ورود
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



گذرواژه را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید
سنگ خون
25 کاربر آن‌لاين است (12 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجمن ها)

عضو: 6
مهمان: 19

kshm, بیتا, yasmin20, tensho, residentevil, GarA, ادامه...
مطالعه‌ی گروهی
Open in new window

نام کتاب: شوالیه‌های بدنام
نویسنده: دیوید گمل
مترجم: طاهره صدیقیان

علاقه‌مندان می‌توانند تا پایان شهریور ماه، این کتاب را مطالعه نموده و در تاپیک شوالیه‌های بدنام به نقد و بررسی این کتاب بپردازند.
کتاب های دارن شان
آثار ادبی کاربران
درن‌شانی‌ها و عمومی
عنوان # آخرین ها
صندلی داغِ اعضا 163 امروز ۲۰:۵۷:۳۵
jeiran
ماورالطبيعه 224 امروز ۲۰:۳۴:۵۷
دختر سایه
مجله 25 امروز ۱۹:۳۹:۰۰
بیتا
U.S.A.BOX-OFFICE 54 امروز ۱۳:۰۹:۱۵
پرنسس
Death Note 20 دیروز ۲۲:۰۶:۳۵
master of puppets
مطالعه‌ی گروهی کتاب 20 دیروز ۲۱:۳۱:۳۷
گروبيچ گريدي
گفتگو با مدیران سايت 1520 دیروز ۲۱:۱۱:۰۷
بیتا
جام جهانی 2010 708 دیروز ۲۰:۴۴:۵۴
evil girl
ایفای نقش
عنوان # آخرین ها
دخمه‌ي خونين ( ليستِ انتظار ) 30 ۱۵:۰۷:۱۶ جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
دیوید پاتر
گفتگو با ناظرین آغاز داستان 158 ۱۵:۰۱:۲۶ جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
دیوید پاتر
انتظارات شما از ایفای نقش 34 ۱۴:۳۵:۲۳ جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
گروبيچ گريدي

تابلو اعلانات انجمن

* برای ارتقاء سطح کیفی کتاب‌خوانی در طرح مطالعه گروهی شرکت کنید. شما می‌توانید با ایجاد بحث‌های کاربردی در زمینه‌ی کتاب معرفی شده به درک عمیق‌تری از آثار ادبی دست یافته و در پی‌ آن به تقویت قوه‌ی تحلیل خود کمک فراوانی کنید. ما تلاش می‌کنیم این فرصت را در اختیار شما قرار دهیم پیمودن این مسیر با شماست؛ بنابراین فرصت شرکت در این طرح مفید را از خود دریغ نکنید.

* شما می‌توانید با شرکت در گروه ترجمه و با ترجمه‌ی کتاب‌های داستانی در ترجمه‌ی آثار ادبی سهیم باشید. لذا در صورتی که زمان کافی و زمینه‌ی لازم برای شرکت در این گروه را دارید می‌توانید از اینجا برای ثبت نام در گروه مترجمان سایت اقدام فرمایید.

* با توجه به اینکه در انجمن داستان‌های متعددی توسط کاربران محترم منتشر می‌شود، بر آن شدیم که گروه ویراستاران سایت را که پیش از این به طور غیر رسمی فعالیت می‌کرد به شکلی هدف‌مندتر و با اهداف برنامه‌ ریزی شده در اختیار کاربران قرار دهیم. شما می‌توانید برای عضویت در گروه ویراستاران از اینجا اقدام فرمایید.

* کاربران محترم می‌توانند برای گپ و گفتگو به چت باکس سایت مراجعه کنند.

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان



(1) 2 »


غار فلاکت!
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
داستان طنز برگرفته شده از Demonata
تاریخ داستان اواخر کتاب رستاخیز اتفاق میفته...

