تبليغاتX
:: Darren Shan Fans ::
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387

سلام! ميبينم { و بعضا ميبينيد! } که اين روزا کار و کاسبيمون حسابي کساد شده! هي روزگار... از طرفي گالري سايتو راه انداختن و ديگه نميشه يه عکس { و چهار خط توضيحات تنگش! } رو به عنوان يه پست! ميخ کرد { کپي رايت...؟  } رو وبلاگ... از طرفي هم...!!! هيچي... از همين يه طرف بود کلا...

خوب در اينجا لازم ميبينم که چاپ شدن کتاب هفتم و البته رو نمايي (!) از کاور کتاب هشتم سري دموناتا رو به تمام عاشقان راه درني تبريک بگم... { تشويق لطفا...  } اميدوارم بتونيد تا ترجمه شدن کتاب تاب بيارين و خودکشي و خودزني و... هم نکنيد!

البته اونايي که خلاصه کتابو خوندن از اين قائده مستثني ميشن چون ديگه داستانو ميدونن و نرمالاً (!) نبايد هيجان داشته باشن! مثلا خود من نرفتم بخونم؛ چون ديدم خيلي طولانيه، با خودم گفتم اين هم داستانو کلا گفته، هم قسمت هاي چزپيچ کنندش رو قشنگ توضيحات داده! بنابراين الان خيلي منتظر ترجمه کتاب هستم... { البته ترجمه سايت... }

خوب همينا ديگه... حالا يک نظريه توپ ميدم تا همتون بمونيد تو کف...

رو نوشته‌ي پشت کتاب هفت اومده: " رستاخيز به پا شد و جهان در آتش سوخت. " خوب اينجا رسما اعلام شده که رستاخيز به پا شده و ملت پرپر شدن و شياطين يه حال اساسي به دنياي ما دادن...
" اما اين آخر کار نبود، و در وراي تباهي، زندگي جديدي پديدار شد. " خوب اينجا هم ميگه گرچه همه چيز به تعطيلات آخر هفته رفت!  اما يه زندگي مجدد به وجود اومد؛ اين زندگي مجدد هم تو يه جزيره اي بوجود مياد که توش پر از گرگه! بعد گرابز هم احيانا بين اين گرگا پيداش ميشه، بعد با يکي از گرگ ها ازدواج ميکنه و بعدها بچه دار ميشن، بچشونم نيم گرگ ميشه نيم انسان، مثل گرگينه اي که عکسش رو کتاب هشت هست... { نکته: خود منم ربط جمله و عکس و توضیحش رو نفهمیدم!  }

ديگه گرابز و زنش هم تو همون جزيره که بعدها مردمش { نکته: بالاخره گرگ ها هم دل دارن، چندتايي گرگينه اون وسطا پيدا ميشه!  } قيام و اعلام استقلال ميکنن و اسمش ميشه جزيره‌ي گرگ ها... تا آخر عمر به خوبي و خوشي زندگي ميکنن!

اون طرف هم " بک دوباره براي روبه‌رو شدن با شياطين بازگشته! " و " لردلاس ديگر بزرگ‌ترين دشمن بشريت به حساب نمي‌آيد. " و... ولی اينا دیگه به گرابز و زنش دخلي نداره...
خدايي حال کردين؟ آخر نظریه بود؛ خودم ميدونم!  - خوب ديگه، بسه!  تا بعد...


پ.ن۱: مرسی از توجهتون به وبلاگ! { مثلا همین که در مورد قالب نظر میدین! }
پ.ن۲: وقتی کم نظر میدین چطور توقع دارین من زود به زود آپ کنم؟

  • Author: شاهزاده‌ی اشباح
  • Category:
  • Post time: 3 بعد از ظهر
  • Comments:
جمعه بیستم اردیبهشت 1387

خوب، دوباره سلام! يه سلام به تلافي تمام روزها و ساعت ها و حتي ثانيه هايي که نبودم... البته کلا سرکاري بود، بودم! اما خبري نميشد که اقدامي بکنم!
حالا هم با توجه به شروع شدن امتحانات و آغاز دوران الافي بنده، وبلاگ را بازگشايي مينمايم! ( به، به! دستم درد نکنه، ايولا... دمم گرم... )

راستي! ميتينـــــــــــــــــــگ خوش گذشت؟ من؟ ديگه چهارشنبه ديده بودم بچه هارو، علي هم که نبود! بخاطر کي ميومدم؟
ميان نوشت: چقدر دلم براي آپيدن تنگ شده بود!

براي اولين آپ بعد از اين همه غيبت... روم به ديوار... بازم برنامه اي ندارم!
البته کلي سوژه براي صحبت هست، مصاحبه جنجالي خانوم کريمي که فقط چندتا فحش کم داره، ميتينگي که توش حضور به هم نرسانيدم، کلا نمايشگاه کتاب، افزايش قيمت خفن کتابا، مختصر شدن تازه هاي نشر انتشارات مختلف، انتشارات قدياني، حرف هاي رد و بدل شده و...

حالا همه رو ول کنيد، به سوء تفاهم هايي که اين وسط بوجود اومده بچسبيد! والا يه سري حرفهايي به گوش ما رسيده که حکايت از دل خون دست اندرکاران انتشارات قدياني از دست بعضي ها داره... ( آي خنده داره!  )

ضمنا، " باد صبا " به گوشم رسونده يکي به ترجمه رضا و شقا بد نگاه کرده... آره؟ آي نفس کش! کي جرئت کرده در مورد دد منش و رستاخيز شيطان حرف بزنه؟ اونم چه حرفايي؟

بزنم فکتون رو بيارم پايين؟ نه جدا، بزنم؟ خوب عزيز من چشم ديدين رقيب ندارين چرا به بدگويي متوسل ميشين؟ هرچي نباشه بچه ها واسه ترجمش زحمت کشيدن...  وقت گذاشتن، از کارو زندگيشون زدن! ديگه بماند که زنِ رضا سر همين موضوع طلاق خواسته...

بنده هاي خدا نشستن کتاب هاي درن شان رو خوندن، ترجمه کردن، گذاشتن رو سايت! ( اين مورد آخري بيشتر از همه زور داره!  ) مثل شما از کتاباي دارن شان الهام نگرفتن و داستان نساختن که! ديو همخون، اسرار هيولايي... ديگه کم مونده از واژه لولو هم استفاده کنن! ( ببينم! اين خانمه چي ميگه قد قد ميکنه؟  )

نه خوب! الان باز جو منو گرفته... بگذريم سنگين تريم!

خوب ديگه! اينم از باز گشايي... نميخواستم انقدر حرافي کنم، ولي طولاني شد باز... حالا واسه آپ بعدي هم يه کاري ميکنيم... فيلا...


نکته: این قالب را که میبینید... میبینین دیگه! حوصله تغییرات ندارم! بگین صاحابش بیاد درستش کنه! تا اطلاع ثانوی هم گیر ندین!


  • Author: شاهزاده‌ی اشباح
  • Category:
  • Post time: 7 بعد از ظهر
  • Comments:
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

بازگشایی به سبک درن شان فنز {دات} آی‌آر


خوب... عکسم که چنج کردیم...
فقط پست رو پاک نکردم که تاریخ گند کاری ها فراموش نشه!

  • Author: شاهزاده‌ی اشباح
  • Category:
  • Post time: 8 بعد از ظهر
  • Comments: