و به پاک کردن اسم پدرت سرعت بدهی یا نه، انتخاب توست.
زپ آدم ضعیفی نبود، اما وقتی حرف منطقی را به شکل خوبی میشنید نمیتوانست از آن اجتناب کند. چشمانش را دوری داد و ابروهایش را مثل کسانی که شکست را پذیرفته اند بالا برد و با کوئینتین دست داد و گفت: « ببینم؟ آیا همین الان من و تو با هم دوست شدیم؟»
- مان کنم!
- یکی طلبت! هیچ کس انقدر سریع رویم تأثیر نگذاشته بود. البته بجز مادرم... دختر همسایه... پدر راب... و پیرزن فالگیر... !
- خوب باز هم جای امیدواریست!
زپ خندید و او را به داخل خانه دعوت کرد. بعد از اینکه کمی با هم آشنا شدند، کوئینتین تصمیم گرفت سر اصل مطلب برود:« تو میدانی گوی الان کجاست؟»
- البته! توی کلیسا. پیش پدر راب.
- تا حالا آن را دیدی؟
- نه! خودم نخواستم.
- متوجه ام. اما من میخواهم آن را ببینم. تو همینجا بمان. من خودم به سراغت می آیم.
- گفتم نخواستم! نگفتم نمی خواهم. یادت که نرفته تو روی من اثر گذاشتی؟
- چرا...! یادم است!
«برویم دیگر! چرا نشستی. نمیتوانم صبر کنم تا آنرا ببینم. باید کار را هرچه زودتر شروع کنیم. دوست دارم بدانم نفر سوم چه شکلی است!»زپ این را گفت و بلند شد که از در بیرون برود.
- وایسا! وایسا! وایسا! گفتی نفر سوم؟ جریان نفر سوم دیگر چیست؟
- فرزند ناتانائیل سارچر دیگر! خدا کند دختر باشد! تاثیرگذاری رویش با تو! خودت باید راضی اش کنی با ما هم سفر شود. البته اگر پسر بود زیاد لازم نیست اصرار کنی!
- ناتانائیل سارچر دیگر کیست؟
- مگر نمیدانی؟ پدر من و تو با ناتانائیل سارچر بودند، که الان باید برویم دخترش را پیدا کنیم!
- عجیب است! چرا من چیزی راجع بهش نمیدانم؟! حالا از کجا می دانی دختر است؟!س
- حس ششم برادر! از همین حالا احساس می کنم عاشق شدم!
کوئینتین با خنده :« خیلی خب شلوغش نکن! برویم پیدایش کنیم!»
***
آنها چند روز دنبال ناتانائیل سارچر یا کسانی که از او خبر داشتند گشتند، اما نتوانستند هیچ اثری از او پیدا کنند. همه میگفتند بعد از ناپدید شدنش تنها بستگانش، که همسرش و دو فرزندش بودند از این جا رفته اند. بنابرین تصمیم گرفتند سفر خود را دو نفره شروع کنند، و اینکار را از کلیسا و گوی شروع کردند.
آنها به کلیسای کوچک که در مرکز شهر قرار داشت رفتند و از پدر راب خواستند سنگی را که پدرانشان از کوه درآورده اند به آنها نشان دهد. پدر راب پیرمردی مهربان، لاغر اندام با موهای سفید و چشمانی کم سو بود که کمی غوز داشته و هنگام حرف زدن صدایش می لرزید. وقتی پدر راب درخواست کوئینتین و زپ را شنید با صدای لرزان و تکه تکه اش گفت: «پسرها! منتظر بودم روزی به سراغ آن بیایید. گوی همینجاست. سال هاست کسی حتی آن را ندیده است. کم کم داشت یادم می رفت این چیز با ارزش وجود دارد. دنبالم بیایید، همین جاست.»