------------------------------------------------------------
شیرینی این پیروزیِ سخت به دست آمده فقط دو ثانیه دوام می آورد. شاید سه ثانیه. نه، حالا چهار ثانیه. نهایتاً پنج ثانیه. ولی بعد ضد حال می خورند. تخت سنگ ها دوباره شروع به تپیدن میکنند. نورهایی مثل دیسکو بیرون می زند و آهنگ تندی شروع به نواختن می کند و همه با هم شروع به رقصیدن می کنند.
درویش با آب دهانی که از شبح ها قرض گرفته بود موهایش را سیخ میکند و وسط جمع شروع به چرخیدن میکند. اما هنوز ناراحت است که چرا یونی را کشته است.
«آخ!» کرنل به یکی از استال...اتصال...اکتمیت؟... اه... به یک چیز V شکل برخورد میکند.
آرتری دستهایش را روبه روی هم گرفته و دهان هایش مدام تکان میخورند. انگار دعوای خانوادگی پیش آمده و بحث بالا گرفته است. گرابز سعی میکند بیل-ای را آرام کند که اکنون یک میکروفون برداشته و انگشتانش را می پیچاند و رپ میخواند.
لرد لاس مثل همیشه غمگین و افسرده گوشه ای بق کرده و بین زمین و هوا فقط تماشا میکند. اینبار تصمیم میگیرد کار گرابز را یکبار برای همیشه تمام کند.
گرابز وسط جمعیت ایستاده و خیلی ترسیده است. همه دورش جمع می شوند. لرد لاس به وسط معرکه می آید و روبروی او قرار میگیرد.
گرابز با خودش فکر میکند :«دیگه آخر خط من رسیده. فقط خدا کنه لرد لاس کارم رو زودتر تموم کنه حوصلم سر رفت.»
لرد لاس با لبخندی غمگین میگوید :«گروبیچ گریدی میخام انقدر زجرت بدم که اشکت در بیاد.»
برانابوس فریاد می زند :« نه گرابز... طلسم یادآوری رو بخون...»
گرابز خیلی با خودش تقلا میکند. نیمی از وجودش می گوید از اینجا فرار کند و به دورترین نقطه دنیا سفر کند و با خوبی و خوشی زندگی کند. اما یاد دوستانش می افتد و تصمیم میگیرد بماند و طلسم را بخواند.
کلماتی را به زبان می آورد که خودش هم نمی داند چیستند و از کجا می آیند. اختیار هیچ کدامشان دست خودش نیست. بعد از چند ثانیه به خاطرات گذشته اش بر میگردد.
توی مدرسه ایستاده و دوستانش دورش را گرفته اند. یکی از آنها سیگاری جلو می آوردو با صدایی تو دماغی می گوید :«داش یه پک بزن صفا کن...»
خاطره ی اشتباه! کمی جلوتر می رود...
توی اسلاتر. هنوز در شوک به سر می برد. هنوز نتوانسته با خودش کنار بیاید که آیا شیطان واقعی بود یا عروسکی. ناگهان بو جلویش ظاهر می شود و با عصبانیت می گوید:«پسره ی بزدل بدبخت ترسوی بی عرضه ی خنگ خیالاتی زبون نفهم.»
گرابز همینطور به بو خیره شده و بعد از چند ثانیه با ترس و لرز می گوید :« تو کار دیگه ای نداری که بکنی؟»
بو جلو می آید و میگوید :«چرا...» و شروع به کتک زدن گرابز میکند.
باز هم اشتباه! کمی جلوتر می رود...
هواپیما. از خواب می پرد و میبیند یونی کنارش نیست. هواپیما شروع به لرزیدن میکند. چند بار توی هوا غلط میزند. یکی از بالهایش جدا می شود و در آسمان پرت میشود. دود سیاهی همه جا میپیچد. صدای خلبان می آید :«چیزی نیست. اصلاً نترسید. چند تا دست انداز بود که با موفقیت از توشون رد شدیم.»
همه خیالشان راحت می شود و شادی میکنند. اما ناگهان صدای جیغی می آید. هیکلی سرخ قلمبه قلمبه بامارهایی که توی سینه اش فیش فیش میکنند جلو می آید. اما پا ندارد. از توی هوا با گوشتهایی که بجای پا از بدنش آویزان است می آید :«گروبیچ؟ تو همه جا هستی؟»
گرابز احساس می کند دل و روده اش به هم می پیچند و مارهایی توی شکمش چنگ می اندازند. بعد منتظر می ماند تا لرد لاس کارش را همینجا تمام کند و کار به جاهای باریک نکشد. اما نگران یونی است. سر لرد لاس فریاد می کشد :«با یونی چیکار کردی لعنتی. اگه یه مو از سرش کم شده باشه خرخره ات رو میجوم.»
درهمین حین یونی از پشت سر لرد لاس می آید و یک بچه را می بوسد. بچه خشک و بعد خاکستری می شود و مثل پودر به زمین می ریزد.
گرابز فریاد می زند :« نه یونی فرار کن! اون یه ارباب شیطانیه.»
یونی اهمیتی نمیدهد و به کارش ادامه می دهد. جلو می رود و یک مرد را می بوسد و مرد خشک و بعد خاکستری و پودر می شود. بدون توقف یکی یکی همه ی مسافران را بوس می کند و همه به خاکستر تبدیل می شوند.
گرابز با نا امیدی ناله می کند :« یونی خواهش می کنم. این آخرین فرصته. جون خودتو نجات بده.»
یونی به بغل لرد لاس می رود و او را هم می بوسد.

