ورود
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



گذرواژه را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید
سنگ خون
26 کاربر آن‌لاين است (13 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجمن ها)

عضو: 6
مهمان: 20

kshm, بیتا, yasmin20, tensho, residentevil, GarA, ادامه...
مطالعه‌ی گروهی
Open in new window

نام کتاب: شوالیه‌های بدنام
نویسنده: دیوید گمل
مترجم: طاهره صدیقیان

علاقه‌مندان می‌توانند تا پایان شهریور ماه، این کتاب را مطالعه نموده و در تاپیک شوالیه‌های بدنام به نقد و بررسی این کتاب بپردازند.
کتاب های دارن شان
آثار ادبی کاربران
درن‌شانی‌ها و عمومی
عنوان # آخرین ها
صندلی داغِ اعضا 163 امروز ۲۰:۵۷:۳۵
jeiran
ماورالطبيعه 224 امروز ۲۰:۳۴:۵۷
دختر سایه
مجله 25 امروز ۱۹:۳۹:۰۰
بیتا
U.S.A.BOX-OFFICE 54 امروز ۱۳:۰۹:۱۵
پرنسس
Death Note 20 دیروز ۲۲:۰۶:۳۵
master of puppets
مطالعه‌ی گروهی کتاب 20 دیروز ۲۱:۳۱:۳۷
گروبيچ گريدي
گفتگو با مدیران سايت 1520 دیروز ۲۱:۱۱:۰۷
بیتا
جام جهانی 2010 708 دیروز ۲۰:۴۴:۵۴
evil girl
ایفای نقش
عنوان # آخرین ها
دخمه‌ي خونين ( ليستِ انتظار ) 30 ۱۵:۰۷:۱۶ جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
دیوید پاتر
گفتگو با ناظرین آغاز داستان 158 ۱۵:۰۱:۲۶ جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
دیوید پاتر
انتظارات شما از ایفای نقش 34 ۱۴:۳۵:۲۳ جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
گروبيچ گريدي

تابلو اعلانات انجمن

* برای ارتقاء سطح کیفی کتاب‌خوانی در طرح مطالعه گروهی شرکت کنید. شما می‌توانید با ایجاد بحث‌های کاربردی در زمینه‌ی کتاب معرفی شده به درک عمیق‌تری از آثار ادبی دست یافته و در پی‌ آن به تقویت قوه‌ی تحلیل خود کمک فراوانی کنید. ما تلاش می‌کنیم این فرصت را در اختیار شما قرار دهیم پیمودن این مسیر با شماست؛ بنابراین فرصت شرکت در این طرح مفید را از خود دریغ نکنید.

* شما می‌توانید با شرکت در گروه ترجمه و با ترجمه‌ی کتاب‌های داستانی در ترجمه‌ی آثار ادبی سهیم باشید. لذا در صورتی که زمان کافی و زمینه‌ی لازم برای شرکت در این گروه را دارید می‌توانید از اینجا برای ثبت نام در گروه مترجمان سایت اقدام فرمایید.

* با توجه به اینکه در انجمن داستان‌های متعددی توسط کاربران محترم منتشر می‌شود، بر آن شدیم که گروه ویراستاران سایت را که پیش از این به طور غیر رسمی فعالیت می‌کرد به شکلی هدف‌مندتر و با اهداف برنامه‌ ریزی شده در اختیار کاربران قرار دهیم. شما می‌توانید برای عضویت در گروه ویراستاران از اینجا اقدام فرمایید.

* کاربران محترم می‌توانند برای گپ و گفتگو به چت باکس سایت مراجعه کنند.

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان



(1) 2 »


اون و مامانش!
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
مامانش: کجا داری میری؟
اون: میرم یکم بخوابم.
مامانش: تو این موقع اذون؟
اون: چه ربطی داره؟
مامانش: ساعت 6 بعد از ظهره!
اون: خوب خوابم میاد. دیشب تا صبح نخوابیدم.
مامانش: میخواستی بخوابی. الان وقت خواب نیست.
اون: مامان تورو خدا! پس فردا ترم جدید شروع میشه باید برم مدرسه بزار این چند روزو حال کنم.
مامانش: من فکر کردم دانشجوئی؟
اون: حالا دانشگاه، چرا بحثو عوض میکنی.
مامانش: پاشو برو یه چندتا نون بگیر.
اون: مامان! چرا هر وقت میخوام بخوابم باید برم نون بگیرم؟
مامانش: تا خواب از سرت بپره.
اون: بابا دیروز نون گرفتم!
مامانش: پاشو برو یه هوایی بخور چه جوونی هستی؟ هم سن و سالای تو...
اون: باز هم سن و سالام رو زد تو سرم. هم سن و سالام هیچ گوهی نیست.
مامانش: درست حرف بزن.
اون: بهتره اصلاً حرف نزنم.
مامانش: پاشو برو بیرون.
اون: حالا از خونه بیرونم میکنی؟!
مامانش: برو یه بسته ماکارونی بگیر میخوام شام درست کنم. انقدرم ننه من غریبم بازی در نیار.
اون: نـــنــــه...! من غریبم بخدا! چرا غریب کشی می کنین.
مامانش: پاشو لوس بازی بسه. پول رو میزارم رو کابینت وردار. تک ماکارون نگیریها.
اون: تک ماکارون که از همه گرون تره!
مامانش: خمیر میشه!
اون: میرم به شرطی که ماکارونی شکلی بگیرم.
مامانش: اه... خمیر میشه!
اون: نمیرم.
مامانش: یه دونه معمولی بگیر یه دونه شکلی.
اون: دوتا شکلی.
مامانش: پول رو کابینته...
اون: دوتا شکلی...
مامانش: ...
اون: به من چه من دوتا شکلی میگیرم. اگه پول موند معمولی میگیرم.
مامانش: ...
اون: مامان!
مامانش: ...
اون: اه !

پیام زده شده در: ۱:۰۶ سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: اون و مامانش!
شاهزاده ی اشباح - ارباب شبحواره
عضو شده از:
۱۱:۰۱ یکشنبه ۸ دی ۱۳۸۷
از کجا آمده ام...؟ آمدنم بهر چه بود....؟
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ویراستار
پیام: 735
سطح : 24; درصد این سطح : 54
پست/روز : 117 / 588
روز/پست : 245 / 2891
آفلاین
طنز جالبي بود!!!
با اين كه دو نفر بيشتر نبودن و موضوع هم تقريبا ساده بود ولي خوب تونسته بودي ايده ي اوليه رو پرورش بدي!!
خنده دار بود. بحث بين يك مادر و فرزند دانشجو اش .... ايده ي خيلي خوبي بود.
معلومه نويسنده ي خوبي هستي!!
ولي ... ببخشيد اين موضوع رو مي كشم وسط ها... يه كم بايد بيشتر رو مفهومش كار مي كردي!!!!! :دي

پیام زده شده در: ۱:۵۸ سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۸
_________________


شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد؟

انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: اون و مامانش!
ژنرال
عضو شده از:
۲۱:۰۶ پنجشنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۷
از قعر جهنم سوزان
گروه:
كاربران عضو
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 596
سطح : 22; درصد این سطح : 37
پست/روز : 106 / 534
روز/پست : 198 / 2667
آفلاین
واقعا قشنگ بود و مثل همیشه طنز جالبی داشت. می دونی اولین چیزی که توجه من رو جلب کرد اسم جالب و مبتکرانه ی داستانت بود که در نگاه اول هر بیننده ای رو به خودش جلب می کنه. اون و مامانش. اسمی که کاملا به داستانت می آمد.

بله با ساغر موافقم. داستانت مفهوم خاصی نداشت. بیشتر یک گفت و گوی طنز آمیز میان یک فرزند مادر بود. و خوب اگر می خواستی مفهومی خیلی مشخص و یا مهم رو برسونی باید داستانت رو گسترش می دادی و یک سری توصیفات جانبی! هم بهش اضافه می کردی.

اما چیزی که واقعا جالب بود اینه که داستان تو فقط با گفت و گو پیش رفت و در عین حال کم و کسری ای هم نداشت.

نکته ی دیگر خود بحث بود. گذشته از کلمات و گفت و گوی بامزه خود بحثی هم که پیش آمده حالت طنز آمیز داشت . یه همچین گفت و گوی عجیب و خنده دار و غیر منتظره میان یک مادر و بچه ی دانشجویش!! پیش آمده است. از یک خواب بعد از ظهر به شکل ماکارونی کشیده شد. این خودش هم یک طنز ظریفه.
هر کس که تازه داستان را شروع می کرد با دیدن گفت و گو های اولیه فکر می کرد که بچه دیگه خیلی بزرگ باشه هشت نه سال داشته باشه که بعد یکهو می گفت من دانشجویم!!دی:

ولی خیلی جالب بود. با حداقل اطلاعات و امکانات(حتی جنسیت بچه هه هم مشخص نبود) یک داستان قشنگ ساختی.

در این که نویسنده ی خوب و خلاقی هستی هم هیچ شکی نیست.

با تشکر

پیام زده شده در: ۱۰:۳۸ سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۸
_________________
این نیز بگذرد...
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: اون و مامانش!
نیمه شبح - نیمه شبحواره
عضو شده از:
۱:۳۹ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸۷
گروه:
كاربران عضو
ايفاي نقش
انسان‌ها
پیام: 332
سطح : 17; درصد این سطح : 2
پست/روز : 0 / 400
روز/پست : 110 / 2573
آفلاین
قشنگ بود و واقیتو به تصویر می کشید!!!!!!!اینکه در جامعه ی ما،چقدر این پدرومادرا زور میگن ..والا.
ولی نکته:این داستان چه پیامی داشت؟
منظورت از نوشتن این چی بود؟
میخواسی من خواننده چی از این متن یاد بگیرم؟

پیام زده شده در: ۱۲:۴۴ سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۸
_________________
هر چيز خوب در زندگی يا غير قانونی است و يا غيراخلاقی و يا چاق‌كننده.
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: اون و مامانش!
ارباب سایه ها
عضو شده از:
۱۸:۴۸ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۷
از پس کوچه های سکوت
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
ايفاي نقش
اشباح
ویراستار
پیام: 1021
سطح : 28; درصد این سطح : 24
پست/روز : 136 / 681
روز/پست : 340 / 4244
آنلاین
سلام دوست عزیز.طنز خوبی بود،اما اشکالاتی هم داشت.برای مثال،باید بیشتر سوژه را پرورش میدادی.این داستان فقط گفته گویی میان یک مادر و فرزند بود،بدون فضاسازی شخصیت پردازی و روایت نداشت چیز خاصی هم نرساند.فضاسازی کن و سعی کن نکات جالب تری توش جا بدی.شرمنده که پستم کوتاهه،تو سفر سخت میشه پست زد،اما بعدا نقد کامل تری می کنم.قشنگ بود و موفق باشی.

پیام زده شده در: ۱۴:۰۶ سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۸
_________________
دوستان،من توانایی پاسخ پی ام را فعلا ندارم. هر کاری که مربوط به انجمن هاست، در بخش مربوطه، ویراستاری یا داستان بلند بیان کنید.
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: اون و مامانش!
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
سلام دوستان خیلی ممنون از انتقادات و راهنمایی های سازنده تون.
راستش این مکالمه رو که نوشتم، به نظرم رسید که به حد کمال خودش رسیده!
یعنی هرچی با خودم کلنجار رفتم، قبولم نیومد چیزی بهش اضافه یا کم کنم. باور کنید امتحان هم کردم. فضاسازی کردم، توصیف کردم، جان بخشی کردم. هرکاری کردم جواب نداد. هیچ چیز بهتر از این به ذهنم نرسید.
نمیگم کامله! ولی از نظر خودم کافی اومد. حالا دوستانی که بنظرشون میتونن فرم بهتری به این قطعه بدن، و تبدیلش کنن به داستان، خوشحال میشم به من هم الهامی ببخشند.
باز هم ممنون از نظرات خوبتون.

پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: اون و مامانش!
مدير گالری
عضو شده از:
۲۲:۲۳ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۸۷
از burning heaven
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
پیام: 500
سطح : 20; درصد این سطح : 66
پست/روز : 98 / 491
روز/پست : 166 / 2587
آفلاین
خب نمی دونم چی بگم. هانتر، تو می گی این الان کافیه و به نظرم چون از این گفتگوها زیاد می شنویم خیلی ملموس باشه و نیازی به توصیف و فضاسازی و این جور چیزا نداره اما باز هم به عنوان یه داستان کوتاه...چیز زیادی نداره. چقدر براش وقت گذاشتی؟
و از طرفی کوردا اسمالت درست می گه و داستان کوتاه باید بیش از یه گفتگوی معمولی بین مادر و فرزند باشه. اما خب جالب و زیبا بود و خیلی راحت لحن حرف زدن مادر و فرزندش اتو ذهنم شکل گرفت.

