ورود
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



گذرواژه را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید
سنگ خون
22 کاربر آن‌لاين است (10 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجمن ها)

عضو: 6
مهمان: 16

kshm, بیتا, yasmin20, tensho, residentevil, GarA, ادامه...
مطالعه‌ی گروهی
Open in new window

نام کتاب: شوالیه‌های بدنام
نویسنده: دیوید گمل
مترجم: طاهره صدیقیان

علاقه‌مندان می‌توانند تا پایان شهریور ماه، این کتاب را مطالعه نموده و در تاپیک شوالیه‌های بدنام به نقد و بررسی این کتاب بپردازند.
کتاب های دارن شان
آثار ادبی کاربران
درن‌شانی‌ها و عمومی
عنوان # آخرین ها
صندلی داغِ اعضا 163 امروز ۲۰:۵۷:۳۵
jeiran
ماورالطبيعه 224 امروز ۲۰:۳۴:۵۷
دختر سایه
مجله 25 امروز ۱۹:۳۹:۰۰
بیتا
U.S.A.BOX-OFFICE 54 امروز ۱۳:۰۹:۱۵
پرنسس
Death Note 20 دیروز ۲۲:۰۶:۳۵
master of puppets
مطالعه‌ی گروهی کتاب 20 دیروز ۲۱:۳۱:۳۷
گروبيچ گريدي
گفتگو با مدیران سايت 1520 دیروز ۲۱:۱۱:۰۷
بیتا
جام جهانی 2010 708 دیروز ۲۰:۴۴:۵۴
evil girl
ایفای نقش
عنوان # آخرین ها
دخمه‌ي خونين ( ليستِ انتظار ) 30 ۱۵:۰۷:۱۶ جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
دیوید پاتر
گفتگو با ناظرین آغاز داستان 158 ۱۵:۰۱:۲۶ جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
دیوید پاتر
انتظارات شما از ایفای نقش 34 ۱۴:۳۵:۲۳ جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
گروبيچ گريدي

تابلو اعلانات انجمن

* برای ارتقاء سطح کیفی کتاب‌خوانی در طرح مطالعه گروهی شرکت کنید. شما می‌توانید با ایجاد بحث‌های کاربردی در زمینه‌ی کتاب معرفی شده به درک عمیق‌تری از آثار ادبی دست یافته و در پی‌ آن به تقویت قوه‌ی تحلیل خود کمک فراوانی کنید. ما تلاش می‌کنیم این فرصت را در اختیار شما قرار دهیم پیمودن این مسیر با شماست؛ بنابراین فرصت شرکت در این طرح مفید را از خود دریغ نکنید.

* شما می‌توانید با شرکت در گروه ترجمه و با ترجمه‌ی کتاب‌های داستانی در ترجمه‌ی آثار ادبی سهیم باشید. لذا در صورتی که زمان کافی و زمینه‌ی لازم برای شرکت در این گروه را دارید می‌توانید از اینجا برای ثبت نام در گروه مترجمان سایت اقدام فرمایید.

* با توجه به اینکه در انجمن داستان‌های متعددی توسط کاربران محترم منتشر می‌شود، بر آن شدیم که گروه ویراستاران سایت را که پیش از این به طور غیر رسمی فعالیت می‌کرد به شکلی هدف‌مندتر و با اهداف برنامه‌ ریزی شده در اختیار کاربران قرار دهیم. شما می‌توانید برای عضویت در گروه ویراستاران از اینجا اقدام فرمایید.

* کاربران محترم می‌توانند برای گپ و گفتگو به چت باکس سایت مراجعه کنند.