«لعنتی خسته شدم دیگه!» این را لرد لاس فریاد می زند.
گرابز ناگهان از خواب مغناطیسی بیرون می پرد و میبیند هرچی شیطان در دنیا بوده وارد غار شده و با موزیک پانک در حال رقصیدن هستند.
لرد لاس هر هشت بازویش را جلو می آورد تا گرابز را بگیرد و نابود کند.
گرابز کاملاً ناخواسته، بدون اینکه هیچ دخالتی داشته باشد، یک بشکن می زند و هر هشت بازوی لرد لاس قطع می شوند. با یک بشکن دیگر آهنگ قطع می شود. یک بشکن دیگر می زند و نورهای رنگی خاموش می شوند. کم کم از این کار خوشش می آید و شروع به دودستی بشکن زدن می کند. همینطور که ترق تروق بشکن راه انداخته همه ی شیاطین تکه پاره می شوند و به گوشه ای می افتند.
کم کم همه جا خلوت شده و تنها کسی که هنوز می رقصد درویش است. در گوشه ای برانابوس دیده می شود که با سرعت در حال دویدن به حالت دایره وار است. گرابز فریاد می زند :«برانابوس؟!»
برانابوس یک لحظه متوقف می شود و در جوابش می گوید :« تند بدو؟» و دوباره شروع به دویدن می کند.

پیام زده شده در: ۷:۵۹ چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


از زبان دختران نمرده!
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
والله زمان ما اصلاً این طور نبود. ما از نیروی طبیعت استفاده میکردیم و جادو میکردیم. دختران در سنین خیلی پائین ازدواج میکردند. شبها درست بعد از غروب خورشید خاموشی و با طلوع خورشید بیدار باش بود.
خانه ها و ساختمان ها انقدر بزرگ و مستحکم نبودند. ماشین و موتورسیکلت و بالگرد و جت میگ-29 اصلاً به این فراوانی دیده نمیشد. جاده ها انقدر مهندسی ساز و دقیق و استاندارد ساخته نشده بودند و تنها راه های ارتباطی ما از بین کوهها و دریاها بود.
1600 سال پیش هیچ چیز انقدر پیشرفته نبود. امروزه کامپیوتر بوجود آمده که من به کمک خاطرات بیل-ای دارم آموزش آی تی و آی سی دی ال می بینم. صنعت کامپیوتر انقدر پیشرفت کرده که هکرهای نسل جدید حتی به تک تک بایوس های سخت افزار دسترسی دارند. در صورتی که دوران زندگی هیچ کس از کامپیوتر چیزی نمی دانست.

پیام زده شده در: ۲۱:۱۷ پنجشنبه ۴ تیر ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: غار فلاکت!
ژنرال
عضو شده از:
۲۱:۰۶ پنجشنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۷
از قعر جهنم سوزان
گروه:
كاربران عضو
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 596
سطح : 22; درصد این سطح : 37
پست/روز : 106 / 534
روز/پست : 198 / 2667
آفلاین
جالب بود. مخصوصا اولیش. خوشم اومد. به نظرم طنز خوبی داشت و بیشتر نکات را رعایت کرده بود. تونستی بازم از اینا بذار.

