<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>طرفداران دارن شان :: انجمن</title>
    <link>http://www.darrenshanfans.ir/</link>
    <description>در ایران :: ماژول انجمن های برنامه مدیریت محتوای زوپس</description>
    <lastBuildDate>Wed, 10 Mar 2010 08:40:47 -0000</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss/</docs>
    <generator>CBB 3.08</generator>
    <category>انجمن ها</category>
    <managingEditor>darrenshanist@gmail.com</managingEditor>
    <webMaster>darrenshanist@gmail.com</webMaster>
    <language>fa</language>
        <image>
      <title>طرفداران دارن شان :: انجمن</title>
      <url>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/images/xoopsbb_slogo.png</url>
      <link>http://www.darrenshanfans.ir/</link>
      <width>92</width>
      <height>52</height>
    </image>
            <item>
      <title>پاسخ به: ««« درخشش زندگي در دستان مرگ »»» [توسط saghar_s]</title>
      <link>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2579&amp;forum=97</link>
      <description>ماجراجویانه  (The Adventure ):: ««« درخشش زندگي در دستان مرگ »»»&lt;br /&gt;
رتسی با تعجب به اعمال و رفتار ورجیل خیره شده بود و حرکتی نمی کرد. اما نمی توانست اجازه بدهد جنگ این گونه تمام شود.&lt;br /&gt;به همین راحتی؟؟؟ ما عقب نشینی کنیم؟؟؟؟ هرگز!!&lt;br /&gt;به سمت دن برگشت و با صدای بلند گفت: دستور ورجیل رو فراموش کن. ما بیکار نیستیم که پس فردا به خاطر خون خواهی اون دوباره جنگ راه بندازیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فریادی کشید و دستش را به سوی ارتش تکان داد. بلند فریاد زد: با شکست خوردن نئو کار ما تموم می شه! همه به سوی قلب سپاه!&lt;br /&gt;سیه ساران که با حرفهای رتسی به پیروزی امیدوار شده بودند، قدرتی دوباره یافتند. سپاه نظم خود را باز یافت و دوباره شروع به ضربه زدن به دشمن کرد. دن به سمت محل شکست خوردن سارگراس رفته بود تا شاید بتواند با آخرین تکنیکهایی که آموخته بود به نحوی مدیو را از میدان به در کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رتسی سوار بر مادیانش به سرعت به سمت قلب سپاه پیش می رفت. شمشیرش را مقابل خود گرفته بود تا از ضربه های پی در پی جادو در امان بماند. در میان آن همه هیاهو و فریاد و شیون، بدن غمزده ی سپیریا را دید که روی جسد نمیه جان نئو خم شده بود. کنارشان هم یک شفاگر در حال آماده کردن معجونی برای بهبود بخشیدن به زخم نئو بود. سپیریا با شنیدن صدای سم اسب رتسی سرش را بالا گرفت. نفرت و غروری که در چشمانش مشاهده می شد اکنون جای خود را به یاس و ناامیدی داده بود. رتسی پوزخندی به لب آورد.... منتظر بود تا سپیریا تیری پرتاب کند. اما او هیچ نکرد. رتسی موهایش را از چهره اش کنار زد و به دقت تمرکز کرد... دیگر برایش مهم نبود نشانه ی ششم روچ کدام ابلهی است، فقط می خواست فاتح این نبرد، او باشد. صدایی از کسی بر نمی خاست. سکوت. سپیریا تکان نمی خورد. رتسی شمشیرش را از نیام برکشید و با تمام قدرت به سمت نئو پرتاب کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای فریاد سپیریا ناامیدانه در فضا پیچید و به دنبالش آه نئو و پوزخند جاودانه ی رتسی. سپیریا خودش را برای حفظ نئو روی او انداخته  بود، اما شمشیر رتسی آنچنان بلند بود که از بدن او هم گذشت و بدن نئو را شکافت. کار بالاخره تمام شده بود....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمی آن طرف تر، دن رتسی از پشت به سمت مدیو حمله ور شدمدیو ضعیف تر از آن بود که بتواند جاخالی بدهد اما سپری ساخت و جادوی او را به سمت خودش برگرداند. دن جاخالی داد و دوباره تلاش کرد. مدیو این بار با خشم و غضب فریادی کشید و جادویی از سه طرف بر او روانه ساخت. سپس عصایش را به زمین زد و ناپدید شد. دن نتوانست در مقابل جادو ها مقاوت کند، هیچ سپری نمی توانست در مقابل آن جاتدوی قردمتند مقاوت کند. در دلش لعنتی به پسر عمویش فرستاد، او بود که وادارش کرد از فرمان ورجیل پیروری نکند! اما دیگر فایده ای نداشت. او هم باید به عنوان قربانی دوم جنگ گروه تاریکی جان می باخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رتسی از روی اسبش به سمت نئو پرید. شمشیر عزیزش را از بدن سپیریا بیرون کشید و نئو را که تقریبا در حال جان دادن بود نگاهی کرد. پوذخندی زد و با لحنی تمسخر آمیر گفت، همین جا بمان تا در آغوش معشوقه ی عزیزت بمیری! خون شمشیر را با لباس نئو پاک کرد و دوباره روی اسبش پرید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناگهان مدیو جلویش ظاهر شد و افسون قدرتمندی را به سمتش روانه کرد. رتسی فقط شمشیرش را بالا گرفت تا از خودش دفاع کند. لبه ی آینه مانند شمشیرش، افسون را به سمت مدیو باز گرداند اما افسوس که به او آسیبی نرساند. رتسی فریاد زد: اون قدر شرف نداری که بایک جادوگر بجنگی؟؟&lt;br /&gt;مدیو  ستیزه جویانه پاسخ داد: تو چه طور؟؟؟ آن قدر غیرت نداری که بر داغدیده ای شمشیر پرتاب نکنی؟ حالا مواظب خودت باش، هر جا بروی جادوی من دنبالت خواهد کرد.... نفسی عمیق کشید و ترانه ای را به آرامی خواند. زمین و آسمان تیره و تار شد و نور عظیمی از میان آن به سوی رتسی روانه شد. هیچ اتفاقی نیفتاد. رتسی بلند خندید. اما مدیو فقط به او خیره شده بود....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرام و با قدرت زمزمه کرد: برو و ببین که چطور دست سرنوشت برایت مرگ را رقم می زند.....&lt;br /&gt;</description>
      <pubDate>Wed, 10 Mar 2010 08:06:25 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2579&amp;forum=97</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: چي ميشه اگه بفهمي ستاره ي دنباله داري که با ديدنش آرزو مي کني يه هواپيماست؟ [توسط    میترا ]</title>
      <link>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3008&amp;forum=58</link>
      <description>داستان کوتاه:: چي ميشه اگه بفهمي ستاره ي دنباله داري که با ديدنش آرزو مي کني يه هواپيماست؟&lt;br /&gt;