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





ویرانه ی زمین
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
داشتم توی کتابهای دوران راهنمائی سیر و سیاحتی میکردم که با دفتر سوم راهنماییم برخوردم. باورم نمیشد این داستان رو من نوشته باشم! البته خیلی ضعیفه اما من اون موقع اصلاً نمیدونستم داستان نویسی یعنی چی! دوستدارم ادامه ش بدم بنابرین میزارم اینجا تا از نظرات دوستان بهره مند بشم.
هرچی ایراد به نظرتون میرسه بگیرید. دست به نگارشش نزدم فقط تایپش کردم.
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
فصل اول: یک دوست
اروپا. 1700 میلادی.
کوئینتین چروئیگه. او این را بیست سال بدنبال خود می کشید اما هرگز پدرش را ندیده بود، هرچند درباره اش زیاد شنیده بود. مادرش همیشه میگفت پدرت مرد موفقی بود، هرچند فقط پنج سال اول زندگی اش را با او گذراند، قبل از اینکه ناپدید شود. او یک محقق علمی بود و از خطر کردن نمی ترسید.
نانسی، مادر کوئینتین گفته بود: «آخرین بار، چند ماهی بود سر پروژه ای علمی کار میکرد که خودش هم از آن سر در نمی آورد. تنها سر نخش سنگ عجیبی به شکل گوی بود که از دل کوه مونتانا بیرون آورده بود. درست نمیدانم، اما اینطور که او میگفت مثل اینکه با استفاده از آن میتوانستی از قدرتهای خارق العاده بهره مند شوی! بیچاره دانته! انقدر مطالب علمی را باور کرده بود که به خرافات اعتقاد پیدا کرده بود. مثلا یک ورد بخوانی و تبدیل شوی به یک موجود دیگر...!»
تمام این مدت احساسش به او میگفت حق با پدرش بوده و کاری که میکرده درست است؛ با اینکه هرگز او را ندیده بود، اما به او ایمان کامل داشت. او تصمیم گرفته بود دنبال پژوهش های پدرش را بگیرد و به نتیجه برسد، تا به همه ثابت کند پدرش خرافاتی نیست و شاید سر نخ هایی از چگونگی ناپدید شدن او بیابد.
کوئینتین در پی تصمیمش برای ادامه ی راه پدرش به این نتیجه رسید که باید ابتدا با پدرش هم فکر شود، بنابرین فرزند همکارش را پیدا کرد.
یکی از روزها زپ بیست ساله با یک شلوار و بدون پیراهن در حیاط پشتی مشغول شکستن هیزم ها بود. او در هیزم شکنی مهارت زیادی نداشت اما بخاطر قدرت بدنی بالا این کار برایش نوعی تفریح بود؛ وقتی تبر را بالا میبرد عضلات پشت کمرش به اشکال مختلفی در می آمد و روی پوست تیره اش بهتر نمایان می شدند و وقتی تبر را پائین می آورد و هیزم را به دو نیم تبدیل می کرد، عضلات پشت بازوهایش شکل عوض می کردند.
همین موقع بود که کوئینتین با چهره ای جدی به او نزدیک شد و به تماشا کردن پرداخت. زپ متوجه کوئینتین شد، نگاهی به او انداخت، کمرش را راست کرد، تبر را بر دوش گذاشت و گردنش را کج کرد و با بدن عضلانی اش به طرف کوئینتین چند قدم برداشت.
کوئینتین گفت: «تو باید زپ باشی؛ فرزند ژاک دومینیک؟». زپ آدم گستاخی بود، و از همان نگاه اول از کوینتین خوشش نیامد، بنابرین جواب داد: «گیریم که خودم باشم. چکار داری؟»
- برای شروع بد نیست. من کوئینتین چروئیگه، فرزند دانته چروئیگه ام.