اما این دومیش چی بود؟ بد نبود. ولی ای کاش طولانی ترش می کردی. بامزه تر می شد.

موفق باشی

پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ پنجشنبه ۴ تیر ۱۳۸۸
_________________
این نیز بگذرد...
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: غار فلاکت!
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۱۹:۰۲ سه شنبه ۲ تیر ۱۳۸۸
از Never Land
گروه:
كاربران عضو
پیام: 550
سطح : 21; درصد این سطح : 57
پست/روز : 102 / 514
روز/پست : 183 / 1798
آفلاین
اگه وقت كردي بازم از اينا بساز! كي از خنديدن بدش مياد؟!
كرنل راست مي گه.دوميشو بايد طولاني تر ميكردي.با اوليش رابطه ي به خصوصي نداشت.

پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ پنجشنبه ۴ تیر ۱۳۸۸
_________________
Open in new window
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: غار فلاکت!
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
ممنون.
دومی طولانی تر بود اما بقیش زیاد خنده دار نبود. بعضی چیزا وقتی طولانی میشن بی مزه میشن.
بازم میزارم چشم ^_^

پیام زده شده در: ۱۰:۴۲ جمعه ۵ تیر ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: غار فلاکت!
ژنرال
عضو شده از:
۱:۲۹ سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۷
از دوزخ
گروه:
كاربران عضو
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 555
سطح : 21; درصد این سطح : 66
پست/روز : 103 / 516
روز/پست : 185 / 2475
آفلاین
اين داستانت هم خيلي قشنگ

خيلي خوب مي توني نكات طنز رو در داستانت بياري و از اونا در
جا هاي مناسب استفاده كني به نظر من قسمتي كه گروب زشروع به بشكن زدن مي كنه و قسمت اخر كه برنابوس شروع به دويدن مي كنه خيلي جالب وخنده دار بودن

توصيفاتت هم خيلي قشنگ بودن


موفق باشيد

پیام زده شده در: ۲:۲۰ سه شنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۸
_________________
ما می‌دانيم چه هستيم , ولي از اين كه چه خواهيم شد بی‌خبريم.
هملت, پرده‌ی چهارم, صحنه پنج

We know what we are,but
know not what we way be.
Hamlet.Act IV.sc.5

انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: غار فلاکت!
شاهزاده ی اشباح - ارباب شبحواره
عضو شده از:
۱۷:۴۳ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۸۷
از قبرستون!
گروه:
كاربران عضو
ايفاي نقش
شیاطین
پیام: 786
سطح : 25; درصد این سطح : 27
پست/روز : 121 / 606
روز/پست : 262 / 2752
آفلاین
خيلي خول لود داستانت فقط من فكر ميكنم اگه يكم بيشتر از توضيح و توصيف استفاده كني هيلي داستانت بهتر ميشه. (البته اينو هم در نظر بگيريم كه توصيفات و توضيحات عالي بود) اما يكي دو جا ديدم توصيفاتت بكم كم شده بود با ايت كه هنوز حد متعادل خودشو رعايت كرده بود. با اين هم كه وقتي يه داستان بدون اين كه موضوع خاص يا جالبي توش داشته باشه طولاني و يك تواخت باشه خسته كننده ميشه موافقم! به نظرم جا هايي كه داستانت خنده دار شده بود درست داستان رو كنترل كرده لودي كه ار موضوع اصلي خارج نشه. تبريك ميگم. خيلي داستانت خوب بود. به نظرم همينظوري ادامه بدي ببه نوشتن داستانت آخرش داستان خوبي از آب در مباد. موفق باشي....