داشت راه می افتاد که کوئینتین با شک پرسید: «آیا میدانید کارائی آن چیست و ارزش آن چقدر است؟»
- راستش را بخواهید درست نمیدانم، زمانی که پدر زپ آن را به من داد از من خواست آن را از دست همه بجز تو و پسر خودش، زپ دور نگه دارم.
کوئینتین با تعجب نگاهی به زپ کرد و زپ شانه ها و ابروهایش را بالا انداخت و دستانش را به نشانه ی ندانستن حرکت داد. بعد یک دفعه زپ به خود آمد و از پدر راب پرسید :«پدر من؟! پدر من این را به تو داده؟! مگر او ...»
- بله. آخرین باری بود که او را میدیدم، و همینطور مادرت را. ترس عجیبی در صدایش بود. انگار که دنبالش کرده بودند، رنگش پریده بود و نفس نفس میزد. وقتی در مورد دانته پرسیدم اشک در چشمانش جمع شد، آنجا بود که فهمیدم حسابی خرابکاری کرده اند. مطمئن بودم اتفاق بدی افتاده است اما نمیتوانستم قبول کنم دانته مرده. با تمام جسارتش، احمق نبود. تا از کاری مطمئن نبود انجامش نمیداد، اما انگار دیگر از دست من کاری بر نمی آمد مگر اینکه به آخرین حرفشان عمل کنم. من را هم ترس برداشته بود، باری نمیتوانستم به کس دیگری اعتماد کنم، پدرت هم همینطور، او هم می دانست چیزی که باید امن نگه داشته شود، باید بگذارد پیش خادم خدا، هرچند احساس میکردم دارم خود را به خطر می اندازم، خطری که حتی نمیدانستم از کجا و از جانب کیست، اما گوی را گرفتم و پنهان کردم؛ بیست سال است منتظر یکی از شما هستم و اکنون میخواهم رسالتم را با دادن آن به هر دو شما، که خوشحالم که به هم پیوسته اید، پایان ببخشم.
کوئینتین پرسید: «پس شما هم نمیدانید چه بر سر پدر من آمده؟»
زپ جمله را کامل کرد: «و بر پدر من؟»
پدر راب با قیافه ای حزن انگیز سرش را پائین انداخت و گفت: «نه آنها و نه ناتانائیل. بعد از حرکتشان به طرف کوهستان هرگز دیگر از او نشنیدم.»
کوئینتین که میخواست به جواب سوالاتی که بیست سال برایش بی جواب مانده بودند برسد باز پرسید: «در باره ی او بیشتر برایمان بگو؟ »
- او سالها با پدرت دوست بود، میتوانم بگویم با هم بزرگ شدند. بهترین دوستان دوران کودکی، البته همراه ژاک. آنها هر کاری می خواستند انجام دهند، با هم شروع می کردند، و با هم تمام می کردند، تا وقتی خودشان را تمام کردند. هنوز در تعجبم چه بلایی بر سر این سه دوست آمد و امیدوارم خدا و فرزندش پشت و پناه شما باشند.
زپ با نگاهی شبیه به کسانی که خیلی حرف های بزرگ و استثنائی می زنند گفت: « پدر... حالا از کجا باید شروع کنیم؟»
کوئینتین نگاهی تمسخر آمیز به او کرد و گفت: « خودت چی فکر میکنی؟»
پدر راب گفت: «مونتانا! هرچند من اصلاً پیشنهاد نمی دهم پا بر جای پای آن ها بگذارید، اما از طرفی من هم مشتاقم بدانم آخر این ماجرا چه می شود.»
چند لحظه ای سکوت بینشان بر قرار بود، هر سه نفر مضطربانه به یکدیگر نگاه می کردند.
ناگهان رودریگز خادم کلیسا با صدایی بلند، گریه کنان به طرف آنها دوید و گفت: «پدر... بیچاره شدیم... بدبخت شدیم...»
- بگو ببینم چه شده؟ چه بلایی بر سرمان آمده است؟
- گوی نیست ! رفته! بردنش!