سپس دستش را جلو آورد تا با او دست دهد؛ و ادامه داد: «پدر من و شما بیست سال بیش روی پروژه ای کار می کردند.»
زپ تبر را پائین گذاشت و بدون اینکه با او دست دهد به چشمانش زل زد و گفت: «میدانم، من اسمش را گذاشتم پروژه ی گوی نفرین شده. باعث شد هرگز پدرم را نبینم، و مطمئن باش این اولین و آخرین چیزی است که درباره اش با من حرف می زنی!»
- انقدر تند نرو! پدر تو دوست پدر من بود. آنها با هم به سفر رفتند و با هم ناپدید شدند. تو نمیتوانی من را بخاطرش سرزنش کنی. من فکر کردم...
زپ حرفش را قطع کرد و گفت: «من تو را مقصر نمیدانم! فقط نمیخواهم دنبالش را بگیرم. فاجعه ای که برایم پیش آمده برایم بس است.»
- پس از دسته کسانی هستی که وقتی درست با حقیقت یک قدم فاصله دارند جا می زنند؟ من هم مثل تو پدرم را هرگز ندیده ام، اما وقتی مادرم می گوید بیچاره دانته، عقلش را از دست داده بود، خرافاتی شده بود، نمیدانست چکار میکند... دیوانه می شوم. من هرگز پدرم را ندیده ام، اما او را دوست دارم و نمیتوانم تحمل کنم کسی پشت سرش اینها را بگوید. من بالاخره حقیقت را روشن می کنم، با تو یا بی تو، حالا می خواهی در این راه با من دوست باشی، همانطور که پدرانمان بودند، و به پاک کردن اسم پدرت سرعت بدهی یا نه، انتخاب توست.
زپ آدم ضعیفی نبود، اما وقتی حرف منطقی را به شکل خوبی میشنید نمیتوانست از آن اجتناب کند. چشمانش را دوری داد و ابروهایش را مثل کسانی که شکست را پذیرفته اند بالا برد و با کوئینتین دست داد و گفت: « ببینم؟ آیا همین الان من و تو با هم دوست شدیم؟»
- مان کنم!
- یکی طلبت! هیچ کس انقدر سریع رویم تأثیر نگذاشته بود. البته بجز مادرم... دختر همسایه... پدر راب... و پیرزن فالگیر... !
- خوب باز هم جای امیدواریست!
زپ خندید و او را به داخل خانه دعوت کرد. بعد از اینکه کمی با هم آشنا شدند، کوئینتین تصمیم گرفت سر اصل مطلب برود:« تو میدانی گوی الان کجاست؟»
- البته! توی کلیسا. پیش پدر راب.
- تا حالا آن را دیدی؟
- نه! خودم نخواستم.
- متوجه ام. اما من میخواهم آن را ببینم. تو همینجا بمان. من خودم به سراغت می آیم.
- گفتم نخواستم! نگفتم نمی خواهم. یادت که نرفته تو روی من اثر گذاشتی؟
- چرا...! یادم است!
«برویم دیگر! چرا نشستی. نمیتوانم صبر کنم تا آنرا ببینم. باید کار را هرچه زودتر شروع کنیم. دوست دارم بدانم نفر سوم چه شکلی است!»زپ این را گفت و بلند شد که از در بیرون برود.
- وایسا! وایسا! وایسا! گفتی نفر سوم؟ جریان نفر سوم دیگر چیست؟
- فرزند ناتانائیل سارچر دیگر! خدا کند دختر باشد! تاثیرگذاری رویش با تو! خودت باید راضی اش کنی با ما هم سفر شود. البته اگر پسر بود زیاد لازم نیست اصرار کنی!
- ناتانائیل سارچر دیگر کیست؟
- مگر نمیدانی؟ پدر من و تو با ناتانائیل سارچر بودند، که الان باید برویم دخترش را پیدا کنیم!
- عجیب است! چرا من چیزی راجع بهش نمیدانم؟! حالا از کجا می دانی دختر است؟!س
- حس ششم برادر! از همین حالا احساس می کنم عاشق شدم!
کوئینتین با خنده :« خیلی خب شلوغش نکن! برویم پیدایش کنیم!»
***