جسيكا

پیام زده شده در: ۳:۵۱ سه شنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۸
_________________

« هوررررا... اسپانیا قهرمان شد! »

انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: غار فلاکت!
شبح یار - شبح زن
عضو شده از:
۱۶:۳۰ یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۷
گروه:
كاربران عضو
پیام: 149
سطح : 11; درصد این سطح : 26
پست/روز : 0 / 256
روز/پست : 49 / 1217
آفلاین
اینم مثل سیرک عجایبت خوب بود دیگه از این مدل داستانها نداری؟


با سلام
دوست عزیز جهت بالا بردن سطح کیفیت و محتوا سعی کنید از زدن پست های تک خطی (هر چند برای حمایت از و تشکر از کسی) خودداری کنید. در این صورت هم شما به عنوان یک کاربر فعال با پست های مفید شناخته می شید هم به قوانین احترام گذاشتید و به ما هم کمک کرده اید.
خیلی ممنون
توفیق رفیق راهتان باد
AMItheWise

پیام زده شده در: ۱۱:۵۶ سه شنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۸

ویرایش شده توسط AMI the Wise در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۲ ۲:۱۷:۳۶
_________________
.............................................
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: غار فلاکت!
شاهزاده ی اشباح - ارباب شبحواره
عضو شده از:
۱۲:۳۲ سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۷
از جهنم با شنگو
گروه:
كاربران عضو
ايفاي نقش
انسان‌ها
پیام: 853
سطح : 26; درصد این سطح : 17
پست/روز : 125 / 629
روز/پست : 284 / 2976
آفلاین
خوب بود. می تونی مثله دارن شان بشی.
البته باکمی تمرین.
ممنونم.
موفق باشید.

پیام زده شده در: ۱۵:۱۳ یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۸
_________________
ارزش هر انسان به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن داره.
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: غار فلاکت!
ژنرال
عضو شده از:
۱۸:۵۰ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۷
از قبرستان گری
گروه:
كاربران عضو
ايفاي نقش
شیاطین
پیام: 604
سطح : 22; درصد این سطح : 50
پست/روز : 107 / 537
روز/پست : 201 / 2731
آفلاین
واقعا قشنگ بود. هی همین طور یداشتم می خندیدم که خوانواده به عقلم شک کرد رسما! به نظر من طنز نویس خوبی هستی و می تونی تو بخش طنز نویسی ایفای نقش حسابی فعالیت داشته باشی. می گم بیا عین بچه خوب از جلد اول تا اخرشو بزار بخندیم دیگه!

ولی من عاشق اونجاش بودم که هی بشکن زد و خوشش اومد!

من بازم سر می زنم. توصیفاتترو هم کمی بیشتر کنی عالی میشه!

پیام زده شده در: ۲۰:۰۳ سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۸
_________________
boycott!


بلاگم

انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: غار فلاکت!
ژنرال
عضو شده از:
۲۲:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۸۷
از Far From Here
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
ايفاي نقش
انسان‌ها
پیام: 640
سطح : 23; درصد این سطح : 9
پست/روز : 110 / 552
روز/پست : 213 / 3517
آفلاین
خب داستان جالبی بود! از بقیه داستانهایی که نوشتی به نظرم بهتره بود! خوبه که تقریبا حوادض مهم مجموعه رو با هم مخلوط کردی!
چند قسمتش به نظرم جالب بودن :
یک اونجایی که از بشکن زدن خوشش اومد و 2 دستی شروع به بشکن زدن کرد !
یکی هم تیکه ای که در مورد سیخ کردن موهای درویش بود!:دی
ولی خب ، یک قسمت از داستانت رو نفهمیدم ، اول گفتی که گروبز مشغول آرام کردن بیل -ایه و بعد گفتی که گروبز وسط جمعیت ایستاده و میترسه! به نظرم من این دو قسمت با هم ارتباط ندارند! یک طوری درستشون کن!
ولی در کل داستان خوبی بود! بازم بنویس!
موفق باشی!

پیام زده شده در: ۳:۲۹ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: غار فلاکت!
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۹:۵۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
از نوک قله
گروه:
كاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم ارشد
ايفاي نقش
انسان‌ها
ویراستار
پیام: 447
سطح : 19; درصد این سطح : 61
پست/روز : 93 / 465
روز/پست : 149 / 1630
آفلاین
سلام؛ سلام و ممنون از نظراتتون دوستان عزیز.