مرتبه ی قبلی که به این داستان پرداختم آنقدر در بحر جمله ی اولیه اش مستغرق بودم که نتوانستم هشیاری ام را حفظ کرده و روی اصل کار نظر بگذارم. این بود که این داستان از نگاه تحلیل گرانه دور ماند اما از آنجا که نمی توانم به هیچ داستانی نگاه تحلیل گرایانه نیاندازم (مگر اینکه ...) دوباره داستان شکارچی بزرگ را به نقد می نشینم. &lt;br /&gt;اما در تحلیل این داستان دو دیدگاه دارم ، نگاه اول نگاه میترای ساده ساز است و نگاه دوم نگاه میترای تحلیل گر ... &lt;br /&gt;میترای ساده ساز کل داستان را یک مرتبه معنی می کند ( مثل معنی شعر در کلاس ادبیات فارسی!!) و میترای تحلیل گر هم که همان چیزهایی را می گوید که همیشه می گوید که در عین یک مدلی بودن در مورد هر کاری تفاوت دارد. فقط امیدوارم که کل نظرم در یک پست  جا بشود. شما هم دعا کنید... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چي ميشه اگه بفهمي ستاره ي دنباله داري که با ديدنش آرزو مي کني يه هواپيماست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قالب: بزرگسال   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  ( این یعنی قبل از خواندن این داستان مطمئن شوید که با دید یک بزرگسال به قضایا نگاه خواهید کرد و از دیدن پلشتی ها و حال به هم زدنی های رئال در این داستان فانتزی مشمئز نمی شوید) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متناسب برای: تمام کسانی که خود را بزرگسال می پندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(این یکی هشدار است یعنی که یادتان باشد که باید مثل یک بزرگسال عاقل و بالغ به داستان نظر کنید. )  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب جوابهای زیادی برای این سوال وجود داره. هر کسی در هر شرایطی ممکنه هر تصمیمی بگیره، اما این که کدوممون، کدوم تصمیم رو می گیریم سرنوشتمون رو می سازه. بعضی ها می گن از اون به بعد با دیدن هواپیما آرزو می کنم؟ بعضی ها می گن منتظر می مونم تا یک ستاره ی دنباله دار دیگه ببینم؟ بعضی ها می گن دیگه آرزو نمی کنم. اما داستان ما چیز دیگه ای میگه-که لحنش کم کم از عامیانه به کتابی میل می کنه!-:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(اشاره به وجود سه دسته ی متفاوت در تصمیم گیری مقابل رویارویی با مسائل زندگی است . &lt;br /&gt;دسته ی اول کسانی هستند که از روی طبع سهل می گیرند و می گویند شهاب اگر نبود با دیدن هواپیما آرزو می کنیم و خوشیم. &lt;br /&gt;دسته ی دوم کسانی هستند که گمان بر این دارند که باید منتظر فرصت های واقعی با پیش فرض های از پیش تعیین شده ماند &lt;br /&gt;دسته ی سوم کسانی هستند که نمی شود پفکشان را بخوری و بعد بروی سر کوچه یک پفک دیگر برایشان بخری ، بلکه همواره پفک خودشان را می خواهند!!! ) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی بود و یکی نبود. اون یکی که بود یه بنده خدائی بود به اسم چَقِل میرزا. اون یکی هم که نبود من بودم که بعد از نوشتن این داستان می خواهم بروم پیش او و نظرش را در مورد داستانم بپرسم، هرچند این حرف ها آنقدرها هم مهم نیستند، چون ربطی به شما ندارند. پس یک راست می رویم سر اصل مطلب:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(این یعنی روای ماجرای چقل میرزا را از اول نمی دانسته و شرح ماوقع را از زبان خود او شنیده است. این هم که می گوید ربطی به شما ندارند منظورش این نیست که بی ادبی بکند و بگوید به توچه ؟؟ بلکه می خواهد بگوید که می خواهد از حواشی دوری کند و اصل ماجرا را به شما خوانندگان عزیز انتقال دهد ) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر می آمد از دیدگاه غیر زیباشناسانه، چقل میرزا جزء دسته ی ضد عقل سلیم ها نیست و دچار خودسالاری ارتودوکس گرایانه است، اما حقیقت امر این بود که جاهل تر از خودش وجود نداشت، که البته خودشان خودشان را سندیکای قلاشان مسلوک می دانستند که این امر معطوف به واقعیت نیست و مایه گرفته از تخیل من است. از این حرف ها هم که بگذریم، هر چند به شما ربط دارند، به اصل موضوع می رسیم که یکی از اتفاقاتی است که برای چقل میرزا افتاد و من وقتی خواستم بنویسمش کلی خندیدم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(یعنی چقل میرزا آدم احساساتی نبود و عقل سلیم را سرلوحه ی امور می دانست. یعنی اینکه خودش را خیلی قبول داشت و  فکر می کرد هر چه او می گوید درست است. (ارتدوکس یک کلمه ی یونانی به معنای عقاید درست است، قلاش به معنی حیله گر و زیرک ، مسلوک در اینجا به معنای عادی است ،معطوف هم که همان عطف است و معطوف به واقعیت نیست یعنی واقعی نیست و از تخیل من (روای) نقل شده است. ) دوباره اشاره کرده که یعنی حواشی پیرامون چقل میرزا زیادند و روای می خواهد از بین آنها یکی را انتخاب کند و قصه اش را برای خواننده بگوید) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان این بود که چقل میرزا یک روز که هوا ابری بود از خانه بیرون زد که دید همه ی مردم در حال نظاره ی اویند. - که البته قابل به ذکر است که این مسئله که شخصیت داستانم از خودم محبوبیت بیشتری بدارد خارج از تحملم است و مسلماً باید آخر این داستان چقل میرزا را بکشم. - اول اهمیتی نداد و گفت حتماً چون کمی موهایم آشفته اند و لباس هایم ژولیده اند و بر رویم پر از چرک و کثافت است و ناخنهای بلندی دارم و گیوه هایم جرواجره شده اند و خیلی مضحک راه می روم و با خودم حرف می زنم و می خندم، ملت کمی تعجب کرده اند، اما وقتی دید زیادی غیر طبیعی دارند همه نگاهش می کنند، سرش را بالا آورد تا ببیند واقعاً جریان از چه قرار است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرش را که بالا آورد تا ببیند واقعاً جریان از چه قرار است شانزده نفر آدم را دید که روبرویش در حال آمدن بودند. بعد سرش را برگرداند تا ببیند پشت سرش واقعاً جریانی از قرار هست یا نه، که پانزده آدم را دید که روبرویش در حال رفتن بودند. این شانزده پانزده نفر آدمی که در حال آمدن و رفتن بودند همه ی کسانی بودند که در کل در حال آمدن و رفتن بودند، اما همه شان متوجه ی نور زردی که خدا می داند از کجا داشت می تابید به کله ی چقل میرزا شده بودند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(یعنی اینکه چقل بدلباس چرک و چیقیل داشت تو خیابون راه می رفت که دید همه دارن نگاش می کنن اولش فکر کرد به خاطر سر و ریختشه اما بعد دید هوارتا آدم که از روبرو دارن می آن و هوار تا آدم که از پشت سرش و خوب راه معمولی شون رو می رن و در اصل به خاطر اون نیست که دارن از عقب سرش و جلوی سرش می آن، اما توجه همه شون به کله ی چقل جون جلب شده ) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کله ی بی مخ و کثیف و ژولیده ی چقل میرزا که خدا می داند از کجا داشت رویش یک جور نور عجیب می تابید کم کم شفاف تر و شفاف تر شد تا این که حسابی شفاف شد. شانزده پانزده نفر -که از این به بعد برای اختصار شانپازه نفر می گویم، چون حوصله ی نوشتن ندارم- از ترس جیغ زدند و همه گی فرار کردند، که چقل میرزا ماند و خودش تنها با نوری که به کله اش می تابید. سرش را بالا برد -از قبل هم بالا تر برد- و به آسمان نگاه کرد که آن نور عجیب کذایی چشمانش را سوخت. یک صداهای مهیب شوت شوتی مانندی می آمد و نور شدیداً به چقل میرزا می تابید و او هاج و واج مانده بود که این صداهای مهیب شوت شوتی مانندی که می آیند و نوری که شدیداً به کله اش می تابد چیست؟ همین طور که داشت تعجب می کرد و هاج و واج مانده بود که این صداهای مهیب شوت شوتی مانندی که می آیند و نوری که شدیداً به کله اش می تابد چیست، نور شدیداً تر به کله اش تابید و تقریباً کله اش را سوزانید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(یعنی اینکه به بالای سرش نگاه کرد و دید که یه نوری به وسط کله اش می تابه که صدای شوت شوتی می ده و داره سرش رو می سوزونه ) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چَقِل میرزا احساس سبکی کرد. نمی دانست اینطور احساس می کند یا اینطور واقعی اتفاق می افتد، اما داشت از زمین بلند می شد. داشت به طرف نور می رفت. ترسید و به امید کمک به این طرف و آن طرف نگاه کرد اما آن شانپانزه نفر کیلومترها از آنجا دور شده بودند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه نور چقل میرزا را حسابی بالا برد و بعد یک دریچه باز شده بود که چقل میرزا را داخل کشید و به داخل خود فرو برد و چقل میرزا به درون آن رفت. و بعد در بسته شد و معلوم شد که چیز گرد و بزرگ و... خیالتان را راحت کنم یک سفینه ی فضایی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه این شد که سفینه چقل میرزا را برد و رفت و آن شانپانزه نفر که -معلوم شد اصلاً کیلومترها از آنجا دور نشده اند و فقط قایم شده اند از ترس اینکه... معلوم نیست از چی ترسیده بودند؟- هاج و واج مانده بودند -عین قبلاً های چقل میرزا- که این چیز گرد و بزرگ و... خیال آنها را هم راحت کنم، آن سفینه ی فضایی چرا آمده است اینجا؟ چرا آمده است اینجا چکار کند؟ و چرا آمده است اینجا چکار کند و به کجا چنین شتابان با چقل میرزا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(سوالشون این بود که سفینه چرا اومده اینجا و داره چقل میرزا رو کجا می بره) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن شانپانزه نفر چندین روز دنبال چقل میرزا گشتند و منتظرش شدند -یادم رفته بود بگویم باهاش نسبت فامیلی داشتند- و هاج و واج همانطوری ماندند -خیلی خوب مچم را گرفتید نسبتی باهاش نداشتند فقط خواستم به داستان ربطشان بدهم- که این چقل میرزا کجا رفته و چرا رفته و چگونه رفته و چرا نمی آید و چرا بیاید و چگونه بیاید و بیاید چکار کند؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(یعنی اینکه شانپانزه ها با چقل جون نسبتی نداشتن و اتفاقی از اونجا رد می شدن و فقط برای این تو جریان قصه اومدن که ما بدونیم شانپانزه نفری خبر داشتن چقل جون رو آدم فضایی ها بردن ، حال چرا آدم فضایی ها بردنش آیا پسش می دن یا نه و اینکه چرا چقل جون باید برگرده کره ی زمین ، اگر بخواد برگرده چطوری می تونه بیاد و اصولا اگر بخواد برگرده کره ی زمین برمی گرده چه کار کنه؟؟) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جستجوهای بی پایان ادامه داشت تا این که یک روز از آن روزها از آن اتفاق ها افتاد و جستجوهای بی پایان پایان یافتند... چقل میرزا برگشت. او با سر و شکلی متفاوت برگشت. کت و شلوار به تن داشت و کراوات بسته بود و موهایش را خوب شانه زده بود و تمیز و مرتب بود و لبخند دلربایی بر لب داشت و دندانهایش سفید بود و دستش در جیبش بود و آن یکی دستش یک کیف سامسونت دستش بود و کفش هایش برق می زدند و شق و رق راه می رفت و سرش را به این ور و آن ور نمی چرخاند و خشک بود و جدی بود و با صلابت و خوش بنیه و پر اراده و معتمد به نفس بود و در جمع قواعد نسبت به گذشته فراناتورالیته شده بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; (فرا که همون فرا است یعنی ماورا ، ناتورالیته هم از ناتورالیسم (ناچورالیسم می آد که ریشه اش ناچورال یا طبیعی است ... یعنی فراطبیعی شده بود ) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معقول نمایی ایجابی جدید چقل میرزا که از انشقاق عرف اولی تا ترقی روانی نامعاندانه جدیدش فرسخ ها فاصله می انداخت، عامه پسند تر از آن بود که کسی جرأت انتقاد یا حتی تعجب به خود بدهد. همه می دانستند چهره ی نئوکلاسیک مدرنش تسمیه ای بیش نیست، اما از نظر رئالیستی و برون ذاتی هیچ قاعده ی نوستال ژیکی نداشت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(معقول نمایی ایجابی یعنی اینکه موقعیت ایجاب می کرد چقل جون معقول به نظر برسه ، انشقاق یعنی مشتق شده ، تقسیم شده و عرف اولی یعنی باور ابتدایی یا باور عوام ، معاند یعنی دشمن ، نامعاندانه یعنی بدون دشمنی &lt;br /&gt;نئوکلاسیک ، سبکی است که پس از کلاسیسم مطرح می شود و ماجرایش این است که همان اسلوب کلاسیک گذشته مثل اینکه در فلان مراسم باید فلان لباس را پوشید و برای خوردن فلان غذا باید از فلان چنگال استفاده کرد می باشد اما ظاهرش معقول تر و امروزی تر شده مثلا آقایان در مراسم عروسی به جای کت فراک، کت و شلوار معمولی (همان که خودمان هم داریم) می پوشند . تسمیه هم به معنی نامیدن است یعنی اینکه چقل باید به خوش تیپی معروف و شناخته می شد. برون ذاتی یعنی دنیای بیرونی یعنی مثلا خود من درون ذات محسوب می شوم و دنیای پیرامونم برون ذات ، نوستالژی هم به معنای به یاد آوری خاطرات تلخ و شیرین مربوط به دورانی سپری شده است مثل دوران بچگی  &lt;br /&gt; پس در کل یعنی ظاهر جدید چقل خیلی عوام پسندانه بود و شکی ایجاد نمی کرد با اینکه به قیافه ی قبلی اش هیچ ربطی نداشت) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک روز از همان روزها چقل میرزا به سر کار رفته بود تا کار کند -این که قبلاً از این که شغل او چیست حرفی نزده بودیم هیچ ارتباطی ندارد! که چی؟ سرتان به کار خودتان باشد!- و به شغل خود که یک مدیر یک جایی بود رفته بود تا که یک جایی را اداره کند که یک عده ای آنجا کار می کردند، که حالت تحول پیدا کرد. حالش متحول شد و حالت تهوع عجیبی پیدا کرد. نمی دانست چرا این طور شده، اما خیلی حالت تهوع عجیبش زیاد بود در حدی زیاد بود که به منشی خود گفت کاری کند. منشی خود هر کاری توانست کرد، اما تهوع عجیب او بهتر که نشد خودِ منشی خود نیز حالت تحول پیدا کرد و سپس به طور عجیبی متهوع شد. در حالی که هر دوشان از عجیبیّت این حالت تهوع عجیب متعجب شده بودند اتفاق عجیب جدیدی رخ داد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(یعنی اینکه کار چقل جون سیاسیه و ما نباید بهش کاری داشته باشیم چونکه گربه شاخمون می زنه ، یه روز توی دفترش حالت تهوع بدجوری پیدا کرد و وقتی از منشی اش کمک خواست دید منشی هم همینطوری شده ) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقل میرزا درِ اتاق مدیریتش را که خودش مدیر آنجا بود و همه ی خرج مدیریت آنجا را هم خودش تهیه می کرد باز کرد -در را باز کرد- و دید همه ی کارمندانش هاج و واج مانده اند و احساس حالت تهوع عجیبی می کنند. اما از چشمهایشان می شد خواند حالت تهوع عجیب آنها به عجیبی حالت عجیب خودش نیست و حتی نوع عجیبیّتش هم متفاوت است. مثلاً تهوع عجیب آنها یکپارچه بود ولی مال او تفهیم ناشدنی بود. مال آن ها تجزیه ناپذیر بود ولی مال او بی مناسبت بیرون می ریخت. مال آنها مضامین مکرر نداشت ولی مال او پر از دسیسه ی پسی میستیک بود. مال آنها رنگ محلی داشت و مملو از ساختهای لیترال بود، اما مال او بی روح و لا نضج بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;( بعدش دید کارمندای دفترش هم حالت تهوع گرفتن اما مال اونها کمتر از مال خودشه  یعنی کمتر نیست ولی تو یه سطح نیست ... (چکار کنم که قضیه سیاسی نشه ؟؟؟ تو رو خدا به منظور سیاسی برداشت نکنین  ... ) پسی که به معنی متاخر و قبلیه و میستیک هم به معنی مرموز ( اما جنس مرموزش یه کمی فرق می کنه مثلا عرفان رو هم میستیزم معرفی می کنن)، لیترال هم یه جورایی یعنی پایه و بنیادی  ، نضج هم یعنی پخته شده لانضج احتمالا یعنی خام) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او نتوانست این وضع را تحمل کند، خصوصاً بعد از این همه توهینی که من به استفراغ هایش کردم، بنابر این همه ی کارمندان آنجایی که او مدیرش بود و خودش خرج آن جا را می داد را با داد و فریاد کتبی محکوم کرد که: نباید اینجا استفراغ کنید و باید جایی که من می گویم استفراغ کنید. استفراغ های به ظاهر ادبی شما، نظم این جایی که من مدیرش هستم و خودم همه ی خرجش را می دهم را به هم ریخته اند، جایشان اینجا نیست و حتی استفراغ حساب نمی شوند چون خیلی کوتاه و نفهمیدنی اند. تازه استفراغ هایتان روز به روز دارد بیشتر می شود و باعث شده استفراغ های من به چشم نیایند و کلی چیز دیگر -که اینجا جایش نیست بگویم! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی دید نمی تواند با استفراغ های آن ها کنار بیاید دوید و فرار کرد و رفت بیرون از... همانجایی که او مدیر آنجا بود و همه ی خرجش را خودش می داد. در کمال تعجب دید همه ی آدمهای بیرون که بیشتر از شانپانزه نفر بیشتر می شدند در حال تهوع آوردن عجیب هستند. این وضعیت به شدت عجیب بود و برای آدم با کلاس و مدیری مثل چقل میرزا اصولاً قابل قبول نبود. یک لحظه احساس کرد دنیا دور سرش دارد می چرخد و این چرخیدن بدجوری روی نِروهای عصبی اش قدم می زند. ناگفته نماند که در حال قدم زدن سیگار هم می کشید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای لحظه ای در همان حال که دنیا دور سرش می چرخید و این چرخیدن بدجوری روی نِروهای عصبی اش قدم می زد، و تازه سیگار هم می کشید، در همان حال روی زمین افتاد. -می دانم دو بار گفتم در «همان حال» اما فکر کردم شاید یادتان رفته باشد چتان است شلوغش می کنید؟ - در همان حال که روی زمین افتاده بود به فرضیه ای دست یافت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انحطاط منسجم و موهوم این نظم لاهوتی، نظریه ی کهن کیشی و ساده اندیشی انداموار فرجام معین و تقلید تمسخر آمیز عرف اُولی را به طرز ترقی خواهانه ای به تعدیل وا می داشت و او در دوگانگی عزلت گزینی و پوشیده گویی به شگرف آمده بود. نوزایی قهقرای «حاشیه سازی»، جبر فراانسان گرای ایجابی عامه پسند، قوم کشی راه گشایانه ای بود که در کمال بی هنری و لاادری محقق می شد. در این میان انشقاقِ باقوامِ نمادسازی و نماد پردازی و نماد اندازی و نماد انگاری و نماد ادراری هیچ جایی نداشتند، هرچند او به شدت نیاز به نماد ادراری داشت. -که این خود نیز مسئله ای جداست و مفاد اصالت امپرسیونیستی سیلان ذهن و ویلان ذهن و طغیان ذهن در حیطه ی معنوی-روحیِ خالق خودجوش نماد ادراری به فراناتورالیسم سیر می کرد. اما همانطور که گفتم مسئله ای جداست و چقل میرزا در این حرکت نمادین فقط نقش فاعل و مفعول و مشبه به را داشت و بس.-&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(انحطاط یعنی منحط و از صراط مستقیم خارج شدن ، موهوم یعنی در هاله ای ابهام و وهم ، نظم لاهوتی یعنی نظم دربار آسمانی ... نظریه کهن کیشی همان کلاسیسم است ، بقیه اش را در بالا معنا کردم به جز نمادپردازی که همان سمبلیسم است یعنی مثلا به قول راوی (ببخشید البته ، دور از جون شما ، گلاب به روتون) ادرار کردن به یک مسئله یعنی اینکه آن مسئله را اصلا قبول ندارید و مذموم و زشت می پندارید ، امپرسیونیسم هم در لغت به معنای بیان صریح احساسات درونی می باشد ، سیلان هم که یعنی جاری شدن ، نقش فاعل و مفعول و مشبه به را داشتن هم یعنی همه کاره بودن ... )  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این میان، در حیص و بیص و حین و بین مجاز مرسلات استفراغات و هذیانات و هذلیات و حتی مکنونات فرقه گرایانه ی زیرزیرکی تالار تفکر برانگیز مخفی آن ها، چقل میرزا به این نتیجه رسید که زمین گرد است. متقارن است. نظام مند است. منسجم است. صنیع است. پست است. رذل است. ظریف است. سنخی است. و مال خود اوست، و اوست که دارد تحت ذم شبیه به مدح قرار می گیرد -هرچند در این مورد نتوانست کاری کند، چون نفهمید چه می گویم- اما به این نتیجه ی نهایی و بسیار اساسی رسید که: زمین دارد با سرعت بسیار زیادی به دور خود می چرخد و دلیل آن همه استفراغ هیچ ویروس و انگل و باکتریی نیست و فقط و فقط تقصیر بالا رفتن سرعت زمین لعنتی است. -تقصیر را گردن من نیاندازید، لحن و استعلای فکرکردن چقل میرزا هیچ ارتباطی با من نویسنده و خالقش ندارد و همه اش به خاطر ذهن پارانویدی و خودخواه خودش است که کمی هم بی تربیت است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(پارانوئید یعنی بدبین ... کل این پاراگراف هم یعنی صغری کبری چیدن الکی چقل جون ، برای رسیدن به نتیجه گیری که خودش دلش می خواست بگیره ... اگر نه بوق!!!!چه ربطی به شقیقه دارد؟؟) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز گذشت. استفراغات کمتر شده بودند و همه ی کارمندان دون پایه به زور و فشار مدیران ارشدی که چقل میرزا برای اداره اش که خودش مدیر آنجا بود و همه ی خرج آنجا را خودش می داد، استفراغهایشان را در ظرفهای مخصوصی می ریختند که باعث می شد هر کس می خواست در مورد استفراغات نظر بدهد مجبور بود نظر خودش را روی استفراغ آنها استفراغ کند و این باعث می شد استفراغها بدجوری قاطی شوند و نشود فهمید دی ان ای کدام استفراغ مال کدام کارمند دون پایه ی استفراغ کننده است. اما این مسئله می چربید به این مسئله که همه داشتند به زور هم که شده حرف چقل میرزا را گوش می کردند و او خرسند بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این میان، یکی از این کارمندها استعفا داد -هرچند هیچ حقوقی دریافت نکرد و هیچ حقوقی درخواست نکرد- و رفت پی کار و زندگی اش که بعد از مدت بسیار ناچیزی -در حدود دو دقیقه بعد- از یادها و خاطره ها و نظرها و دل ها محو شد و گور پدرش که رفت. چه کسی به او اهمیت می داد؟ حتی با این که قبل از رفتنش یک استفراغ حسابی کرد و گند زد به اتاق مدیریت چقل میرزا؟ مهم این بود که استفراغ ها اکنون در ظروفی بودند که چقل میرزا دستور می داد استفراغ ها در آن ظرف ها باشند و همه کمتر استفراغ می کردند و همه مجبور بودند استفراغ عین آدم بکنند وگرنه حق نداشتند استفراغ بکنند. حتی اگر خیلی استفراغشان ضعیف هم بود، حق نداشتند این کار را تمرینی برای استفراغ کردن خود بکنند و باید نگهش می داشتند و می گذاشتندش در کوزه آبش را بخورند. -حق هم داشت چقل میرزای بیچاره. اداره اش که جای تمرین استفراغ کردن نبود.- استفراغ مهم نبود، استعفا مهم بود. در عبارت دیگر، کیفیت مهم بود، و نه کیفیتی که از پس کمیت می آید. پس کمیت بد بود و کیفیت خوب بود، اما چه کسی می دانست کیفیت چگونه بدست می آید بجز هیچکس؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا این که چقل میرزا حامله شد. یک سری شانپانزه آمدند و رفتند اما حقیقت همان بود که بود. او حامله شده بود و هیچ سر نخی در دست نبود. چقل میرزا هرچی فکر کرد بعدش فهمید فضایی های بیگانه این بلا را به سرش آورده اند و الکی نبوده که خوش تیپش کرده اند و آدمش کرده اند. داشتند تخم خود را روی زمین پخش می کردند و از وسیله ای به نام چقل میرزا استفاده کرده بودند و خواسته بودند پدر نواده شان در زمین یک آدم حسابی باشد. البته اگر می شد دیگر نامش را پدر خواند... آن مرد یک مادر بد اخلاق شده بود با شکمی برآمده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر هر هر من که خندیدم. من واقعاً زیاد خندیدم... چی؟ شما نخندیدید؟ جداً می گویید؟ اگر نخندیدید پس فهمیدید چی می گویم و من با شما سخنی دارم: دوست من، شما مشکل دارید. دست خودتان نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(حالا می شم میترای تحلیل گر و این تحلیل من است : &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... ) &lt;br /&gt;</description>