آنها چند روز دنبال ناتانائیل سارچر یا کسانی که از او خبر داشتند گشتند، اما نتوانستند هیچ اثری از او پیدا کنند. همه میگفتند بعد از ناپدید شدنش تنها بستگانش، که همسرش و دو فرزندش بودند از این جا رفته اند. بنابرین تصمیم گرفتند سفر خود را دو نفره شروع کنند، و اینکار را از کلیسا و گوی شروع کردند.
آنها به کلیسای کوچک که در مرکز شهر قرار داشت رفتند و از پدر راب خواستند سنگی را که پدرانشان از کوه درآورده اند به آنها نشان دهد. پدر راب پیرمردی مهربان، لاغر اندام با موهای سفید و چشمانی کم سو بود که کمی غوز داشته و هنگام حرف زدن صدایش می لرزید. وقتی پدر راب درخواست کوئینتین و زپ را شنید با صدای لرزان و تکه تکه اش گفت: «پسرها! منتظر بودم روزی به سراغ آن بیایید. گوی همینجاست. سال هاست کسی حتی آن را ندیده است. کم کم داشت یادم می رفت این چیز با ارزش وجود دارد. دنبالم بیایید، همین جاست.»
داشت راه می افتاد که کوئینتین با شک پرسید: «آیا میدانید کارائی آن چیست و ارزش آن چقدر است؟»
- راستش را بخواهید درست نمیدانم، زمانی که پدر زپ آن را به من داد از من خواست آن را از دست همه بجز تو و پسر خودش، زپ دور نگه دارم.
کوئینتین با تعجب نگاهی به زپ کرد و زپ شانه ها و ابروهایش را بالا انداخت و دستانش را به نشانه ی ندانستن حرکت داد. بعد یک دفعه زپ به خود آمد و از پدر راب پرسید :«پدر من؟! پدر من این را به تو داده؟! مگر او ...»
- بله. آخرین باری بود که او را میدیدم، و همینطور مادرت را. ترس عجیبی در صدایش بود. انگار که دنبالش کرده بودند، رنگش پریده بود و نفس نفس میزد. وقتی در مورد دانته پرسیدم اشک در چشمانش جمع شد، آنجا بود که فهمیدم حسابی خرابکاری کرده اند. مطمئن بودم اتفاق بدی افتاده است اما نمیتوانستم قبول کنم دانته مرده. با تمام جسارتش، احمق نبود. تا از کاری مطمئن نبود انجامش نمیداد، اما انگار دیگر از دست من کاری بر نمی آمد مگر اینکه به آخرین حرفشان عمل کنم. من را هم ترس برداشته بود، باری نمیتوانستم به کس دیگری اعتماد کنم، پدرت هم همینطور، او هم می دانست چیزی که باید امن نگه داشته شود، باید بگذارد پیش خادم خدا، هرچند احساس میکردم دارم خود را به خطر می اندازم، خطری که حتی نمیدانستم از کجا و از جانب کیست، اما گوی را گرفتم و پنهان کردم؛ بیست سال است منتظر یکی از شما هستم و اکنون میخواهم رسالتم را با دادن آن به هر دو شما، که خوشحالم که به هم پیوسته اید، پایان ببخشم.
کوئینتین پرسید: «پس شما هم نمیدانید چه بر سر پدر من آمده؟»
زپ جمله را کامل کرد: «و بر پدر من؟»
پدر راب با قیافه ای حزن انگیز سرش را پائین انداخت و گفت: «نه آنها و نه ناتانائیل. بعد از حرکتشان به طرف کوهستان هرگز دیگر از او نشنیدم.»
کوئینتین که میخواست به جواب سوالاتی که بیست سال برایش بی جواب مانده بودند برسد باز پرسید: «در باره ی او بیشتر برایمان بگو؟ »
- او سالها با پدرت دوست بود، میتوانم بگویم با هم بزرگ شدند. بهترین دوستان دوران کودکی، البته همراه ژاک. آنها هر کاری می خواستند انجام دهند، با هم شروع می کردند، و با هم تمام می کردند، تا وقتی خودشان را تمام کردند. هنوز در تعجبم چه بلایی بر سر این سه دوست آمد و امیدوارم خدا و فرزندش پشت و پناه شما باشند.
زپ با نگاهی شبیه به کسانی که خیلی حرف های بزرگ و استثنائی می زنند گفت: « پدر... حالا از کجا باید شروع کنیم؟»
کوئینتین نگاهی تمسخر آمیز به او کرد و گفت: « خودت چی فکر میکنی؟»
پدر راب گفت: «مونتانا! هرچند من اصلاً پیشنهاد نمی دهم پا بر جای پای آن ها بگذارید، اما از طرفی من هم مشتاقم بدانم آخر این ماجرا چه می شود.»
چند لحظه ای سکوت بینشان بر قرار بود، هر سه نفر مضطربانه به یکدیگر نگاه می کردند.
ناگهان رودریگز خادم کلیسا با صدایی بلند، گریه کنان به طرف آنها دوید و گفت: «پدر... بیچاره شدیم... بدبخت شدیم...»
- بگو ببینم چه شده؟ چه بلایی بر سرمان آمده است؟
- گوی نیست ! رفته! بردنش!