راستش، فکر نکنم با کاری که با این کردم بشه همه ی کتابها رو ادامه بدم، چون تقریباً به قول "گرتلدا گریدی" عزیز همه ی اتفاقات مهم رو (تا رستاخیز) با هم ترکیب کردم.

اما کاری که دوست خوبم "کنتس مونسرت" پیشنهاد کردن رو تقریباً دارم با حماسه ی دارن شان می کنم (که از لینک اول توی امضام میتونید بهش دسترسی پیدا کنید).

شایدم بقیه ی کتابهای این مجموعه رو (از رستاخیز شیطانی) به بعد به همین بلا دچار کردم! کسی چه می دونه؟!
اما فعلاً متأسفانه درگیرم...

با تشکر فراوان
-آرمان-

پیام زده شده در: ۷:۳۱ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
_________________
Keep it Real
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: غار فلاکت!
نیمه شبح - نیمه شبحواره
عضو شده از:
۵:۴۶ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۷
از جزیره بین واقعیت و تخیل
گروه:
كاربران عضو
پیام: 387
سطح : 18; درصد این سطح : 32
پست/روز : 0 / 433
روز/پست : 129 / 2717
آفلاین
سلام
جالب بود ، فقط چرا ديگه نمي نويسي ؟‌
اون ور هم نمي نويسي ؟‌
بابا ما به خنده نياز داريم ( البته من به طور عادي هر وقت ميام سر اين سايت مي خندم ، نمي دونم چرا )
متظر داستان هاي زيبات هستم

پیام زده شده در: ۲:۳۵ پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۸
_________________
بهتره همیشه حقایق فرضیه ها رو کنار بزنن تا اینکه فرضیه ها حقایق رو نقض کنن.
شرلوک هلمز
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: غار فلاکت!
شبح - شبحواره
عضو شده از:
۱۴:۳۷ جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
از آسمان گو كه زمين دلگير است...
گروه:
كاربران عضو
مترجم مقدماتی
پیام: 512
سطح : 20; درصد این سطح : 88
پست/روز : 198 / 497
روز/پست : 170 / 1225
آفلاین
پسر سر خوندن غار فلاك اونقدر خنديدم كه بابام و مامانم مشكوك شدن چي دارن مي خونم كه اينقدر مي خندم! امروز سر زنگ فيزيك با مجتبي اينقدر به غار فلاكت خنديديم كه نز ديك بود معلم قاطي كنه !منم كه اصلا نمي تونستم جلوي خندم رو بگيرم تا معلم پشتش رو مي كرد به من شروع مي كردم به خنديدن خلاصه خيلي خنده بود بقيش رو هم كه خودت ميدوني آرمان جان از اين به ذهم رسيده و وقتي براي مجتبي اونايي كه توي ذهنم بود گفتم داشت از خنده مي مرد چاكر آقا آرمان !

پیام زده شده در: ۱۷:۰۷ شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۸
_________________
استيو لئوپارد قديم!


Open in new window
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: غار فلاکت!
نیمه شبح - نیمه شبحواره
عضو شده از:
۱۶:۳۶ دوشنبه ۶ مهر ۱۳۸۸
از كارشري ويل
گروه:
كاربران عضو
پیام: 317
سطح : 16; درصد این سطح : 64
پست/روز : 78 / 391
روز/پست : 105 / 1063
آفلاین
خیلی قشنگ بود من که از خنده روده بر شدم
بازم از اینا بذار
ممنون میرا



میرا جان اینگونه پست ها تک خطی محسوب می شن. در پست هایت توضیحات بیشتری بده و نقاط مثبت و منفی داستان رو بیشتر ذکر کن تا به نویسنده هم کمک کنه. در صورت تکرار اینگونه پست ها بدون اخطار پاک می شن.
با تشکر- کرنل فلک

پیام زده شده در: ۱۹:۱۷ شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۸
_________________
Open in new window
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال






شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید

[جستجوی پیشرفته]