پیام زده شده در: ۲۳:۴۸ سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۸
_________________
Open in new window
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: اون و مامانش!
شاهزاده ی اشباح - ارباب شبحواره
عضو شده از:
۱۷:۴۳ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۸۷
از قبرستون!
گروه:
كاربران عضو
ايفاي نقش
شیاطین
پیام: 786
سطح : 25; درصد این سطح : 27
پست/روز : 121 / 606
روز/پست : 262 / 2752
آفلاین
خيلي خوب بود. اما يه مشكلي كه هست اينه كه فقط ديالوگ بود. من احساس كردم اين يه نمايش نامست كه براي يه تائاتري چيزي نوشته شده!!! ولي كلا خوب بود. و به قول يكي از لرد هايي كه اين جا پست زده بگي نگي واقعيت رو به تصوير كشيده بودي. به تصوير كه نه،.... حالا ولي خودمونيما، بيچاره مامان باباهامون. اگه بدونن پشت سرشون چيا ميگيم... حالا بي خيال اينا، ميگم داستانت يه كم ساده بود. حالا نميشه بهش ساده گفت ولي خب موضوع خاصي كه نداشت داشت؟ حالا لابد اينم واسه خودش يه مدل نوشتنه ديگه.... ولي خب، حالا منم مثل اكثر دوستان پيشنهاد ميدم كامل ترش كني ولي بازم با اين حال اگه به نظر خودت نيازي به اين دستكاريا نداره... ميل خودته ديگه. من كلا اگه قرار بود داستانتو نقد كنم چيزايي بيشتر از كوردا و ساغر و لرد و سيليويا و كرنل نميتونم بگم. موفق باشي،
.
.
جسيكا

پیام زده شده در: ۲:۰۳ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
_________________

« هوررررا... اسپانیا قهرمان شد! »

انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: اون و مامانش!
ژنرال
عضو شده از:
۱۹:۵۱ دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۷
از بیخیالستان
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
داور مسابقات
ویراستار
پیام: 632
سطح : 22; درصد این سطح : 96
پست/روز : 109 / 549
روز/پست : 210 / 3677
آفلاین
خوب جالب بود. نمی شه گفت داستان کوتاه بود یا نه. در واقع یک سبکی بود که من تا الان ندیده بودم. نمی دونم همچین سبکی وجود داره و اگه وجود داره جزو داستان قرار می گیره یا نه.

ولی چیزی توی این نوشته بود که آدم خوشش می یومد_یه گفتگوی ساده، که شاید برای خیلی ها مثل این اتفاق افتاده باشه_ گیر دادن والدین به فرزندان. و شما هم خیلی قشنگ این رو به تصویر کشیده بودی و یه مایه های طنز هم به اون داده بودی ولی سئوالی که برام پیش اومده اینه که منظورت چی بود؟ یعنی می خواستی یک داستان کوتاه بنویسی یا یک گفتگو؟ و این نوشته چی رو نشون می داد؟ یک طنز بود یا صرفاً خودکار به دست گرفتی و شروع کردی به نوشتن و این ازش در اومد. و اینکه به نظرت خواننده چه برداشتی می تونه از این نوشته داشته باشه؟

پیام زده شده در: ۲:۱۹ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
_________________
ارسال نمیشه! هر کاریش میکنم ارسال نمیشه!

انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: اون و مامانش!
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
خوب راستش، میتونم بگم به شکلی با نوشتن این ... اسمش رو خودمم نمیدونم چی بزارم، ولی مطمئناً داستان نیست!

میگفتم:
با نوشتن این ...

آها :
میتونم بگم به شکلی با نوشتن این نوشته (!) گستاخی بزرگی کرده باشم! چون تقریباً تمامی قوانین نوشتن داستان یا یک قطعه ی ادبی رو نقض کردم!
شاید بشه سبک کارش رو قطعه ی بی ادبی گذاشت!
چون به قول دوستان گل، نه مثل داستان بود (از هیچ نظر!)، نه محتوا خاصی داشت، نه هدفی مشخص رو دنبال می کرد، نه خود نویسنده (اینجانب!) میخواست پیامی رو برسونه...

نویسنده معمولاً کمی فکر میکنه و قلمش رو به حرکت در میاره؛ ولی خوب بهرحال بعضی وقتها هم، ذهن آدم قلقلکش می ده و بعد ناخودآگاه میبینه که قلمش داره میره و صاحبش رو دنبال خودش می کشونه. و اینم از اون موقعیت ها بود.