پیام زده شده در: ۱۰:۳۶ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: ویرانه ی زمین
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
اینو یکی لطفاً منتقل کنه به داستانهای بلند من نمیدونم چرا اینجا ساختمش!

پیام زده شده در: ۵:۳۸ جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: ویرانه ی زمین
ارباب سایه ها
عضو شده از:
۱۸:۴۸ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۷
از پس کوچه های سکوت
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
ايفاي نقش
اشباح
ویراستار
پیام: 1021
سطح : 28; درصد این سطح : 24
پست/روز : 136 / 681
روز/پست : 340 / 4244
آنلاین
خب داستان جدید،البته من دیر دارم نظر می دم.
مثل بقیه داستان ها هانتر عزیز،جذاب مرموز و نسبتا بی اشکال بود.یک سری نکاتی که به چشمم خورد را می گم،اما کار بی نقصیه.
یک:

نقل قول:
کوئینتین چروئیگه. او این را بیست سال بدنبال خود می کشید

فکر کنم یک نام کم داره.
کوئینتین چروئیگه. او این نام را بیست سال بدنبال خود می کشید
نقل قول:
اما هرگز پدرش را ندیده بود، هرچند درباره اش زیاد شنیده بود

از لحاظ نگارشی با توجه به جمله اول داستانت اشکال داره.باز سازی اش می کنم:

کوئینتین چروئیگه.او این نام را بیست سال به دنبال خود می کشید اما هرگز نتوانسته بود پدرش،صاحب این نام معروف را که راجبش زیاد شنیده بود بشناسد.

نقل قول:
کوئینتین گفت: «تو باید زپ باشی؛ فرزند ژاک دومینیک؟». زپ آدم گستاخی بود، و از همان نگاه اول از کوینتین خوشش نیامد، بنابرین جواب داد: «گیریم که خودم باشم. چکار داری؟»

دو تا اشکال داره.یک واکنش سریع زپ و احتیاج به تفسیر بیشتر،دوم تکرار دوباره نام زپ.
بازسازی:
کوئینتین گفت: «تو باید زپ باشی؛ فرزند ژاک دومینیک؟». اما مخاطب بزرگ و اخمو یش آدم گستاخی بود، و از همان نگاه اول از کوینتین خوشش نیامد.نگاهی بی تفاوت به کوئینتینانداخت، و بالاخره جواب داد: «گیریم که خودم باشم. چکار داری؟»
نقل قول:
آنها به کلیسای کوچک که در مرکز شهر قرار داشت رفتند و از پدر راب خواستند سنگی را که پدرانشان از کوه درآورده اند به آنها نشان دهد. پدر راب پیرمردی مهربان، لاغر اندام با موهای سفید و چشمانی کم سو بود که کمی غوز داشته و هنگام حرف زدن صدایش می لرزید. وقتی پدر راب درخواست کوئینتین و زپ را شنید با صدای لرزان و تکه تکه اش گفت: «پسرها! منتظر بودم روزی به سراغ آن بیایید. گوی همینجاست. سال

این جای داستانت شبیه یک قصه در حال روایت شده .ورود به کلیسا،درخواست صحبت با کشیش و بعد ابتدا توصیف کشیش را احتیاج داره.روی این قسمت بیشتر کار کن و مثل یک قصه روایتش نکن.
به داستان های بلند هم منتقلش کردم.
ادمه اش را بگذار که منتظرم....
موفق باشی.

پیام زده شده در: ۱۳:۱۷ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸
_________________
دوستان،من توانایی پاسخ پی ام را فعلا ندارم. هر کاری که مربوط به انجمن هاست، در بخش مربوطه، ویراستاری یا داستان بلند بیان کنید.
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: ویرانه ی زمین
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
ممنون کوردا جان. این همه زحمتی که شما برای این سایت میکشی واقعاً قابل ستایشه. هر داستانی که نوشته میشه شما با این همه حس وظیفه شناسی و وفاداری صادقانه می شتابی و راهنمایی و کمک های فراوان رو خالی میکنی. من به جای همه ازت بی نهایت تشکر میکنم.
در مورد داستان هم باید بگم، همونطور که اولش گفتم به نگارش اصلاً دست نزدم. مال پنج شیش سال پیشه. شایدم بیشتر. اما بقیه نداره، ولی دارم مینویسمش. نصف فصل بعدی رو نوشتم. اما فعلاً میرم مسافرت و برمیگردم...
بازم ممنون، زیاد!

پیام زده شده در: ۱۹:۱۲ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال






شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید

[جستجوی پیشرفته]