      <pubDate>Wed, 10 Mar 2010 07:55:16 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3008&amp;forum=58</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: شرلوك هلمز [توسط ایمورتال]</title>
      <link>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3039&amp;forum=58</link>
      <description>داستان کوتاه:: شرلوك هلمز&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #CC0000;&quot;&gt;اخطار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قانون دوم از بند کپی رایت قوانین سایت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- کاربران باید سعی کنند در نوشته‌های خود از مطالب کپی شده از دیگر سایت‌ها استفاده نکنند؛ به جای این کار، کاربر می‌تواند لینک مطلب را در سایت قرار دهد و یا اینکه مطلب را با ذکر منبع درج نماید و البته باید متنی را به عنوان توضیح در زیر آن بنویسد تا فهم آن برای دیگر کاربران راحت باشد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-----------------&lt;br /&gt;کاربر محترم شما آزادید داستان‌های این چنینی را در تاپیک &lt;a href=&quot;http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2850&amp;forum=58&quot; rel=&quot;external&quot; title=&quot;&quot;&gt;داستانهای کوتاه کوتاه&lt;/a&gt; و با ذکر منبع قرار دهید. و فکر می‌کنم به دور از اخلاقیات و شٱن شما کاربر فهیم باشه که اثر فرد دیگه‌ای رو با نام خودتون منتشر کنید...&lt;br /&gt;این بار به یک اخطار بسنده می‌کنم، اما در صورت مشاهده‌ی موارد مشابه دسترسی کاربر از سایت سلب می‌شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناظر محترم تاپیک را قفل، و تا 24 ساعت دیگه به بایگانی منتقل کنن. متشکرم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;ویرایش ناظر:&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #0066FF;&quot;&gt;اُوکی مدیرجان، تاپیک رو قفل می کنم و  24 ساعت دیگه میفرستمش بایگانی، بیشتر برای این نگهش داشته بودم که کاربر بیاد و توضیح بده و فکر نکنه کسی متوجه نشده و دیگه کسی چنین کاری نکنه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گروبز گریدی&lt;/strong&gt;</description>
      <pubDate>Wed, 10 Mar 2010 07:48:18 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3039&amp;forum=58</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: شورش مدرسه ای [توسط امت کالن]</title>
      <link>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2996&amp;forum=57</link>
      <description>داستان های بلند:: شورش مدرسه ای&lt;br /&gt;
ببینم بالاخره از رو میرین بیاین نظر بدین یا نه؟&lt;br /&gt;نه که خیلی بهم برخورده باشه ها... من اصلا نظرای شما رو قبول ندارم!!!!!&lt;br /&gt;بچه فسقلی های پرروی لوس و نُنُر اینو برا شما نوشتم. بخونین! &lt;br /&gt;فکر نکنین چون نظر نمیدین دارم تند تند بخشا رو میزارما؟ فقط چون میخوام زودتر به یه مرحله ای برسیم که داستان رو غلطک افتاده باشه و شما اونقدری شخصیتا رو شناخته باشین که بتونین نظر بدین دارم هر روز یه بخش میذارم.&lt;br /&gt;پرروااا! بخونین:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخش سوم از فصل دوم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگشت تا بتواند به قیافه ی بهت زده و چشمان گردشده ی نِفِر نگاه کند و ترس و شوک را در آنها ببیند. ایا این باعث می شد تا تصمیم قطعی آن پسر را برای فرارهای پی در پی از مدرسه برهم بزند؟ نِفِر جوری به او خیره مانده بود انگار انتظار داشت که پرده ی پاره شده ی گوشش راهم نشانش دهد. بالاخره بعد از کلی پلک زدن و نشان دادن علائم حیرت زدگی، یک واکنش کلامی بروز داد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-	نه بابا؟ یعنی الان تو کَری؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شروع به بشکن زدن جلوی هردو گوش تامک کرد. میخواست امتحان کند تا مطمئن شود که اورا سرکار نگذاشته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-	از گوش سمت راست. بعد از این جریان، هروقت دیگه ای بخوان تنبیهم کنن، میزارن بابام تصمیم بگیره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نِفِر هنوز در وحشت و شگفتی دست و پا می زد. زخمهای خود را فراموش کرده بود. از نظر او اکنون یک ماجرای دردناک تر از خودش در آن اتاق افشا می شد. یک قربانی دیگر که مدتها فکر می کرد تنها نجات یافته ی آن مدرسه باشد. اگر تامِک لارس نتوانسته بود مصون بماند، پس قطعا برای دیگران هیچ شانسی وجود نداشت. او قربانی یک جنایت ترسناک ماقبل تاریخی شده بود. اینبار نِفِر به طور جدی، حرف اولش را تکرار کرد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-	اوه، پسر! چه دردناک. اون یه سیلی بهت زد و تو برای همیشه یه گوشتو از دست دادی. چطور تونست مرتکب همچین جنایتی بشه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا وقت آن بود که لبخند تلخ تامِک ظاهر شود :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-	چی فکر کردی؟ ترکه که چیزی نیست، اتفاقای بدتر از این برات می افته. برای همینه که میگم دست بردار. اینجا سنت گادجیونه، قلعه ی وحشت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن شب خواب به چشم نِفِر راه نیافت. بعد از شنیدن اعتراف تامِک، تا صبح در افکار شوم و وهمناکی دست و پا می زد که اورا به شدت می ترساند. آن دبیرستان شبانه روزی یک گوانتاناموی واقعی بود. چطور پروفسور لارس می گذاشت چنین بلایی سر تنها فرزندش بیاورند؟ یعنی از اسپنسر شکایت نکرده بود؟ چرا تامِک باید از مدرسه فرار می کرد؟ آیا اوقات اوهم به اندازه ی دیگران سخت و نفرت انگیز بود؟ بارها سرش را برگرداند تا به او و گوشهایش خیره شود. صورت آن پسر زیر نور مهتاب، نقره ای و رویاگونه بود. آنهمه زیبایی و شکوه، آن چشمهای مست و دست نیافتنی، آن چهره ی بی نقص و مرمرین... همه در کنار یک گوش از کار افتاده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه بلایی قرار بود بر سر نِفِر بیاید؟ کدام دانش آموز دیگری گوش، چشم، زبان یا حتی دست و پای خود را از دست داده بود؟ مگر درس خواندن چقدر اهمیت داشت که آنها به خاطر یک مدرسه ی لعنتی اینقدر بچه های بی گناه را آزار می دادند؟ چگونه می توانست مثل تامِک خفه شود و حقارت تسلیم شدن در مقابل این ظلم قرون وسطایی را بپذیرد؟ باید کاری انجام می داد. او باید خودش و در صورت امکان، همه ی آن بچه های بی پناه را نجات می داد. اما چطور؟ وقتی درهای مدرسه بسته می شدند، هیچ کس دیگر نمی توانست از آن بیرون رود. روز بعد و روزهای بعد از آن را به تفکر و طرح نقشه های فرار دست جمعی گذراند. اما تامِک همه ی طرح های اورا بی اساس می خواند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-	موش تو سوراخ نمیره، جارو به دمبش می بنده! تو یکی هستی و نمیتونی فرار کنی. چطور انتظار داری با ده نفر دیگه موفق بشی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-	درباره ی موش و سوراخ با من شوخی نکن. من میتونم موشو تو سوراخ جا بدم، این تویی که نمیتونی! در ضمن، صد نفر، صدها نفر! هرچقدر که بتونم با خودم می برم بیرون. تو راه بهتری داری؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راه تامِک همان بود که خودش در پیش گرفت :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-	کنار بیا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی توانست! نِفِر چک نمی توانست کوتاه بیاید و هر روز شاهد سختگیری های بیشتر آن هیولاها باشد. او نمیخواست خوب باشد تا کسی مجازاتش نکند، میخواست مجازات کردن عادلانه را به آنها بیاموزد. دانش آموز سال اولی ای که درِ کلاس را به طور اتفاقی محکم به هم زده بود، نمی بایست دستش را لای در می گذاشت تا انگشتانش سیاه و کبود شوند. نوجوانی که موقع درس پس دادن زبانش می گرفت یا قسمتی از جواب را فراموش می کرد، نباید آنچنان ضربه ای با خط کش می خورد که دماغش بشکند. نِفِر نمی بایست به خاطر دراز کشیدن روی نیمکتهای کلاس، یک شب را در حیاط سرد و خیس مدرسه می گذراند. چرا آن آدم بزرگها نمی فهمیدند این کارها آنقدر بد نیست که چنین مجازاتهای سبعانه ای داشته باشند. او از تمام اعضای پرسنل آموزشی و تربیتی مدرسه متنفر بود. در این میان تنها کسی که می توانست اورا درک کند، تامِک بود. کسی که سرسختانه می کوشید از مبارزه منصرفش کند. آخر چرا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-	بی فکری نکن، چک. حتی وزارت آموزش و پرورش هم نتونسته روشای اداره ی این مدرسه رو عوض کنه. تو چطور می تونی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-	یا عوض میشه یا درِشو تخته می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بار دیگر فرار. این بار بیست ضربه ی ترکه و تبعید یک هفته ای به اتاق سرایدار. یک هفته بعد، پرت کردن سینی غذا جلوی پای آشپز سلف سرویس. مجازات: یک شبانه روز حبس در سلول انفرادی مخصوص دانش آموزان مشکل دار و روانی. دو هفته بعد، تُف انداختن روی دفتر نمرات معلم بی شعوری که پای برگه های امتحانی بچه ها، مجازاتهای قریب الوقوعشان را نوشته بود، فقط به خاطر اینکه نمره ی خوبی نگرفته بودند. از نظر نِفِر اینکار برای ترساندن دانش آموزان تا سرحد مرگ انجام شده بود و بالاخره یک نفر باید جرات اعتراض کردن در خود می یافت. مجازات: ده ضربه ترکه. بلافاصله بعد از بیرون آمدن از دفتر معاون، داد و بیداد راه انداختن و فحش دادن به معاون و دبیر مربوطه. مجازات: تراشیدن موها از ته!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این وضعیت تا دوماه دیگر ادامه داشت و هربار مجازاتی سخت تر از بار قبل انتظار نِفِر را می کشید. او تمام تلاش خود را به کار می برد تا صدای اعتراضش را به گوش هر کسی که می تواند برساند. اگر اورا اخراج می کردند، می توانست با کلی سند و مدرک ادعای آزار و اذیت سادیسمی مسئولان مدرسه را تا مراحل دادگاهی دنبال کند. هرچند که یکی از سال هفتمی ها به او گفته بود، در تاریخ آن دبیرستان هیچ سابقه ی اخراجی وجود ندارد. بچه ها با هر مشکلی که داشتند همانجا می ماندند تا درسشان تمام شود. آن دانش آموزان یا باید می مُردند یا &lt;strong&gt;فارغ التحصیل &lt;/strong&gt; می شدند.&lt;br /&gt;</description>
      <pubDate>Wed, 10 Mar 2010 07:45:44 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2996&amp;forum=57</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: کیفیت فروم داستان نویسی. [توسط گروبز گریدی]</title>
      <link>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3013&amp;forum=58</link>
      <description>داستان کوتاه:: کیفیت فروم داستان نویسی.&lt;br /&gt;
سلام به مدیران و اعضای فعال انجمن داستان نویسی( کوتاه و بلند) و کلاً سلام به همه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول یک تشکر از همه دوستان میکنم که توی این تاپیک بحث کردند و راهکار ارائه دادند،... از لوسیفر عزیز هم بابت اینکه ایشون این تاپیک رو زدن تشکر میکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب من نتیجه گیری بحث رو تا اینجا اعلام می کنم و بحث رو مختومه اعلام میکنیم( گروبز گریدی و میترا، ناظران انجمن داستان کوتاه)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;1- ناظر نمی تواند کسی را مجبور به نوشتن داستان کوتاه کند و یا از نوشتن داستانک منع کند، هر کاربر می تواند داستان کوتاه بنویسد و توی یک تاپیک جداگانه قرار دهد.... اگر کسی  هم داستانک نوشت توی یک تاپیک جداگانه قرار میدهد و بعد از گذشت یک هفته، ناظر، داستانک های کاربر را توی یک تاپیک با نام خود کاربر قرار میدهد(یا هر اسمی که کاربر پیشنهاد کرد)....تاپیکی هم جهت قرار گیری داستانک های متفرقه ایجاد میشود، یعنی اگر کاربری تنها یک داستانک نوشت و دیگر داستانکی از او در سایت نبود، داستانک این عضو به این تاپیک منتقل می شود.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;2- داستانهای کوتاه کوتاه یا همون اس ام اسی یا یک خطی به تاپیک جداگانه ای(با نام داستان های اس ام اسی)  منتقل شده اند و اگر نویسنده ای داستانی این مدلی نوشت موظف است یک راست توی آن تاپیک قرار دهد و احتیاجی به تاپیک جداگانه نیست.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;3- کارگاهی آموزش داستان نویسی، و یا تکلیف نویسنده گی برای نونویسندگان عزیز ایجاد شده که این دوستان می توانند برای پیشرفت در نویسندگی به این تاپیک مراجعه کنند و آموزش ببینند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;4- به زودی_ از اول فروردین_ مسابقه ی داستان کوتاه نویسی برگزار میشود که کاربرهایی که شرکت میکنند فقط می توانند داستان کوتاه بنویسند و نه داستانک.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;5- تاپیک تحت عنوان کدام داستان؟ در انجمن داستان کوتاه وجود دارد که هر پانزده روز یکبار داستان برتر انتخاب میشود و در تاپیکی جداگانه قرار میگیرد تا نویسندگان با داستانهای برتر کاربرها آشنا شوند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #009900;&quot;&gt;برانامه ی های آینده ی انجمن داستان نویسی&lt;/span&gt;:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;1- قرار دادن مقاله های داستان نویسی،... مفید و مختصر&lt;br /&gt;2- قرار دادن چندین داستان کوتاه تاپ از نویسندگان مختلف برای نمونه.