از راهنماییهاتون متشکرم.
-آرمان-

پیام زده شده در: ۷:۱۸ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: اون و مامانش!
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۱۳:۴۵ یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۶
از زیپادم کهن
گروه:
كاربران عضو
پیام: 460
سطح : 19; درصد این سطح : 87
پست/روز : 0 / 471
روز/پست : 153 / 4115
آفلاین
والا مردم از بس چیزایی پر مفهوم خوندم و نقد کردم بد نیست. گه گاه یک چیزی تفریحی بخونیم. خوب بود .آخرش خیلی بهتر شد.
به نکات ریزی اشاره شده بود تو داستان که خوشم اومد از جمله گیر کردن سوزن مادرا و زدن حرف آخر در اول و از این جور چیزا!
این موضوع جای کار داره!اونم خیلی!:دی سوژه ی توپی هست!
در کل خوب بود.

پیام زده شده در: ۱۳:۳۷ جمعه ۲ مرداد ۱۳۸۸
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: اون و مامانش!
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۱۸:۴۸ چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۶
از پیش گروه US5
گروه:
كاربران عضو
ايفاي نقش
شیاطین
پیام: 440
سطح : 19; درصد این سطح : 47
پست/روز : 0 / 461
روز/پست : 146 / 3343
آفلاین
هاتر جان من فک کنم استعدادت تو طنزنویسی و رول نویسی و گزارش بیشتر از داستانه .
بهر حال خوب مینویسی اما هدف و موقعیت مشخصی نداری . پس اسم این داستان نیس . یه قسمت از توضیحاتی که تو تجدید دیدار گذاشتم براتو میذارم : ببین هانتر جان ؛ تعریف داستان اینه که : نوشته ای که با شخصیت های گوناگون ؛ همراه فضا پردازی ؛ یه هدف خاصی رو دنبال میکنه و حتما یه نقطه اوج داره . دقت کن که در این نقطه اوج ؛ حتما لازم نیست که خواننده به شور و اشتیاق و هیجان بیاد . این تصور نادرستیه که ما از نقطه اوج داریم .نقطه اوج داستان یعنی قسمتی که تمام فکر و ذکر خواننده میره سمت داستان و مهمترین اتفاق داستان می افته .
داستان تو جز یه نوشته طنز نیس . بهر حال خوب طنز مینویسی . آفرین . توصیه میکنم مجله گل آقا رو ( قدیمیهاشو ) بخونی
ممنون . ماریا

پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۸۸
_________________
میخندم فقط واسه اینکه گریه نکنم ...
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: اون و مامانش!
شاهزاده ی اشباح - ارباب شبحواره
عضو شده از:
۱۲:۳۲ سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۷
از جهنم با شنگو
گروه:
كاربران عضو
ايفاي نقش
انسان‌ها
پیام: 853
سطح : 26; درصد این سطح : 17
پست/روز : 125 / 629
روز/پست : 284 / 2976
آفلاین
بدک نبود ولی می تونستی بیشتر روش کار کنی.
هیجان داستان هم کم بود.
موفق باشی.
منتظر بقیه کارات هستیم.

پیام زده شده در: ۱۴:۳۰ چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸
_________________
ارزش هر انسان به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن داره.
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: اون و مامانش!
ژنرال
عضو شده از:
۱:۲۹ سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۷
از دوزخ
گروه:
كاربران عضو
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 555
سطح : 21; درصد این سطح : 66
پست/روز : 103 / 516
روز/پست : 185 / 2475
آفلاین
خيلي سبك زيبايي داشت
ويه دندگي دو طرف رو هم خيلي خوب به تصوير كشيده بودي
يه جايي هم فعلت رو بايدجمع به كار مي بردي كه نبرده بودي

در كل شيوه ي مكالمشون هم زيبا و جذاب بود و ادم رو در حين خوندن خسته نمي كرد
با تشكر

پیام زده شده در: ۱:۵۷ دوشنبه ۶ مهر ۱۳۸۸
_________________
ما می‌دانيم چه هستيم , ولي از اين كه چه خواهيم شد بی‌خبريم.
هملت, پرده‌ی چهارم, صحنه پنج

We know what we are,but
know not what we way be.
Hamlet.Act IV.sc.5

انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: اون و مامانش!
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
آخی نازی... این تاپیکه! الهی!
نشستم همه ی پستا رو خوندم. اون موقع اولای ورودم به سایت بود!

آقا، شنگو جان، ممنون از نظرت. فعل جمع رو کجا باید بکار میبردم؟

پیام زده شده در: ۳:۳۹ دوشنبه ۶ مهر ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال






شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید

[جستجوی پیشرفته]