&lt;br /&gt;3- ایجاد قانونی برای نظر دادن در مورد داستان( این قانون فعلاً اختیاری است و به شرح زیر می باشد)&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هرکس که می خواهد نظر دهد باید بیاد با ذکر یه دلیل یه جمله ای به چهار تا سوال در مورد داستان جواب و از یک تا ده نمره بده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک : استفاده از عناصر داستانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو : فضاسازی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه : پرداخت و لحن روایت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار : غلط دستوری و تایپی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جلوی اینا نمره اش رو می گذاره و یه جمله توضیح می ده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته این قسمت از نظر دادن بازم هم تاکید میکنم که هنوز اختیار است، و فعلاً اجباری در کار نیست. بیشتر وقتی اجرا می شود که کاربرهای آموزشهای لازم را دیده باشند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قسمت توضیحات بیشتر :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که این قسمت خالی می مونه تا اگه حرف دیگه ای راجع به داستان داشت رو به نویسنده بزنه&lt;br /&gt;این قسمت  مثل نظرات سابق می مونه و  هرکی هرچی دل تنگش می خواد می تونه بگه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #6600CC;&quot;&gt;این  را هم اضافه کنم که مابقی ایده هامون بعد از بحث و بررسی بیشتر اجرایی می شن.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاد باشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #990000;&quot;&gt;بحث مختومه است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;</description>
      <pubDate>Wed, 10 Mar 2010 07:33:29 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3013&amp;forum=58</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: مسابقه شعر سازی2 [توسط    میترا ]</title>
      <link>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3030&amp;forum=24</link>
      <description>داستان نویسی:: مسابقه شعر سازی2&lt;br /&gt;
نمی دانم چه خواهد شد سحرگاهان &lt;br /&gt;که خورشید دروغینی دگر &lt;br /&gt;در شام تنهاییم &lt;br /&gt;سوسوی چراغی بیشتر ، هرگز نباشد آی &lt;br /&gt;عمو نوروز &lt;br /&gt;مرد آشنای سال های بی کسی &lt;br /&gt;بی خانه ام امروز </description>
      <pubDate>Wed, 10 Mar 2010 04:20:09 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3030&amp;forum=24</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: بحث درباره کارگاه داستان سازی [توسط سروش]</title>
      <link>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3023&amp;forum=24</link>
      <description>داستان نویسی:: بحث درباره کارگاه داستان سازی&lt;br /&gt;
منم اعلام آمادگی می کنم.&lt;br /&gt;فقط از جمعه چون فردا دو تا امتحان دارم.</description>
      <pubDate>Wed, 10 Mar 2010 04:04:18 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3023&amp;forum=24</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: گفتگو با مدیران سايت [توسط گانن هارست]</title>
      <link>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=4&amp;forum=13</link>
      <description>سایت طرفداران داستان های دارن شان:: گفتگو با مدیران سايت&lt;br /&gt;
نقل قول:&lt;div class=&quot;xoopsQuote&quot;&gt;&lt;blockquote&gt;توسط تنها تر از تنهایی در تاریخ ۱۳۸۸/۱۲/۱۸ ۱۷:۰۶:۳۴&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درود:&lt;br /&gt;می بخشید من دو بار این سوال رو پرسیدم ولی هنوزم جوابم رو نگرفتم.&lt;br /&gt;اگه معلوم نیست خب بگید.&lt;br /&gt;برای بار سوم می پرسم(:دی)&lt;br /&gt;پی دی اف جلد 10 کی درست میشه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با تشکر&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوالتان مشکل دارد که نادیده گرفته می‌شود، دوست عزیز هر وقت فایل‌ها را در یک فایل کردیم، قطعا در همان صفحه اول قرار می‌دهیم تا استفاده کنید. ما Timeline یا roadmap نداریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نقل قول:&lt;div class=&quot;xoopsQuote&quot;&gt;&lt;blockquote&gt;توسط hOmie در تاریخ ۱۳۸۸/۱۲/۱۹ ۳:۳۸:۴۰&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و یه چیز دیگه...جواب سوالها رو خیلی دیر میدین..&lt;br /&gt;هنوز خیلی ها هستن که منتظر جوابند.&lt;br /&gt;اگر لطف کنید جوابها رو سریعتر بدید یا یکم بیشتر سر بزنید ممنون میشم (:&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ارسال دو پست پشت سر هم خودداری کنید، همچنین این خیلی‌ها را هم وقت کردید به ما نشان بدهید &lt;img src=&quot;http://www.darrenshanfans.ir/uploads/smil3dbd4e5e7563a.gif&quot; alt=&quot;&quot; /&gt; سعادت هم صحبتی با آن‌ها را پیدا کنیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لینک دانلود دوازده جلد کتاب سرزمین اشباح (ترجمه شده توسط این سایت) وجود خارجی ندارد، چون اصلا ترجمه‌ای توسط ما در این زمینه صورت نگرفته است. در حال حاضر &lt;a href=&quot;http://www.darrenshanfans.ir/modules/wfdownloads/viewcat.php?cid=7&quot; rel=&quot;external&quot; title=&quot;&quot;&gt;سیرک عجایت &lt;/a&gt;در دست ترجمه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر چنین چیزی موجود باشد، متن ترجمه شده از انتشارات بنفشه است که به صورت غیرقانونی تایپ و بر روی اینترنت منتشر شده است، برای پیدا کردن آن هم زحمت جستجو به گردن خودتان می‌باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موفق باشید.&lt;br /&gt;</description>
      <pubDate>Wed, 10 Mar 2010 01:54:34 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=4&amp;forum=13</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: کارگاه داستان سازی [توسط ℋΘℕ†ℰℜ]</title>
      <link>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3035&amp;forum=24</link>
      <description>داستان نویسی:: کارگاه داستان سازی&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt; تکلیف برای massi&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اونطور که پیداست شما یه طرفدار فانتزی هستی ولی موقع نوشتن کاملاً رئالیستی. بنابر این میخوام ببینم چند مرده حلاجی. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تکلیفی برات در نظر گرفتم شامل دو تا کار جداگانه میشه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1.&lt;br /&gt;از اندوخته های فانتزیت استفاده کن و یه رول توی جنگل فنگورن (ارباب حلقه ها) بنویس. اگه اون کتاب رو نخوندی که پیشنهاد می کنم بخونی، ولی بعداً. اگه تصویری از جنگل نداری، یه جنگل جادویی و عظیم توصیف کن و یه رویداد ساده با دو یا سه کاراکتر خلق کن. این تکلیف نباید از یک صفحه تجاوز کنه (5 پاراگراف سه چهار خطه)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. &lt;br /&gt;با جریان سیال ذهن یه متن کوتاه از ذهن کسی که از تاریکی می ترسه یه واقعه بساز. این واقعه توی شب اتفاق میفته. کاراکتر یه دختر نوجوونه و خونوادش شب تنهاش گذاشتن و رفتن عروسی و ساعت 2 شب برمی گردن. تنها تو خونه مونده و برقا رفتن. شروع داستان یک لحظه بعد از خروج خانواده از خونه و پایانش یک لحظه بعد از برگشتن خونواده همزمان با اومدن برقاست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر دو تکلیف از 10 نمره اند و میانگینشون نمره ی تکلیفت خواهد بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;برای تکلیف اول 1 روز وقت داری، تا 5 شنبه؛ تکلیف شماره 2 رو می تونی شنبه تحویل بدی؛ که البته زودتر تحویل دادن برات امتیاز مثبت تلقی میشه.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موفق باشی.</description>
      <pubDate>Tue, 09 Mar 2010 23:57:30 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3035&amp;forum=24</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: قحطی آدم! [توسط ℋΘℕ†ℰℜ]</title>
      <link>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3028&amp;forum=58</link>
      <description>داستان کوتاه:: قحطی آدم!&lt;br /&gt;
خوب بود مرضيه جان، مثل کارهاي ديگه ات. يک نکته که بايد هميشه در داستان کوتاه بهش توجه کرد، شخصيت اصليه. هر داستان کوتاه اتفاقيه و ذره اي از زندگيه که براي يک شخصيت اتفاق ميفته. اگه اينطور نباشه داستان اونجور که بايد پر کشش و جذاب نخواهد بود، مثل بلايي که شما سر اين ايده تون اورديد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همين داستان رو مي تونستي وارونه کني و بجاي اين که هر نفر از يک نفر زخم بخوره، کاري کني همه به يک نفر بي اعتنايي کنند و تنهايي رو به اون شکل ثابت کني. براي اين بتوني به همين تأثير گذاري کارت رو انجام بدي، پرسوناژ اصلي رو تيپ قرار مي دادي تا هر کسي باهاش ارتباط برقرار کنه. بهر حال بهت نمره ميديم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;دخترک با ترش رويي اضافه کرد :« نه ،ممنونم ، مي خوام تنها باشم ».&lt;br /&gt;خواهرش از عصبانيت سرخ شد و با حرص عروسک را از ميان دستانش بيرون کشيد و محکم به ديوار کوباند و در حالي سعي مي کرد صدايش بيرون نرود ،آهسته گفت :« نگو ،اما من بالاخره ميفهمم تو ، توي اون دانشگاه به جاي درس خوندن چه غلطي مي کني »&lt;br /&gt;دخترک با هق هق چهار زانو به طرف عروسک رفت ، نازش کرد و آرام او را در آغوشش فشرد . با فرياد گفت :« ازت بدم مياد! »&lt;br /&gt;« پاشو بيا بيرون ، وگرنه اون روي سگ من بالا مياد ! »&lt;br /&gt;دخترک بغضش را فرو داد ، اشک هايش را پاک کرد و لباس پوشيد . &lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;شخصيت پردازي خوب بود. نويسنده همه ي کاراکترهاش رو ميشناسه و ميدونه تو هر موقعيت چه عکس العملي نشون ميدن. اما گاهي کاراکترها دست به حرکات عجيب و غريبي مي زدند.&lt;br /&gt;قسمت نقل قول شده تناقض رفتاري ملموسي را در يکي از شخصيت هاي محوري داستان نشان مي دهد. تناقضي دور از انتظار و پيش بيني نشده. بجز قسمت دخترک، بقيه ي شخصيت ها رفتاري قابل قبول داشتند. (3/5)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توصيفات در داستان وجود نداشتند. در صورتيکه جا براي کار کردن روي محيط ها، ظواهر و صحنه ها بسيار خالي ماند. (0/5)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;دوستش چند لحظه منتظر ماند ،اما با ديدن اين صحنه راهش را کشيد و غرغر کنان دور شد : « لياقتت همون سگه! »&lt;br /&gt;مرد هم همان طور که دور شدن دوستش را زير چشمي دنبال ميکرد ، در دلش گفت :« لياقت سگم بيشتر از توست !»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما دخترک با خود انديشيد :« چي بگم؟! اگر اونها بفهمن، زنده ام نمي ذارن. بهش بگم ،ميره ميذاره کف دسته مامان و اونم منو مي کشه »&lt;br /&gt;دخترک امتناع کرد ، عروسکش را سخت تر در آغوش گرفت و گفت :« نه ...چيزي نيست »&lt;br /&gt;« چرا ، يه چيزيت هست ، بگو ديگه . همين الان ديدم داشتي با لالا حرف ميزدي !»&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;گفتگو در بعضي موارد بسيار قوي و در بعضي موارد شُل و آبکي جلوه مي کرد و همونطور که مي دونيم گفتگو از مهمترين قسمتهاي يک داستانه. (3/5)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دفترچه را باز کرد . قلم به دست گرفت ، تاريخ آن روز را ياداشت کرد و اين چنين نوشت: «سلام....دلم خيلي گرفته، تنهام...مثل هميشه...»&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;اوج داستان تأثيرگذاري لازم رو داشت. بعد از تقلاهاي نويسنده براي رسوندن منظورش، تونست چند تا جمله که از بقيه ي متن داستان تأثيرگذار تر بودن و برجستگي خاصي داشتن بگه. (2/5)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسر نمره ي بالا به اين دليل بود که تو حساس ترين نقطه باز از شگرد جديد سوئيچ کردن پرسناژ اصلي استفاده کردي که در کل من توصيه نمي کنم. اين کار باعث شد اوج داستان پرپر بشه و دوباره خواننده خودش رو در خلال اواسط داستان ببينه. به عبارتي همون آش و همون کاسه! در آخر هم با يک پايان ضعيف و جمله اي بي ربط همه چيز رو از هم پاشيدي. &lt;br /&gt;اگه دستان با ديالوگ «سلام... دلم خيلي گرفته، تنهام... مثل هميشه...» تمام مي شد. همه چيز به خوبي و خوشي به پايان مي رسيد. نکته ي داستان گوشزد شده بود؛ تأثير خودش رو گذاشته بود؛ نتيجه گيري هم کرده بوديم. اما بعد با پايان پانويس دار چنان ضربه ي مهلکي به داستانت زدي که اون زنجيره ي بکري که به سختي کنار هم چيده بودي متلاشي شد و هر تکه اش يه گوشه افتاد. (0/5)&lt;br /&gt;&lt;i&gt; از خورشيد متنفر بود!&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عناصر ديگه ي داستان، مثل علائم نگارشي. به خوبي رعايت نشده بودند. نقطه گذاري ها بي دقت و در عين هرج و مرج انجام شدند (استفاده ی بیش از حد از سه نقطه و گاهی چهار نقطه و پنج نقطه! / استفاده ی بی رویه از علامت تعجب. استفاده ی بیجا از فاصله های بین کلمه ای در بین نقل قول ها و حروف). پاراگراف بندي عملاً وجود نداشت و انگار نويسنده (که حکم ويراستارم داشت) هرجا عشق کرده به خط بعدي رفته. (3/5)&lt;br /&gt;براي فضاسازي فقط به نقل افکار شخصيت ها اکتفا کرده بودي. در صورتيکه ميتونستي از شگردهايي مثل حرکات فيزيکي، گفتگو ها، و حتي عناصر طبيعي مثل باد و باران استفاده کني. (2/5)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما در کل؛ مي تونم بگم نويسنده ي عزيزمون مرضيه جان به سرعت در حال پيشرفته. با نگاهي به آثار اخيرت و مقايسه با اولين نوشته هات به راحتي ميشه اين حرف رو ثابت کرد. نمره ي نهايي شما ميشه (10/25) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موفق باشي دوست عزيز و هنرمندم.</description>
      <pubDate>Tue, 09 Mar 2010 22:58:00 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3028&amp;forum=58</guid>
    </item>
      </channel>
</rss>